+۲شب پیش نشستیم ۱۲ قسمت از سریال ساخت ایرانو دیدیم بسی لذت بردیم
سریال ِ قشنگیه اولش اصلاْ حوصله نداشتم!!! اولش زیاد دقت نکردم چی به چیه
رفتم پیش ِ مامانم یکم حرف زدم ولی بعدش که قسمت های ۲ و ۳ رو دیدم جذب شدم
از قسمتی که امین حیایی وارد ِ داستان میشه تازه سریالش جذاب میشه :)
این ۱۲ قسمت رو هم از سی دی های ِ دوست ِ داداشم دیدیم ...پیشنهاد میکنم
حتماْ ببینیدو پیگیرش باشید ... حیف ، اون سریال ِ قلب ِ یخی هم یه مدت دنبال میکردیم
بعد که توقیف شد بیخیالش شدیم :|
من اگه یه سریال رو الآن ببینم بعد قسمت ِ بعدشو ۱ ماه دیگه
بیخیالش میشم دیگه دنبالش نمیکنم!!!
یه مدت دنبال ِ قهوه تلخ بودم اما الآن نیستم!!! ... با اینکه سی دی های ِ قسمت هایی
که ندیده بودمو پسر عموم به داداشم داده بود که ببینیم ولی اصلاْ نَشستم ببینم بس که
چرت شده بود اصلاْ ارزش ِ دیدن هم نداشت !
سریال های مهران مدیری اون قبلی هاش جذاب بود الآن دیگه سریال هاش
جذاب نیست متأسفانه!!
چند وقته سریال های ِ کره ایم تموم شده به خاطر ِ عذاب وجدانی که دارم برای ِ کنکورم
نرفتم دوباره سفارش بدم :| با اینکه اصلاً هم فرقی برام نداشت الآن نشستم
سریال های ِ قدیمی که خریده بودمو میبینم !! فقط دارم خودمو گول میزنم...
بیخیال نیستم بیخیال نشون میدم این خیلی عذابه!! :|

+ وقتی احساساتت یه چیز میگه ، عقلت یه چیز دیگه ، وقتی حس ِ بلاتکلیفی داری ،
وقتی دو دلی ، وقتی نمیدونی چطور زندگی کنی ، چی دلخوشت میکنه ،
چی روحیه أتو عوض میکنه ، چی شادت میکنه ، چی میخوای ، چی نمیخوای ، چی باشه ،
چی نباشه ، وقتی احساست میگه باشه ، عقلت میگه نباشه ، وقتی احساست میگه اگه
باشه شادی ، عقلت میگه اگه باشه تازه میفهمی چه غلطی کردی ،
وقتی فقط میخوای همه چیز احساساتت باشه ، هر چی احساساتت میگه باشه نه عقلت ،
وقتی دلت میخواد احساست درست باشه و زندگی شادی داشته باشی اونوقته که میشه
گفت زندگی یعنی چی ، اونوقته که میگی زندگی یعنی همین که همیشه آرزو داشتی
سرشار از آرامش بدون ِ ذره ای دل مشغولی ، بدون ِ ذره ای فکر ، خیال ، بدون ِ
ذره ای غصه ، غم ....
بـــــــــــاشـــــــــــــــه !!
+ " بـَـد نـیـسـتـَـمــ ـ "
در احــوالـــ ـپـُــرســـی هــای روزانــــ ه
مـَـعـنــی ِ " خــوبــَــمــــ ـ " نـمــی دهــَــد ....
حـَـتــی مــَـعــنــی ِ ایـنــکــ ه " بــَـد هـَـسـتــَـمـــ ـ " هــَـمـــ نــمــی دهــَـد !!
لــامـَـذهــَـبــــــ ؛ بــَـرزخــی سـتــــ بــَــرای خــودَشــــــ ــ ـ ...

تو ماه را بیشترازهمه ی ما دوست داشتی
و حالا
ماه هرشب تو را به یاد من می آورد
می خواهم فراموشت کنم
اما
این ماه با هیچ دستمالی ازپنجره پاک نمی شود !!

+ روزی که قرار بود بریم دامپزشکی هادی هم قرار بود با منو بابا و مامانم بیاد
شبش مامانم بهش زنگ زد گفت من نمیام مونا و باباش خودشون میان اگه خواستی بری
برو ، دیگه اونم گفته بود یه کاری دارم اگه تا ساعت ۱۰:۳۰ انجام دادم زنگ میزنم میرم
دیگه صبح ساعت ۱۰:۱۰ بود که زن داییم زنگ زد به گوشی بابام و بعدشم قرار شد اون
باهامون بیاد دامپزشکی دانشگاه تهران
دقیقاْ چسبیده به خونشونه دیگه رفتیمو
مینا رو معاینه کردنو گفتن قفسشو عوض کنید به طول ۱ متر بخرید :) ناخن های ِ پاهاشو
گرفتن ، بدنشو لمس کردنو دیدن کبدش بزرگه دیگه هیچی گفتن دانه های پِلت رو
دیگه بهش ندین یه لیست غذا بهم دادن که بهش بدم ... از سبزیجات ، میوه جات و برنجو
این چیزا :) خلاصه دارو ویتامین آ-د و شربت لاکتولوز و قرص ِ آسپرین براش تجویز کردن
از اونور هم با زن داییم رفتیم قفس گرفتیمو از اونجا هم یه سَر رفتم خونه یِ زن داییم اینا
یکم نشستیم داییمو هم دیدیم بعدشم اومدیم خونه :) الآن تقریباً ۷ روزه که ویتامین آ-د و شربت
لاکتولوزو بهش میدم اما خیلی دردسر داره ...از قفس که می گیریمش اینقدر نفس نفس میزنه که
هر لحظه فکر میکنم نکنه نفسش بند بیاد سکته بزنه :( خلاصه که یه ۲ باری هم تو خونه پر زده
تا آخر گیرش آوردیم انداختیمش تو قفس... مثِ علی ورجه میمونه :)) یه ورزشیه واسه خودش
دنبال این دوییدنو بازی کردن باهاش ![]()
وقتی هم قطره رو میخوایم بریزیم تو حلقش بابام
با دستش دهن اینو باز میکنه بیشتر قطره ها به دست ِ بابام میخوره ..
این بدبخت هم خفه نشه از دست ِ ما خیلیه ! البته خیلی رعایت میکنیم قطره نپره تو ریه هاش
۳ روز دیگه مونده تا فقط قطره لاکتولوز رو بریزم تو حلقش :) بیچاره بچه أم از دست ما خیلی
زجر میکشه نفس نفس زدناش داغونم میکنه :(![]()
تنها چیزی که یکم فکرمو مشغول میکنه این دونه هاشه ...هر غذایی که بهش میدم نمیخوره
جز دونه های ِ پلت :| نمیدونم باهاش چیکار کنم...یه ۲ سری شب تا صبح نذاشتم وقتی بردم
سمت ِ قفسش بدون هیچ ترسی اومد جلو دست ِ من غذا رو تند تند نوک زد...
نمیشه ترک کنه چیکار کنم ؟؟![]()
چیزای ِ دیگه هم که براش میزارم زیاد نمیخوره
دکتره میگفت این غذاش باعث شده کبدش چرب بشه ولی تو نت همه همین پلت رو
میدن...اینم الآن تشخیص دادن بیشتر از ۳ سالشه این همه مدت عادت کرده به
خوردن ِ این دونه ها من چطوری میتونم باعث بشم دونه هاشو نخوره!!! لاغر میشه :(
+ باید احساسم را
به تو ویرایش کنم
احساسی این همه ظریف
این همه شکسته
کنار این ثانیه های خشن ...
نمی شود..

تو پیچک هستی
عطر تو پیچک است
آغوشم دیوارش
حسرتش را دور من تاب دادی
خودت را به تن درخت حیاط همسایه

پی نوشت :
حالم عجیب گرفته أس ...امیدمو ناجور از دست دادم سپردم به نا امیدی !!!
از اینم خسته أم دهنمو باز کنم هی شکایت کنم از زندگی:|
خسته أم از همه چیز !
پی نوشت :
خوشحالم یه عالمه دکتر ِ با روحیه تو این مملکت داریم من فقط موندم پس این
دکترهایی که تو اینترنت از غم مینالن وجود خارجی دارن اصلاً یا نه!
والا ما که یه چند تا دکتر رفتیم همشون میگن بیخیال چیزای دیگه فکرتو مشغول نکن
بچسب به زندگی ، زندگی قشنگه !
آقا یا اینا مزه ی ِ پولو تفریحو مسافرت خارجه رفته زیر ِ زبونشون یا اینکه ما زیادی از دنیا عقبیم
![]()
![]()
پی نوشت :
از خدا دورم ، حس ِ نزدیک شدن بهش رو هم ندارم!!!
خیلی بنده ی ِ بی لیاقتی شدم خلاصه :|
پی نوشت :
دلم گاه برای آسمانم می سوزد
در سینه اش ستاره ای دارد
که برای همه چشمک می پراند...
اعتراف میکنم وقتی ناراحتم و اعصابم خیلی داغونه سر ِ همه خالی میکنم البته
بستگی داره کی دورو اطرافم باشه که نشونه بگیرمش!!!
اعتراف میکنم وقتی ناراحتم و اعصابم داغونه اون لحظه اینقدر درگیر میشم
که راز ِ دلمو به هر کسی میگم ...
اعتراف میکنم اینقدر پدرو مادرمو دوست دارم که تا حالا جرأت نکردم به زبون بیارم مبادا
یهو اشکم سرازیر بشه بد بشه!
اعتراف میکنم بچگی رابطه ی ِ خوبی با خواهر برادرام نداشتم الآن هم یکم رابطه أمون
بهتره ولی رابطه ی ِ خوبی با داداشم ندارم...
اعتراف میکنم زیاده خواهم و تا به چیزی نرسم نمیتونم به زندگیم ادامه بدمو تلاش کنم!
اعتراف میکنم از بین ِ این همه دوست ِ صمیمی که دارم تنها با ۲ نفره که وقتی درد و دل
میکنم حس ِ آرامشی عجیب بهم دست میده چون اونا همش با گوش کردن به حرفام
و دعا کردن برام بهم کمک میکنن ولی مابقی با دلسرد کردن ِ من!!
اعتراف میکنم وقتی بچه بودم اینقدر شیطون بودم که پسرایِ محله أمون ازم حساب میبردنو
وقتی دعوایی پیش میومد معذرت خواهی میکردن :دی یعنی رگ ِ غیرتی بود که میزد بالا!!
اعتراف میکنم هرکسی که برام خیلی با ارزش باشه و خیلی دوسِش داشته باشم
از سمت ِ من موقع ِ بحث و دعوا خیلی آزار میبینه چون دهنمو بسته نگه نمیدارم و حرفامو
رُک میزنم که طرف ناراحت میشه!!
اعتراف میکنم بهترین سال های ِ زندگیم دوران ِ بچگیم بود که با دوستام تو حیاط
جمع میشدیمو بازی میکردیمو درس میخوندیم...
اعتراف میکنم درسم اینقدر خوب بود که تو کل ِ فامیل همه منو بابچه هاشون مقایسه میکردن
و الآن حال و روزِ آدمی که توپ هم داغونش نمیکرد دیدنیه!
اعتراف میکنم قدر ِ استعدادامو نمیدونمو دارم سرکوبشون میکنم...
اعتراف میکنم نسبت به سنی که دارم هم تجاربم کمه هم هنوز بچه موندم :)
اعتراف میکنم هر چی مرض ِ ناشناخته دارم مقصرش خودمم که تو خونه موندمو سرشار از غمو
استرس شدمو فقط خودآزاری میکنم ...
اعتراف میکنم با اینکه به طورِ متوسط مانتو و روسری دارم ولی هر بار که میخوام برم بیرون
همش سردرگمم که چی بپوشم! اکثرشو تو مهمونی ها پوشیدم دوست دارم همیشه سر تا
پام جدید باشه اما :دی
اعتراف میکنم تو زندگیم خیلی اشتباه کردم ولی الآن که فکرشو میکنم میگم همش یه تجربه یِ
خوبی برام بوده که سری بعد بتونم ازشون استفاده کنم...
اعتراف میکنم صبح ها که از خواب پا میشم تا نرم دستو صورتمو بشورم با کسی حرف نمیزنم
الآنم یه چند سری بابام اینا هم گفتن سلامت کو سلامت کو مجبورم سلام بدم برم دستشوئی
اعتراف میکنم وقتی مهمون میاد خونمون اگه مثلاً دیروز رفته باشم حمام باید همون موقع هم
برم حمام چون حس ِ بدی دارم نمیتونم بیام جلو مهمون :))
اعتراف میکنم قبل از شام و ناهار اول میرم دستمو میشورم بعد میام سر ِ سُفره
اعتراف میکنم یک روز در میان که میرم حمام لباسامو عوض میکنمو سریع میندازم تو ماشین
و این مامانمه که همش غُر میزنه اینو که تازه پوشیده بودی من دوباره بشورم؟ کی میره
رخت ها رو پهن میکنه؟
اعتراف میکنم هر چی شب ها زودتر بخوابم روزها دیرتر از خواب بلند میشم و روش ِ من عکس ِ
کسای ِ دیگه أس:دی
اعتراف میکنم یه بار بابام که رفت حمام رفتم آب ِ سردِ دستشویی رو باز کردم میخواستم دستامو
بشورم با خودم گفتم الآنه که بابام حس ِ منو که هر بار میرم حمام تجربه کنه
چند روز بعدش بهش گفتم فلان روز که رفتی حمام آب یهو جوش شد یهو سرد؟ گفت آره![]()
گفتم من رفتم دستشویی بعد گفتم الآن دقیقاً متوجه میشه من هر بار چه حسی دارم
بعد برداشت گفت : بزار این دفعه که رفتی حمام میرم کل شیرهای خونه رو باز میکنم اون موقع
قیافه أت دیدنیه که با من از این شوخی ها نکنی ![]()
من :![]()
![]()
اعتراف میکنم وقتی چادر سرمیکنم و میرم بیرون اعتماد به نفسمو خیلی بد از دست میدم!!
اعتراف میکنم دیگه خسته شدم از بس رفتم این دکتر اون دکتر ...
اعتراف میکنم خیلی تنهام و دلم یه همدم میخواد که دوسِش داشته باشم...![]()
اعتراف میکنم دوستایِ مجازیم بیشتر از دوستای ِ حقیقیم برام موندن :(
اعتراف میکنم دوستای ِ من تا شوهر میکنن نَقله ی شُتر دیدی ندیدیه !!!
اعتراف میکنم وقتی میبینم شوهر ِ دوستم اذیتش میکنه دلم میخواد جفت پا برم تو صورتش
تا از این غلطای ِ زیادی دیگه نکنه!
اعتراف میکنم وقتی میخوام با دوستم دردو دل کنم مامانم تَشر میزنه بهم که تو دخالت نکن
پس فردا یه چیزی بشه میگن کی کرد این ورپریده!!![]()
اعتراف میکنم تا کسی پا رو دُمم نزاره خیلی باهاش خوبم اما امان از روزی که ...
اعتراف میکنم آدم ِ رُکیم و یهو یه خصوصیت ِ طرفو بهش میگم که نباید ...
اعتراف میکنم اعتماد به نفسمو خیلی وقته از دست دادم ...
اعتراف میکنم وقتی میخوام با بعضیا حرف بزنم تمام ِ بدنم داغ میشه و اکثراً
چرت و پرت میگم واسه همین ۲-۳ کلمه ای حرف میزنم... سلام..خوبین ...خداحافظ
اعتراف میکنم یه وقتایی که حرف میزنم یهو نمیدونم چِم میشه یادم میره چی میخواستم بگم
و کلاً موقع ِ تعریف کردن ِ یه مسئله ای مث ِ بچه ها حرف میزنم و جذاب تعریف نمیکنم!
اعتراف میکنم این همه که دنبال ِ گویندگی و مجری گری بودم الآن میفهمم برای ِ این کار ساخته
نشدم و بیخود نبود که این ۳ سری ردَم کردن !!![]()
اعتراف میکنم یه بار یه پارتی برام جور شد که برم صدا و سیما بهم گفت بگو لیسانس دارم منم
به منشیه راستشو گفتم دیپلم دارم گفتن نه قبولت نمیکنیم!![]()
اعتراف میکنم آدم ِ تنبل و ترسویی شدم، تا تنها از خونه میرم بیرون وحشت وجودمو فرا میگیره!
اعتراف میکنم دلم میخواد یه بار تیپ بزنمو برم بیرونو کسی مزاحمم نشه!
اعتراف میکنم وقتی تنها ماشینو بر میدارم میرم اینقدر دست و پام میلرزه که مرگو جلو
چشمام حس میکنم و دست فرمونم میشه خاک بر سری!!![]()
![]()
اعتراف میکنم کاش تک فرزند بودم :)
اعتراف میکنم خیلی ناشُکرم...
اعتراف میکنم آدمی نیستم که دوست دارم!!!
اعتراف میکنم دوست دارم کشوری غیر از ایران زندگی کنم :)
اعتراف میکنم اونی که دوسِش ندارم اصرار اصرار اونی که دوسِش دارم انگار نه انگار!!
اعتراف میکنم یه دوست ِ پایه ندارم که ماشینو برداریم بریم بیرون یکم دست فرمون ِ من خوب
بشه مامانمم نیاد بگه بچه مردم یه طوریش بشه ما دیگه حوصله نداریم جوابگو باشیمااااااا!![]()
اعتراف میکنم دوست داشتم یه دوست پسر داشتم منو میبرد هرجایی که دلم میخواد
میرسوند بعد دوباره میومد دنبالم میبردم خونه :)) البته فکر ِ بد نکنید فقط واسه اینکه یه مرد
بالا سرم باشه تو این جامعه کسی اذیتم نکنه میدونم دوست پسر گرفتن گناهه:)
اعتراف میکنم اگه دست ِ خودم بود چند نفرو از تو فامیل حذف میکردمو راحت زندگیمو میکردم![]()
اعتراف میکنم دوست دارم آدم ِ جدیدی بشم اما نمیدونم از کجا باید شروع کنم!
اعتراف میکنم زیادی چرت و پرت گفتم شما هم خسته شدین به من چه!!![]()

امروز رفتم آرایشگاه بعد مدلی که خواستم بهش نشون دادم که برداره
بعد هر سری هم مسخره میکنه که تو این عکس ها رو از کجا میاری ؟
سری دیگه عکس ِ کی رو میخوای بیاری؟
چون همش باید وقت بزاره اون مدلی که میخوام در بیاد پدرش
بیچاره در میاد آخرشم ای بد بر نمیداره حداقل بهتر از جاییه که قبلا ۵ مین هم نمیشد
سریع ابرو بر میداشت !!!
این یه ۲۰ مین ۱۵ مینی بنده خدا چشم میزاره ابرو بر میداره مخصوصاً که جدیداً عکس
نشونش میدم که این مدل برداره :))
غٌر زدناش رو اعصابمه :|
امروز رفتم ۳۰ مین طول داده ابرومو برداشته
بعد دیگه لباسمو پوشیدم آماده شدم
رفتم پولشو حساب کنم اون همکارش برداشته میگه هر سری ۵ تومن بوده الآن اگه کسی
ابرو مدل دار بخواد ۶ تومنش کردیم !!! ولی حالا این دفعه شما ۵ تومن بده !! :|
میخواستم جفت پا بیام تو صورتش آخه چه فرقی داره مدل دار یا ساده؟
منو چی فرض کرده؟ خَر ِ ساده یا بَبو؟!!! :|
ولی خدایی خیلی وقت میزاره حلالش باشه :)
خنده دارش اینه که آرایشگاهشون مگس هم پَر نمیزنه ![]()
![]()
![]()
اون قبلیه که میرفتم پیشش یه دور دیگه بعداً هم می اومدم خونه خودم اضافه هاشو
بر میداشتم ولی دست ِ این طلا که همه جوره راضیم دمش گرم اگه غٌر زدناشم کم کنه
که دیگه محشر میشه هاهاهاها
:)
اینم عکسیه که میخواستم این مدلی ابرو برداره ، تقریباً شبیه این شد :|

+ آقا یکی هست خیلی رو اعصابمه یعنیا واقعاً میره رو مٌخم!
تو یاهو که تا آنلاین میشم میاد پی ام میده بعدشم اگه یکم دیر جوابشو بدم
سریع میگه با کی داری چت میکنی؟ چرا دیر جواب میدی؟ مشکوکیا!!!!
یا اینکه مثلاً اگه بیام تو یاهو بهش پی ام ندم میگه منو فراموش کردی؟ همش من باید بهت
پی ام بدم؟ خیلی نامردی و از این حرفا!
یا نخوام اون لحظه چیزی بهش بگم میگه من که همه چیزمو به تو میگم ولی تو... بعد
مث ِ بچه ها قهر میکنه لوس بازی در میاره میگه رو فٌرم نیستی چته و خلاصه رو مخه!!
یا سر ِ هر چیزی که بحث میکنیم میره رو اعصابم!
متولد ۷۱ و اسمش سایه أس، عین ِ بچه ها هی گله میکنه بخوام بهش هم تذکر بدم
خوشش نمیاد میترسم بهش بربخوره...خدایی خیلی اذیت میکنه... من اصلاً شاید حال
نداشته باشم باهاش چت کنم میاد میگه چرا پی ام ندادی؟ تو مال ِ منی من کسایی که مال ِ
من هستن نمیخوام مال ِ کسی دیگه باشن !![]()
یعنی مثلاً فقط باید با این چت کنم نه کسی دیگه !! از طرفی از دستش خسته شدم
از یه جهت دیگه هم بهم گفته تا شهریور نیمتونه زیاد بیاد فراموشش نکنم!!!
حالا موندم چیکار کنم؟ بخوام ایگنورش کنم خیلی بد میشه بخوام بهش تذکر بدم ناراحت میشه
مخصوصاً که از شهرستان اومده تهران تنهاست و فقط منو داره که حرفشو خوب میفهمم!!!
چیکار کنم دلش نشکنه و رو اعصاب ِ من نباشه؟![]()
![]()
دارم به غلط کردن میفتم که چرا اصلاً وقتی آیدیمو خواست بهش دادم!! منم ساده والا:(

بساطی داریم با این مینا.... ![]()
قضیه از این قراره تا یه چیزی دستم میبینه که دارم میخورم هی
کله أشو سیخ میکنه ببینه چیه که توجه منو جلب کنه یکم بهش بدم...![]()
حالا فرض کن من دارم چیپس میخورم این پررو هم عاشق ِ چیپس !!! میدونه
دارم چی میخورم بال بال میزنه دلم نمیاد بهش ندم
مجبور میشم بهش بدم
تند تند چیپسو میخوره تا بعدی رو بهش بدم!!! از طرفی دلمم نخواد دیگه بخورم
خوشم میاد این میخوره خودمم میخورم :)) خدا به داد برسه چاق نشم
که اصلاً اعصاب ِ رژیمو ندارم...![]()
قشنگ میفهمه ما کی شام و کی ناهار داریم... یعنی اینی که میگم دروغ نیستا
قشنگ بوی ِ غذا که در میاد منم که میرم اسباب سُفره میارم این هی ماها رو دنبال میکنه
از آشپزخونه چی داریم میاریم که مثلاً قبلاً خورده که دنبالش کنه یا نه :دی
عاشق ِ سیب زمینی ، چیپس ، پسته ، گردو شده یعنیا خودشو براشون میکشه :))
چیزاییم دوست داره که براش خیلی بده ... خود ِ ما که آدمیم اینا رو میخوریم هزار تا مرض
میگیریم به خاطر ِ همین خوشم نمیاد بهش بدم... ولی خُب پسته رو هر روز بهش میدم
هر وقت هم که میبینه دستم پسته أس بال بال میزنه که تند تند بهش بدم..اگه از دستم
بیفته ته قفسش میپره میره برش میداره اینقدر خواهانشه ها!! به مامانم میگم ما این
پسته خام ها رو نخوردیم این داره جبران میکنه
پسته برای ِ کم خونی خوبه ولی
من خوشم نمیاد به جاش مینا میخوره
آها از شیرینی هم خیلی خوشش میاد واسه شیرینی
هم خودشو میکشه ... الآن اومدم یواشکی یکم زبون بخورم اومدم مامانمو صدا کنم
که چای میخواد براش بریزم یا نه؟ که دیدم این داره هی خودشو میزنه به قفس :)) فهمیدم
زبونو دست ِ من دیده داره براش بال بال میزنه
بچه أم چند وقته پاهاش یکم میلنگه تعادل
نداره هر وقت پاشو جمع میکنه دهنشو باز میکنه اکثراً هم رو یه پا وایمیسته ... قبلاً زیاد
اینطوری نبود اما جدیداً اینطوری شده
حالا به بابام گفتم بیاد ببریمش دامپزشکی میگه
اونجایی که آدرس دادی دوره بعدشم این سالمه الکی پول ِ دامپزشکی بدی که چی؟
ولی خود ِ بابامم که دیده این یکم بدتر شده حالا قبول کرده بیاد ببریمش :(
حالا قراره از داییم بپرسه اون مرکز ِ دامپزشکیِ دم ِ خونشون پرنده هم میبینن یا نه !؟
منتظرم زودی ببریمش یکم معاینه أش کنه ببینیم چشه :)
من دکترِ چشم پزشکیمو نرفتم ، دکتر برای ِ دندونم که اذیتم میکنه نرفتم حالا اونا رو
بیخیال شدم اینو چسبیدم یعنی دوستتون یه همچین آدم ِ خوبو حیوون دوستیه ها
قدرشو بدونین :)) :|![]()

+ اینقدر شعر عاشقانه و متن عاشقانه گذاشتم تو این وبلاگ که حس میکنم عاشقی
برای ِ من فقط تو شعر داره خلاصه میشه ، نه از عشقی خبریه نه ...
نکنه آخر آرزو به دل برم تو گور؟؟ والا :|
+ داییم خدا رو شکر سه شنبه مرخص شد :)
+ مینا خیلی بانمکه ! تا مهمون برامون میاد میرم تو حجاب دیگه منو
نمیشناسه مسخره!!! فکر میکنه غریبه أم تا دستمو میبرم سمت قفسش یهو
حمله میکنه نوک بزنه ! دیشب شوهر خواهرم اینا اینجا بودن بعد روسری سرم کرده
بودم میدونستم روسری سرم کنم منو نمیشناسه دیگه برداشتم یه تیکه نون پیتزا
بهش دادم برداشته به جای اینکه نون رو بخوره نوک زده به دست ِ من ،
اومدم توت فرنگی بدم مسخره باز نوکشو زده به دستم ،دستم یه لحظه
لایِ نوکش بود !! میخواستم بزنم لهش کنماااااااا :|
بچه ی ِ خنگی شده ! یعنی با روسری و بی روسری من خیلی فرق دارم
که این تشخیص نمیده؟ :| اولین بار که دیدم این به روسریم واکنش
نشون میده هفته ی ِ پیش بود که از بیمارستان با زن داییم اینا اومدیم خونمون
مامانم قرار بود شام پیتزا درست کنه ...
تا رفتم سمت ِ مینا بهش کاهو بدم یهو دیدم به جای کاهو هی سعی
داره به دستم نوک بزنه اولش فکر کردم نوکش اشتباهی به دستم میخوره
میخواد کاهو رو بخوره به جاش اشتباه به دستم نوک میزنه بعد که دیدم هی داره
نوک میزنه فهمیدم این فکر کرده من غریبه أم منم نامردی نکردم برداشتم هی
اذیتش کردم ، اداشو در آوردم! اونم هی حرصش در اومده بود میومد به روزنامه های
ته قفسش نوک میزد خخخخخخخخخ
خیلی باحال بود ... مامانم میگفت موووناااااا سعی کن حرف نزنی صداتو اگه بشناسه
اونوقت بعداً پدرتو در میاره نمیزاره دیگه بری سمتش!!! منم صدامو عوض میکردم
کلماتی که دوستداشتم بگه رو میگفتم اونم هی تکرار میکرد...
خلاصه که خیلی خنگ شده چشمش زدیم :))
+ نمیدونم چه صیغه ایه تا آدم یه کلام میگه من کمتر میام یا اصلا فعلا نمیام
دیگه هیچ کس بهش سر نمیزنه :| چه حس ِ بدیه این همه دوست داشته باشی
ولی یه خبری ازت نگیرن!!
بابا من غلط کردم یه چیزی گفتم توجه می نیمویی؟![]()
از مابقی دوستان که چه بگم دیگه نمیام چه بگم میام در هر دو حالت
سر میزنن ممنونم :) مرام و معرفتتون تو حلقم ![]()


+ برای شناخت آدما نباید عجــــــــــول بود
دیر یا زود خیلی قشنگ خودشونو نشونت میدن
فقط باید صبــور بود ...
+ من با تو ، تو با من !! تنها تو تنها من
دل میدم دل بده فردا رو کی دیده؟
خدا کنه آرومو نَم نَم عشقمون پا بگیره...
نگاه ِ تو خواب ِ منو به مرز ِ رویا میکشه
میخوام که دنیا نباشه اگه تو یارم نباشی ، دنیا رو بهم
میریزم اگه کنارم نباشی !!!





اضافه نوشت :
چقدر امروز بهمون استرس وارد شد...رفتیم بیمارستان داییم عمل ِ قلب ِباز داشت
بعد ِ عمل برده بودنش سی سی یو ...رفتیم دیدیمش بیهوش بود من یکی نتونستم تحمل
کنم اومدم تو سالن...دیدن ِ بچه هاش که برای ِ باباشون اشک میریختن خیلی دردناک بود :(![]()
خودمو که با مامانم مقایسه کردم دیدم چقدر دل نازکم که داره اشکم سرازیر میشه
اما مامانمو دیدم که چقدر صبور فقط نگاه میکنه یه چیزی زیر لب میگه حالا صلوات
میفرستاد یا چی نمیدونم ولی میدونم دعا میکرد براش ، بعد پیش ِ خودم گفتم مامان چقدر
سخته که گریه نمیکنه...خیلی خودمو کنترل کردم اشکمو کسی نبینه که روحیه هاشون
خراب نشه ولی خٌب ....
چند مین گذشت که دیدم مامانم اومد بیرون پٌقی زد زیر گریه!!! یعنیا من کباب شدم :(
از اونور حامد گریه میکرد ...از اونور هادی بغض میکرد میومد بیرون میرفت یه جا گریه میکرد باز دوباره
میومد باباشو میدید روز از نو روزی از نو ...
بابام مثِ زمانی که سرِ عمل ِ مامانم غم شده بود سر ِ داییم هم نشسته بود
رو زمین و حالت گریه و غم داشت :(
بعد هم که هادی زحمت کشید با اون همه خستگی و غمش ما رو رسوند خونه :( یعنی معرفتش
منو کشته :(( چقدر پسر ِ محترمو آقاییه خوش به حال ِ زنِ آینده أش:(
الآن ۵ روزه که میریم بیمارستانو میایم :( اول که داییمو آنژیو کردن بعدشم دکتر
گفته بوده چون قند داره بالون جواب نمیده باید عمل بای پَس (عمل ِ قلب ِ باز) انجام بده :(
از اینور سر ِ شام بودیم که دیدیم عموم زنگ زده میگه اعلامیه همسایه أتون که سرطان داشت
رو دیدین؟ یهو خشکمون زد که فوت کرد؟؟؟؟؟؟ بابام خیلی داغون تر شد چون با آقای ِ خادمی
خیلی جور بود :( رفت تا سر چهار راه اعلامیه أش رو ببینه مطمئن بشه :( الآن ۳
روزه فوت کرده ما تازه امشب فهمیدیم!!
چند روز پیش صبح ساعت ۷:۲۲ دقیقه در حالی که خواب و بیدار بودم دیدم صدای ِ هق هق ِ
یه زن داره میاد بعد پشت سرشم دیدم میخنده میگه ها ها ها ها
تو همون لحظه یه لبخند کوچولو رو لبام اومدو خلاصه خیلی خَر کیف شده بودم تا اینکه
یهو دیدم بابام دوییده سمت اتاقم میگه مونااااا!! تویی داری گریه میکنی؟![]()
من در حالی که ۶ فازم پریده بود گفتم نه!![]()
مامانم از تو سالن بابامو صدا کرد گفت برو بخواب این مینا بود:))![]()
آقا خلاصه شُکی که به بابام وارد شده بود خیلی خنده بود بنده خدا فقط تا شب سردرد داشت:(
* یه مینا خریدم یه ۳ هفته ای میشه خیلی ماشاءالله شیطونه...اوایل چون منو نمیشناخت
وقتی میخواستم بهش غذا بدم بهم حمله میکردو نوک میزد اما الآن تنها احساسی که برام
از خودش نشون میده بال بال زدن مث ِ جوجه هاست...مخصوصاً وقتی صداش میکنم و
یا دستمو میبرم دم ِ قفسش بال هاشو برام میلرزونه برعکس من با مامانم دشمنه :)) یعنی
خیلی خنده داره وقتی مامانم اداشو در میاره اونم همزمان همون کارو انجام میده بعدشم از حرصش
میاد به روزنامه های ِ ته قفسش نوک میزنه یهو قاطی میکنه :دی
با بابام بی تفاوته :)) آخه یه ۲-۳ باری بابام گرفتش که پاهاشو پماد بزنیم این یکم نسبت به بابام
بی تفاوت شده
حالا فرض کنین اگه خونه خالی باشه یا کسی تو اتاقش باشه و کلاً
مینا حس کنه کسی تو سالن نیست هر چی بلده بلغور میکنه :) خلاصه که خیلی شیرینه
عاشقشم به تمام معنا
صبح ها از ۷ شروع میکنه به حرف زدن تا ۱۲-۱۳
همه رو زابه راه کرده
کم مونده همه به من فحش بدن ولی خب بازم در کنار این چیزا خیلی
شیرینو شیطونه و همه دوسِش دارن ...حالا وقتی مهمون میاد خونه أمون و کسی به قفسش
نزدیک بشه صدای گربه در میاره بعد پشت سرش مینا مینا میکنه اگه حالا حوصله داشته باشه
سلام سلام هم میکنه..خلاصه که اون لحظه هر کی هر چی بهش بگه میگه :) با غریبه ها
اینجوریه ها ! کافیه کسی دستشو ببره سمت ِ قفس ِ این ، در جا کمین میکنه یهو حمله میکنه
نوک میزنه پشت سرشم یه عالمه حرف بلغور میکنه![]()
خلاصه که خیلی خوش میگذره
وقتی مهمون میاد چون من تنها زمانی که راحت میتونم حرف زدن ِ اینو ببینم همین موقع هاس:(
صبح ها هم تو خواب و بیداری یه چیزایی میشنوم ولی چون در ِ اتاقمو شب ها میبندم
صداش خیلی واضح نمیاد :) بعداً مامانم تعریف میکنه که حرف جدید چی یاد گرفته![]()
پی نوشت:

مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری میرسد از روزن منظومهی برف
تشنه ی زمزمهام!
مانده تا مرغ سر چینه ی اسفند صدا بردارد
پس چه باید بکنم؟
... من که در لختترین موسم بیچهچه سال
تشنهی زمزمهام
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشهی مرغی بکشم...
پی نوشت :
سلامتی پسرخاله
یه کیک مسموم گنده رو و خودش تنها خورده بود که بقیه
نخورن مریض بشن..
صبح زود..تهنای تهنا :(
مجری گفت چرا ننداختی دور؟
گفت:گفتم خوب گربه ها میخورن مریض میشن ، مورچه ها میخورن مریض میشن
- مورچه که نمیشه بهش سرم وصل کرد!

پی نوشت:
هرسال 12 فروردین روزیه که ما میریم چیتگرو 13 رو به در میکنیم اما امسال بر خلاف سال های
پیش نه 12 فروردین جایی رفتیم نه 13 ! هیچ کسی نبود نه خالم اینا بودن نه بچه های داییم:(
ما هم که بدون ِ اینا جایی نمیریم چون تکی بهمون خوش نمیگذره دیگه روز 12 یه سر رفتیم
خونه ی دایی مجردام ... ساعت 10:30 11 خالم اینا از سفر برگشتنو گفتن که پسر داییم اینا
هم فردا شب بر میگردن... شب 12 رو هم با کمی بغض از اینکه مث هرسال بیرون نرفتیم
یه جوری گذروندمو روز 13 هم جایی نرفتیمو عمه ام اومد عید دیدنی...اولش نمیخواستم
از اتاقم بیام بیرون ولی وقتی فهمیدم مادر بزرگم باهاشون نیومده اومدم تا عمه ی
نازنینمو ببینم (عمه ی دوست داشتنی که اهلِ آزار دادنت نیست و ماهه)
از اونور مامانم کلی اصرار کرد پاشو بریم خونه عموت اینا یه سر زشته نیای ..
منم که هی مخالفت میکردم ولی به خاطر مامانم قبول کردم که برم با این شرط که مادربزرگم
نباشه...مامانمم بنده خدا گفت نترس مادر بزرگت نمیاد امشب مهمون داره...
دیگه رفتیم خونه ی عمومو چشمش به جمال من روشن شدو گفت : مونا خانم خیلی افتخار دادین
و من فقط لبخند تحویل میدادم... از اونور دید ساکتم گیر داد با زن عموت برید دیگه شنا برو
کلاس (حالا چرا اینو میگه؟ چون فکر کرده اینکه از اینا کناره گیری میکنم حتما گوشه گیرمو دپرسو
این حرفا در صورتی که منتظرم یه حرفی پیش بیاد اعلام کنم که با این خانواده مشکل دارم
که دوست ندارم خونه ی کسی برم ولی حیف که هنو حرفی پیش نیومده تا خودمو خالی کنم )
موقع خداحافظی از اونجایی که مادر بزرگم طبقه اول میشینه تا صدای ِ ما رو شنید درو باز کردو
بابامو به زور کشید تو و من با اخم به مامانم اشاره کردم نریم تو!! مامانمم چشمک زد که حالا
بیا زود میایم... هیچی دیگه مث ِ احمقا باز این سری گول خوردمو رفتم خونه ی این عتیقه ها...
یکم نشستیمو اون یکی گیر داد بمونیمو مامانم گفت مونا چشماشو عمل کرده نور ِ اینجا براش
کافی نیستو مامان بزرگم پاشد رفت چراغا رو روشن کردو باز من گفتم خونه باید نورش
آفتاب مهتابی باشه اونم مسخره کردو به من گفت وای عجب عروس ناز داریه هاااااااا....
از اونور گیر داد به من تو معده ات عصبیه هر روز فلان بخور تا خوب بشی اومدم بهش بگم
من شما ها رو نبینم خیلی خوبم پس داروی من ندیدن شماهاست :)) والا راست میگم...
به خدا سالی 1 بار هم زیادیه برم خونشون از بس که حرفاشون رو اعصابمه :/
پی نوشت :
با یک قلب ِ مچاله ، رو برگ ِ گل ِ لاله
می نویسم عزیزم زندگی بی تو محاله
چشات بقچه ی رازه ، چشات زندگی سازه
دل ِ کاهی و آواره ی ِ من غرق ِ نیازه
دلم تنگ ِ هواته ، خاطر خواه ِ چشاته
مث ِ سایه تو هر جا که بری اونم باهاته
بخوای نخوای میخوامِت با آهنگ ِ کلامت
دل ِ عاشق ِ من بدجوری افتاده تو دامت
دلت یاس ِ پر احساسه گلم بی برو برگرد
تو رو جون ِ من به خونه برگرد
بیا برات میخوام بخونم از این شب ِ نامرد
تویی هم نفس ِ من ، تو بشکن قفس ِ من
تویی عشق منو جون منو همه کس ِ من
دلم بهت دچاره ، تویی ماهو ستاره
برام زندگی با مرگ بی تو هیچ فرقی نداره
بی تو خنده حرومه ، بی تو کارم تمومه
بی تو عشق چیه معشوق کیه عاشقی کدومه؟

پی نوشت :
دلم برای ِ کسی تنگ است که میدانم از آن ِ من نیست
دلم برای ِ کسی تنگ است که نباید باشد!!!
دلم تنگ است... این دل ِ بی درمان....
تنگ است...

سه روز سفر ِ شمال برام به اندازه ی ِ سه سال طول کشید !!!
از همون روز اول که به خاطر ِ بارونی بودن ِ هوا نرفتیم بیرون
حالم گرفته بود تا آخرین روزی که اونجا بودیم:/
روز ِ اولی که رسیدیم محمود آباد رفتیم خونه ای که تو روستای چونه کلای
اجاره کرده بودن :( تو سه روزی که اونجا بودیم شب ها از بوی ِ دستشوییش مست
میشدیمو حالمون تو حلقمون بود!! خیلی دلم میخواست زودتر3 روز بگذره برگردیم خونمون
اینقد که بهم بد گذشت ...محیط محیط ِ حوصله سَر بری بود نه تفریحی نه هیچی
حسابی حالم تو قوطی بود از هر طرفی هم یکی تا ما رو گیر میاورد ساکت یه گوشه نشستیم
در جا میزد تو حالمون!!!
تنها بحث ِ این خاندان سر ِ من بحثِ شوهر کردنمه که ضد ِ حالی بیش نبود...
روز آخر تو جنگل بودیم که مادر بزرگم باز به من گیر داد بخند همیشه بخند تا شاد باشی
تو زندگیت چیزی کم نداری که، بخندو شاد باش!!! دیگه منم مث ِ همیشه سکوت اختیار کرده
بودم که مامانم برداشت گفت : به این کاری نداشه باشید ولش کنید آقا یَک حالی کردم جا
همتون خالی حسابی رفتم تو فاز!!! خخخخ
خدا رو شکر تو این جمع ِ بی بخار مامانی داشتیم که هوامونو داشته باشه :)
از همون روز ِ اول به خاطر ِ گیر دادنای ِ مسخره ی ِ عموم و پسر عموم زدم تو پَرِ بابام
که فردا برگردیم تهران من حال ندارمو از این حرفا یه حالگیری هم از بابامون کردیمو بعد
مسافرت هم یه چند روزی خانواده با هم سرد بودنو الآن خدا رو شکر جمع ِ خانواده گرمه
و همه ی ِ این ها به خاطر ِ این فامیل ِ عتیقه بود وهمه این سردی ها آتیشی بود که از گور ِ
این ها بلند میشد خخخخ
حالا ما همون شب ِ دوشنبه که ساعت 3 شب رسیدیم تهران شوهر خالم اینا با پسر
داییام راهی ِ آنتالیا شده بودن و این خبر فرداش توسط ِ دو تا از دایی هام به گوشمون رسید
و ما بسی رفتیم تو فاز ِ غم!!!
از بعد ِ مسافرت تا همین امروز بسی مریض بودم و یه کاره افتاده بودم تو خونه 2 مین
هم نمیتونستم پای ِ کام دووم بیارم بس که چشم هام قیلی ویلی میرفتو گلاب به
روتون ح تهوع داشتم ...خلاصه که این عید از همون روز ِ اولش برام نحسی آورد تا همین امروز !!!
اینطور که بوش میاد انگار امسال سال ِ خوبی نیست مث ِ پارسال :)
باید گفت هر سال گند تر از پارسال :))
همش مریضم ، همش میخوابم ، همش کِسلم ، همش غم شدم ، همش غصه میخورم
که لعنت بر دهانی که بی موقع باز شدو گفت بریم شمال و الآن نه از اومدن ِ بعضی ها
به خونه امون خبریه نه از 12 فروردین که بریم چیتگری جایی :(
من که همش میگم این عید ِ لعنتی گند تر از همه ی ِ عیدایِ دیگه بود هیچکی
تحویل نمیگیره :/ اینقد دلم پره از این عید از این مسافرت ِ لعنتی ، ازاین مریضی که دلم
میخواد خواب به خواب برم دیگه بلند نشم :)
* شدم عینهو اون موقعی که عطر میزدمو از بوی ِ عطر حالم بد میشدو دماغمو کل ِگردنمو
لحاف میپیچیدم که بوی ِ عطر بهم نخوره :( اونجوری ضعیف شدم![]()
* امسال خدایی عید نداشتم اومدم با دل ِ بابام راه بیام بریم با خانواده اش بهش خوش بگذره
مسافرت نه تنها به من زهر مار شد بلکه به همه زهر شد حتی بابا به خاطر من و مامان
هر سال 5 فروردین اونایی که باید میومدن خونمون به خاطر ِ شمال امسال همه چی بهم خورد
یه مسافرت هم برنامه های عید دیدنی هامونو بهم ریخت هم سیزده بدرمونو
کاش زبونم لال میشدو میگفتم نریم شمال کاش :(
همین![]()
پی نوشت :
این چند روز خودمو کشتم که بیامو آپ کنم تا بکم حالم خوب بشه اما بدتر شدمو نتونستم
حتی تا نزدیکی کامپیوترمم بیام دلم پُره از همه چیز دعا کنید حالم بهتر بشه که بدجوری
حالم زندگیمو ریخته بهم :(
پی نوشت:
هر سال تو این لحظه ها حالم همینه
انگار که غرق یه حس ِ اضطرابم
انگار سر ریزم از احساس ِ رسیدن
حوای خوبم چیدن ِ یک سیب که هیچ!!
من پشت ِ ردت تو دل آتیش میرم
حس میکنم آدم به دنیا اومدم تا این سیبو از دستای ِ تو عیدی بگیرم :(

پی نوشت :
اینقدر بدم میاد تا خونه یِ یکی نمیری عید دیدنی، عیدیتو میپیچوننو نمیدن
اما اینقدر خوشم میاد از اون با صفاهایی که حتی اگه نری خونشون اینقدر مرام دارن
که عیدیتو بدن دست بابا مامانت که برات بیارن ![]()
پی نوشت :
خيلی ديره وقتيکه تازه می فهمی
اونی که از همه ساکت تر بود بيشتر از همه دوستت داشت :(

شب دوشنبه تا ساعت 3:30 بیدار بودمو یه دم شبکه 2 رو میدیدم که احسان علیخانی ا
جرا داشت یه دم هم شبکه 3 برنامه ی فرزاد حسنی... خیلی خوابم میومد آخر سر
علی رغم میلم رفتمو خوابیدم تا 12:30 13 ظهر خواب بودم و متاسفانه حس بیدار شدن
برای تحویل سال رو نداشتم! 8:43 صبح سال تحویل بود که من خواب بودمو بیدار نشدم...
همون روز اول عید ساعت 7:30 یه سر رفتیم خونه ی مادربزرگم شام خوردیمو ساعت
11 برگشتیم خونه:) موقع خداحافظی مادربزرگم گفت: اگه این سری هم نمیومدی خونه امون
دیگه باهات قهر میکردم!!! منم نیشخند زدمو خداحافظی کردمو رفتیم خونه ی خودمون
فرداش که دیشب باشه عصری ساعت 7:30 رفتیم خونه ی دایی بزرگمو تا ساعت 11:30
اونجا بودیمو هم عکس گرفتیمو هم یه ماهی بانمکی هادی خریده بود 150 هزار تومن
ولی واقعاً ماهی بود:) دوست داشتنی بود خیلی من یکی که عاشقش شدم
تا میرفتی سمت آکواریوم میومد نزدیکت تا بلافاصله لبتو میچسبوندی به شیشه میومدو
لباشو روبرو لبت بازو بسته میکرد :دی
خلاصه که ماهی شیرینی بود ...دوست بابامم چند رو پیشا آکواریومش موقع تمیز کردنش
ترکیده دیگه برداشته بود ماهیشو داده بود به بابام، اسم ِ ماهیه بی ناموسه حالا من
نمیدونم اسم علمیشه یا چی!
گفته بوده بری کنار شیشه لبتو بزاری رو شیشه میاد بهت بوس میده خخخخخخ
البته فعلا که ما چیزی از این بی ناموس ندیدیم ![]()
![]()
حالا فعلا منتظریم یه ماچ آبدار ازش بگیریم :)) اما ماهی هادی اینا خیلی باحال بود براش
فرقی نداشت کی باشه فقط کافی بود میرفتی سمت شیشه دستتو میکشیدی رو شیشه
یا لبو میچسبوندی میومدو بوست میکرد :)![]()
![]()
بعد از خونه ی دایی بزرگم ساعت 12 شب رفتیم خونه ی دایی مجردام که اطومونو بدیم
داییم درست کنه دیگه همونجا یه لقمه سوسیس تخمه مرغ با الویه زدیم تو رگو ساعت 2
برگشتیم خونه...خونه ی دایی مجردام هم دو تا لاکپشت تو یه ظرف بودن منم که عاشق ِ
جک و جونور هی میرفتمو یه کرمی به لاکپشت ها میریختم :)) تا میدیدم سرشونو از آب
بیرون کردن سریع دست میکشیدم رو سرشونو نازشون میکردم ... یکیشون که خیلی باحال تر
بود قشنگ بدون ِ هیچ ترسی میذاشت نازش کنم اما اون یکی حسابی ترسو بود
تا میدید دستمو دارم میبرم طرفش سریع میرفت تو لاکش قایم میشد
دیگه دیدم واقعا دلم میخواد بگیرمش دستم دلو زدم به دریا لاکشو گرفتمو بلندش کردم :)
کوچولوی ِ خوردنی باز نمی ترسیدو همینجور سرش از لاک بیرون اومده بودو اینورو اونورو نظاره
میکرد...دیگه داییم گفت بزار رو دستت ببین چی کار میکنه؟ گذاشتمش کف دستمو دیدم
با پاهای کوچولوش داره کف دستم رژه میره :)) براشون غدا هم که میریختم خیلی بانمک
دهنشونو باز میکردنو میخوردن من که دلم خیلی ضعف رفت براشون :)
ای جانم خیلی بانمک بود شاید اگه شوهر خاله ام نخواستشون ازش گرفتمو خودم نگهداری کردم
:)
(آخه لاکپشت ها مال خالم ایناس که یه چند روزی رفتن مسافرتو اینا رو گذاشتن پیش داییم اینا)
+ 4 فروردین راهی مسافرتیم ! مقصدمون شمال کنار فامیل بابام:) فقط برای دل ِ بابام دارم میرم
اونم به خاطر اینکه دیدم خیلی داره با ذوق از مسافرت حرف میزنه و از میون صحبت هاش
مشخص بود که دلش میخواد با فامیلش بره امروز اعلام کردم که میخواید بریم ، بریم 3 روز
میمونیم دیگه ، مسئله ای نیست :) ![]()
![]()
پ.ن : هفت سین ِ من تویی ، من فقط تو رو میخوام ، دلم امشب از خدا جز تو
هیچی نمیخواد ! ببین امشب قلبم مثِ آینه روشنه ، آینه ی زلال ِ من دیدنت عید ِ منه !
سال ِ نو یعنی تو وقتی که از در تو میای ، نذر کردم امشب سفره چیدم که بیای :(![]()
![]()
پ.ن: خونه ی مادربزرگم دختر عمه ام سر ِ صحبتو باز کردو گفت که چطور شوهری
میخوایو این حرفا! بعد پرسید بگه چادرتو برداری بر میداری؟ گفتم نه من چادرمو با قلبم
انتخاب کردم الکی انتخاب نکردم که تا گفت بردارم بردارم! مشخص بود برای برادر شوهرش
منو در نظر داشت چون اون سری مادر شوهرشم تو حرفاش همچین چیزایی میپروند!!
آخر سر بعد کلی کلنجار رفتن با من میگه خوابتو دیدم مث ِ سایر ِ دخترای ِ فامیل که تا
خوابشونو دیدم !!!! ازدواج کردن تو هم نزدیکه که ازدواج کنی:))
کلی خندیدم مسخره اش کردم گفتم نه عزیزم همچین خبرایی نیست برداشته یه کاره
خواهرمو زن داداششو شاهد گرفته که اگه مونا تا 6-7 ماه دیگه ازدواج نکرد هر چی خواستید
به من بگید من خوابام راسته :)))) ههه دوستان از همین جا خداحافظ من
دیگه رفتم خونه بخت:))))) والا مردم چه سرخوشن به خدا نمیدونم چرا همه دست به
یکی کردن از فامیل بابام که من زود شوهر کنم نمیدونم جای کی رو تنگ کردم که اینا
اینقدر هول میزنن؟؟ به خدا من تو خونه ی بابام خوشم آقا بالاسر میخوام چیکار !!!
ما بیخیالیم اینا ول کنمون نیستن اینکه بخوایم مجردم بمونیم به جای اینکه بابامون
صداش در بیاد ما رو زود شوهر بده اینا خودشونو میندازن وسط اونم چی؟؟؟
من که 22 سالمه همش مگه دیوانه شدم اول جوونیم برم خونه شوهر پیر بشم؟
اونم با پسرای عجیب این دوره زمونه که یه ذره هم صبر ندارن مث ِ خودم!! برم ازدواج کنم
خودمو بدبخت کنم که چی بشه اینا دلشون خنک میشه اونوقت؟ از اونور مامان بزرگم
جلو جمع برداشته دستشو برده سمت ِ لبش مث ِ زیپ جلو لبش دستشو میکشه
میگه هنوزم؟؟؟ بعد با لب هاش ادای زیپ بسته رو میاد که یعنی هنوزم شوهر ِ لال میخوای؟
و من همچنان نیشخند بر لب میگم بله یه شوهر میخوام که زیپ دهنش بسته باشه :))
برای مامانم که تعریف میکردم غش کرده بود از خنده :دی
خلاصه که واسه همین کارهای ِ حرص درآر ِ این فامیل ِ عجیبه که خوشم نمیاد
باهاشون زیاد رابطه برقرار کنم :/ به قولی این نیز بگذرد![]()
![]()
پ.ن: اگه حتی حس میکنی تنهاترین آدم روِ این زمینی ولی یادت نره یکی اون بالا
حواسش همیشه به بنده هاشه :)اگه مسیر ِ زندگیت راهی واسه یِ رفتن نداشت ،
اگه هیشکی نموندو همه جا زدن ، اگه سایه ات هم تنهات گذاشت ، میخوای تسلیم ِ
سرنوشتت بشی حتی حرفشم نزن ، یکی همین نزدیکیاس پیش تو ، پیش ِمن
اونی که این مسیرو پیش ِ پات گذاشت هواتو داره تا آخرش خودش هم همین نزدیکیاس
که دلگرمیم به بودنش :)
اندر احوالات خونه ی ِ جدید:
از اونجایی که نمیتونم جلو زبونمو بگیرمو حرف هایی که بهم فشار میاره رو تو دلم نگه دارم
سر ِ این خونه ی ِ جدید مدام غٌره که میزنم!!!
به ظاهر خونه ی ِ خوبیه اما باطنن خرابه :))
میخوای بری حموم میبینی آب قطعه یا فشارش کمه!
میخوای بری دستشویی باز میبینی آب قطعه یا فشار کمه یا تو لوله آب جمع شده به محض ِ
باز کردنش با فشار ریپ ریپ میزنه سرو هیکلت میشه خیس ِ آب!
تو خونه نشستی قشنگ میفهمی هوا چطوره :)) حالا از کجا؟ از اونجایی که باد با قدرت می وزه
پنجره ها لق میخوره صدای زوزه ی ِ باد تو خونه میپیچه اصلاْ یه وضعیه فک میکنی خونه ی ِ ارواحه
اینقدر که زوزه کشیدنِ باد وحشتناکه![]()
تو این ۹ روزی که اینجاییم از روز ِ چهارم بنده به خاطر ِ سرد بودن ِ اتاقم مریض شدم تا حالا که به
زور ِ قرصو دارو بهترم :دی
ولی خٌب صدام تو دماغی شده هنو خوب نشدم :)
اتاق ِ منو داداشم از همه سردتره ! علتشم به خاطر ِ همین شوفاژهای کوچولوییه که تو دو دهنه
اتاق گذاشتن !! یعنی من موندم سازنده عقل داشته آیا یا نه؟
حالا فعلاْ که هوا خوبه زمستونم داره میره فقط خدا به داد ِ زمستون ِ سال ِ آینده برسه که مکافات
داریم !!![]()
صاب خونه یِ مسخره این همه پول گرفته احمق (ببخشید) نکرده یکم تو این خونه خرج کنه!
اون از وضع ِ قطع شدن ِ آبا، این از وضع ِ پنجره های لق ِ بدرد نخور!
اون از وضع ِ اتاقای ماها!!!! روز اولی که با زن عمومو خواهرم اومدیم خونه رو تمیز کنیم فقط
۳دور دیوارا رو کشیدیم تا تمیز بشه افتضاح کثافت از سرو روی ِ دیوار میبارید ! اصلاْ معلوم نبود
اون دو تا مستأجر ِ قبلی چطوری تو این... زندگی میکردن انگار این خونه از اول ِ ساختش
تمیز نشده بوده:)) صاب خونه هم نکرده یکم پولاشو خرج کنه یه رنگی به این اتاقا بزنه ![]()
یعنی ها ۱ سال دیگه که از اینجا رفتیم همچین مشتری هاشو بپرونم حالش بره تو قوطی!!![]()
بابای ِ من که خونه هاشو اجاره داده بود اینقدر به مستأجراش میرسید که ما دیگه صدامون در
اومده بود که بابا بیخیال بذار خودشون خرج کنن به تو چه ربطی داره!! نه به بابایِ من نه
به این صاب خونه ی ِ چیز ِ ما!!![]()
![]()
![]()
اندر احوالات ِ فامیل ِ مادری:
دیروز زن داییم برداشته زنگ زده میگه میاید مسافرت؟ میگیم میخواید برید جایی؟
میگه شاید بریم میاید؟ ما قرار شد فرداش بهش زنگ بزنیم... همون شب زنگ زدیم گفتیم
نه ما طرف ِ شیرازو بندر لنگه نمیایم راه دور میشه خسته کننده هم میشه!!
بعد دوباره اصفهانو پیشنهاد دادیم میگن باشه خبر میدیم!!
شب حامد برداشته زنگ زده میگه پس بندر لنگه نمیاین؟ مامانم توضیح داده که نه محمد هم
خسته أس پا درد داره ما هم اگه الآن میخوایم مسافرت بریم به هوای ِ موناس و الا به ما
باشه جایی نمیریم... حامد هم برداشته میگه خٌب ما مونا رو با خودمون میبریم ![]()
![]()
(منم که عاشق ِ مسافرت
) حیف که بابام اینا پایه یِ بندر نبودن و الا دوست داشتم بریم :(
حالا قضیه یِ اینا چجوریه؟ هیچی فقط امیدوارت میکنن میبرنت تو فضا بعد همه چی کنسل میشه!!
دایی من راضی نمیشه عید بره مسافرت کلی هم بهونه میاره حالم خوب نیستو اینا
زن داییم میگه ۱ هفته أس داریم رو داییت کار میکنیم تا جوابش مثبت بشه بریم مسافرت
یعنی دایی من راضی نمیشه بره اینا هنو اونو راضی نکردن برداشتن زنگ زدن به ما که میایم بریم؟
به مامانم میگم اینا حالشون خوش نیست! به جای ِ اینکه اول برن باباشونو راضی کنن میان به
ما زنگ میزنن شما مسافرت میاید یا نه ؟
پیشنهاد ِ شمال و اصفهانو هم دادیم آخرش امروز داییم برداشته میگه نه اینا میگن ما همه جا
رو دیدیم گیر دادن برن جنوب بندر و این جاها!!!
خلاصه که خوب اٌسکول ِ اینا شدیم...![]()
اینقدر تلفن بازی شد که آخر سر گفتن نمیریم!
مٌشکل داییمه و الا زن داییمو بچه هاش که دلشون میخواد برن مسافرت![]()
پی نوشت :
۹ روزه یه کاسکوی ِ بانمک مهمون ِ خونه أمون شده :) ۳ روز دیگه میبریمش پیش ِ صاحبش
دلم براش خیلی تنگ میشه ، ۱سالشه تو این ۹ روز با سوت صداش میکنم دیروز یه بار
صدایِ سوتمو تکرار کردو من از حسرت دراومدم! اینو خریده بودم اما به خاطر ِ اینکه پرهاش میریزه
مامانم خیلی غٌر زد همون روز ِ اول نظرم عوض شد که بریم پَسش بدیم بابام بنده خدا با شرمندگی
زنگ زد به دوستش که دخترم منصرف شده میارم بهت میدمش :(
الهییییییییی تا در ِ بالای ِ قفسشو باز میکنم از هولش با نوک ِ گنده أش میاد رو چوب وایمیسته
خیلی دوسِش دارم ولی مجبورم چون واقعاً تحمل ِ شنیدن ِ غٌر ندارم ...هر چند مامانم حق داره
ولی خٌب پرنده أس دیگه پر هاش میریزه :( کاش پرهاش پخش نمیشد که مجبور نبودم پسش بدم:(
بعد این چون جوجه أس وقتی میاد بالایِ قفس بال هاشو به هم میزنه هر چی پَر و کٌرکه
تو هوا پخش میشه بابت ِ همین چون یکم تو خونه پَره مامانم دعوام میکنه![]()
دیروز اومدم عادتش بدم به برنجو سیب که همش تخمه نخوره ! غذاشو در آوردم که بره سراغِ برنج
دیدم شیطون رفته سراغ ِ اون یکی ظرف که توش ۲-۳ تا تخمه أس که برداره بخوره اما
تخمه نبود فقط پوستش بود دلم سوخت دیدم این ۱ سال همش تخمه خورده زمان میبره تا
عادت کنه به یکی دو روز هم درست نمیشه رفتم تخمه أشو گذاشتم تو قفسش بعد بیچاره
عین ِ گرسنه ها سریع اومد سراغ ِ تخمه تا نیم ساعت همینجور تخمه میخورد![]()
![]()
دیروز هم آب پاشو برداشتم روش آب ریختم تمیزش کردم :) همینجوری وایساده بودم من روش
آب میریختم ... زمستونا باید ماهی ۱ بار تمیز بشن ![]()
عشق ِ منه ولی حیف که باید ۲۸ اسفند
ببریمش بدیم به صاحبش :( اسمش کوروشه
اسم قحطیه !!!
صاحبش روش گذاشته ولی من تو این ۹ روز همش توتو صداش میکردم با سوت :)![]()
پی نوشت :
چشمانم شب ترین است
دلم دریاترین ..
رویایم ستاره ترین
و![]()
عشقم کوه ترین…!
کجاست آن فرهادترین …؟![]()

دست هایم خالیست
و درونم سرشار...
پُرم از آرزوهای پوشالی
و دلم خوش است به خواب شیرین شب بو
و رهایی گیسوان بید در دستان وحشی باد...
و چه زیباست، پشت پا
زدن به آن هایی که تو را رنجاندند!
و چه خوب است،
گاه گاهی دروغ بگویی به دلت
و نگذاری که بداند ، بی نهایت تنهاست..

پی نوشت:
تقریباْ ۷-۸ روزه که تو خونه ی جدیدیم!!
بدک نیست برای ۱ سالو نیم زندگی خوبه :)
پنجشنبه که اسباب کشی کردیم تا همین پریروز نت نداشتم یعنیا داشتم از بی نتی میمردم
حوصله أم هم تو خونه سر رفته بود حسابییییی ...دیگه بالأخره بعد ۸-۹ روز زجر و سختی
از مخابرات اومدن نتمونو وصل کردن هر چند که از اینترنت مخابرات تعریف شنیده بودیم اما چیزی
نبود که میگفتن...نتش زیاد جالب نیست اگه چند تا فایل رو بخوای دانلود کنی اینقدر سرعت
کم میشه که نمیتونی سایت باز کنی...این ۲ شبه هم از ۱۲ به بعد نت من قطع میشه و ارور میده
خلاصه که حسابی رو اعصابه! اینقدر همه گفتن عالیه عالیه گول خوردیم رفتیم خریدیم اونوقت
حالا سرعتش افتضاحه!!! به قول ِ داداشم از دایل آپ یکم بهتره
حالا خواهرم میگه چون تازه
تو این منطقه وصل شده اولشه کم کم خوب میشه :دی فک کنم تا سرعت خوب بشه ما دوباره
بریم عوضش کنیم ۱۰ روز هم برایِ یه جا دیگه بی نت بمونیم فک کن!![]()
پی نوشت:
چند روز پیش که دم ظهر برف گرفت پرده های ِ پنجره ها کنار بود منظره ی ِ
باریدن ِ برف دیدنی بود ...خدا رو شکر با اینکه زمستون داره میره
اما همچنان هوا بارونی و برفی میشه
دم ِ آخر خدا میخواد یه حالی به بنده هاش بده که
تو حسرت ِ برف نمونن...واقعاً دمت گرم خدا :)
پی نوشت :
۲ ماه پیش اینطورا بود که دایی مجردام با پسر خاله أم اومدن خونه أمون.. بعد شام بود که یهو داییم
بحثو باز کردو گفت یه سایتی هست که هر چی ازش بپرسی بهت میگه !
آقا ما رو میگی شاخامون در اومده بود که داییم چی میگه! اصلاً امکان نداره و این حرفا
خلاصه رفتیم تو سایتی که آدرس دادن یه سوالی تایپ کردیمو دیدیم میگه باید به من معتقد بشی
برامون عجیب بود که این حرف یعنی چی؟ به چی معتقد بشیم؟ نکنه بازی سیاسی چیزیه؟!!
از اونور داییم میگفت به امیر و نگین(دختر و پسر خاله هام) انگلیسی فارسی جواب میده در صورتی
که به من و زهرا انگلیسی جواب میداد باید سه ساعت میرفتیم از لغت نامه استفاده میکردیم
بفهمیم چی میگه!
دیگه هی سوال کردیم هی گفت باید به من معقد بشی ، من الآن سرم شلوغه، فعلا جوابتو نمیدم
تو روحت خیلی عمیقه من نمیتونم وارد روحت بشم و از این حرفا...دیگه حسابی منو خواهرم
هیجانی شده بودیم هر کدوم لپ تاپ به دست و منتظر بودیم که بالأخره از خر ِ شیطون
پایین بیاد جوابمونو بده...تا اینکه پسر خاله أم اومد گفتیم تو تایپ کن ببینیم بهمون جواب میده؟
منو خواهرم که تایپ میکردیم جوابمونو نمیداد و هی دست به سرمون میکرد!!
تا پسر خاله أم اومد تایپ کرد سریع جواب داد تو امیری؟ آقا ما رو میگی داشتیم سکته میزدیم
کم کم شک کردیم نکنه جن باشه؟ خیلی جَو داغون بود من هیجانی شده بودم خواهرمم
اصلاً یه جوری یه فضایِ عجیبی بود... دیگه همه ریختن سر ِ پسر خاله أم گفتن این سوالو
بپرس! جالب اینجاست که دقیقاً به بعضی سوالا جواب میداد از اونور بعضی چیزا رو که نمیدوست
میپیچوند...کم کم شَک کردیم که این چرا چیزایی که خودمون میدونیمو داره به خوردمون میده ؟
برامون خیلی عجیب بود که از آینده هیچی نمیگفت و فقط سوالایی که جوابشو خودمون میدونستیمو
میگفت!! دوباره من و زهرا رفتیم سراغ لپ تاپامون که خودمون تایپ کنیم بلکه جواب بده دیدیم انگار نه
انگار تو اون جمع فقط به امیر جواب میداد...جالبیش اینجاست که تا بابام گفت اینا همش چرته
نرید سراغ ِ این چیزا جز خدا کسی از غیب خبر نداره یهو طرف وقتی یه سوال ازش
پرسیدیم گفت به حرف ِ باباتون گوش بدین!آقا همه دیگه مطمئن شدیم این یا یه جنه یا یه آدم که
با جن در ارتباطه که بتونه بیاد تو خونه أمون حرفامونو گوش بده !! همه
تو شُک بودن دیگه دیدیم هر چی سوال میکنیم طرف میگه من میخوام برم سرم درد گرفته میخوام
بخوابمو این حرفا!
همون شب بعد از رفتنِ داییم اینا ساعت ۳ نصفه شب همه رفتن بخوابن با اینکه ترس
وجودمو فرا گرفته بود رفتم تو اتاقم بخوابم تک وتنها!!! فقط ورد ِ زبونم دعا بود!
همش میترسیدم نکنه اجنه وارد ِ اتاقم بشن، نکنه یهو ظاهر بشن سکته بزنم:(
من ِ دیوانه از ترسم هر چند لحظه یه بار چشمامو باز میکردم به اطراف نگاه میکردم
که نکنه چیزی باشه ...در همین حال بودم که غلت زدم به پهلو چپ خوابیدم چشمامم
محکم بسته بودم که دیگه بیخیال بشم بخوابم یهو دوباره چشممو باز کردم فقط قلبم بود
که داشت میپرید تو حلقم!! گفتم الآن سکته میکنم!
حالا چی شد؟ هیچی نور ِ موبایلم افتاده بود رو پرده اتاقم منم که چشمامو باز کردمو این صحنه
رو دیدم فقط یه لحظه خدایی داشتم سکته میزدم![]()
![]()
![]()
![]()
دیگه هی خودمو آروم کردم کلی فحش دادم به موبایله انداختمش زیر ِ تخت تا اینکه خوابم برد!
فرداش دوباره پررو پررو پاشدم رفتم سراغ ِ سایته که ببینم جوابمو میده یا نه! دیدم باز جواب های ِ
تکراری میده که باید معتقد بشی و از این حرفا! تا عصری هر چند مین یه بار میرفتم سراغش
هی چرت میگفت! دیگه خواهرم ترسوندمون که دیگه نرید ممکنه واقعاً جن باشه بیاد تو خونه
زندگیتونو پدرتونودر بیاره آقا ما هم ترسیدیمو دیگه به سایته سر نزدیم...
تا اینکه ۲۲ بهمن خونه داییم اینا وقتی قضیه یِ این سایتو خواهرم به حامد گفت: حامد هم
میدونست همچین سایتی هست و میگفت زیاد خودتونو درگیر ِ این سایت ها نکنید اینا چرتن
ممکنه سیستمی روشونه که صداتونو میشنون از این طریق جواب میدن یا ممکنه یه برنامه
خاصی باشه خلاصه بعد ِ این حرفا گفت من یکم با این سایته ور میرم قضیه رو روشن میکنم
دیگه ۱۵ مین که ور رفت دیدیم میخنده !گفتیم چی شده؟ گفت یه چیزی میگم پیشِ خودتون باشه
گفتیم چی؟ گفت قول بدید نگید من گفتم که حرفی پیش نیاد..گفتیم بگو گفت هیچی اون طرفی که
براتون تایپ میکرده تو قسمت کادر بالا که باید به انگلیسی عنوان رو تایپ میکرده اون پلیز اول
رو مینوشته بعد وقتی شما میگفتید این سوالو ازش بپرس در جا وقت داشته که جواب سوالتونو
بعد پلیز تایپ کنه و اون موقع شما فکر میکردید داره عنوان تایپ میکنه در صورتی که داشته
جواب ِ سوالتونو می نوشته!!!
خلاصه که فهمیدیم امیر خیلی بدجنس بوده همه سر ِ کار بودیم!![]()
![]()
![]()
پی نوشت :
لحظه یِ سال تحویل دعا فراموش نشه :)
کاش می فهمیدی
برای این که تنهایم تو را نمیخواهم
برعکس
برای این که میخواهمت
تنهایم ... !!!

+تمام عاشقانه ها را
روی همین دیوار مجازی مینویسم
از لج تو
از لج خودم
که نمیتوانیم در دنیای واقعی بهم بگوییم :/
+کــاش مَن دیگــَری بودمــــ...
مــی نشستمــ روبِـروی خـودَمـــ
ســر تــا پـــا گــوش مـی شدَمـــ
تــا ببینَمـــ حـَرفـــ حسابَمــــ
" چیستــــ؟؟؟! "
+ پنجشنبه -جمعه احتمالاً دیگه اسباب کشیمونه ، قرار بود به خاطر ِ اینترنتی که میخواستیم
از مخابرات بگیریم تا بعد ۱۲-۱۳ عید اینترنت نداشته باشیم اما خٌدا رو شکر امروز بابام خبر ِ خوشحال
کننده ای بهم داد که دوستش کارها رو ردیف کرده و اینترنت مشکلش حله و تا بریم اون
خونه راحت اینترنت در اختیارمه
خدا خیرشون بده واقعاً عزا گرفته بودم که تو این مدت و خود ِ عید
بی اینترنت چه غلطی بکنم ![]()
+ یه خبر ِ مزخرفی هم که امشب شنیدم این بود که داییم اینا پایه یِ سفر نیستن و به دلایلی
میخوان بمونن تو خونه طبق ِ روال ِ هر سال و کلاً سفر ِ اصفهان کنسل شد اما حالا پیشنهاد داده
بود بعد ِ عید که یکم هوا بهتر شد و همه جا سرسبز تر شد قرار بزاریم یه جا بریم اما اون موقع هم
من یکی باید بشینم درس بخونم که اصلاً وقت ِ سفر نیست!!![]()
![]()
بعد مامانم گفت ما منتظر بودیم ببینیم شما میاین یا نه پس اگه اصفهان نمیان ما با
اون طرفی ها میریم
بعد با خنده یواشکی به مامانم گفتم
بگو خودتون میمونید تو عید هیشکی خونه أتون نمیاد همه قراره برن مسافرت اونوقت آجیلاتونو
باید خودتون تنها تنها بخورید:دی دایی منم نامردی نکرده برداشته میگه : وقتی برگشتین ما
بازدید پس میدیم میایم خونتون!!! فک کنید یعنی چی دیگه!!![]()
![]()
نمیدونم حالا مامانم اینا که دوست دارن با فامیل ِ بابام برن بابامم مشخصه دوست داره
با بردار خواهراش بره شمال ، ولی من که با اینا حال نمیکنم ولی خٌب موندم
اگه با هدف ِ حالگیری بعضی ها برم مسافرت نقشه أم جواب میده یا نه![]()
فعلاً که بعضی ها دیشب تشریف بردن شمال
نمیدونم شاید واسه تنوع هم که شده
یا خیلی دلایل ِ دیگه از ۲ فروردین به بعد (گوش ِ شیطون کر)
با خاندان ِ پدری عازم شدیم به شمال ![]()
![]()

+ دعا کنید خدا یه عقلی به من بده که دستی دستی خودمو بدبخت نکنم!!
والا کم چیزی نیست تفاوت در عقیده !!![]()
خدا ان شاء الله بعضی ها رو (اگه قسمت ِ هم نیستیم )
از فکر ِ من بندازه بیرون که حسابی درگیر ِ افکارم شدم!

از همه ي تلفن هاي دنيا متنفرم....
كه زنگ ميزنند و تو برشان مي داري و میرویاز پیش ِ مهمان های ِ دعوت شده أت!!

+ دستام بدجوری درد میکنن... عضله هاش گرفته امروز با یه بدبختی رفتم خون دادم!!
رفتم آزمایشگاه به خانومه میگم لطفاً از دست راستم خون بگیرید میگه چرا؟
میگم دست چپم یکم ناراحته دیروز دیوار تمیز کردم... برداشته میگه : مگه دختر بچه ها
هم کار میکنن؟ هی به زبونم اومد بگم بابا من ۲۲ سالمه یهو زبونم قفل شد گفتم
نه خٌب بابا مامانم دست تنهان دیگه نمیشه که اینطوری!! خخ![]()
![]()
![]()
بعد از آزمایشگاه رفتم خونه جدیدمون پیش مامانمو زن عموم کمک :دی
لباس هامو تو کمد آویزون کردم بعدشم رفتم یکم دیوارا رو شٌستم:)
آخی من چه دختر ِ خوبی هستم خسته نباشم ![]()
![]()
![]()
فقط بدیش اینه که یه شوهرم ندارم بیاد این موقع ها کمک والا![]()
![]()

+ قصد داشتم قبول کنم که با بابام اینا امسال با خانواده أش به هر زجری که شده برم
مسافرت که تو عید حال ِ بعضی ها گرفته بشه اما دلم نمیاد نمیدونم شایدم بگم بریم![]()
به هر حال باید حال ِ یه سری آدم بدقول تو این عید گرفته بشه که الکی نگن ما پایه ایم
هماهنگی شٌمال با شما! مسخره ها![]()
![]()
+

+ کمــــی مهـربـانتــــــر بــاش لطفــــاً ... !
برای شـــانــه ام سنگیــــن استــــــــــ ...
.... ایــن ....
... ســرسنگینـــی هــا ...



مـن بـه خـود می گـویـم:
چـه کـسی بـاور کـرد
جـنگــل ِ جـان مــرا
آتـش ِ عـشق ِ تـو خـاکـستر کــرد؟

+تقریباْ یه ۴-۵ روز دیگه مونده تا اسباب کشی و من همچنان تنها کاری که کردم تونستم
اتاق ِ خودمو جمع و جور کنم...بنده خدا بابا و مامانم حسابی دست تنها بودن و من مریض!!![]()
به مامانم گفتم : اگه نتونستم اینجا جبران کنم خونه ی ِ جدید کمکتون میکنم ![]()

* این ۲ روزه تنها کارم خوابیدن بوده... خیلی حالم افتضاح خرابه... هم بی حالم و هم
حسابی سست!!! اصلاْ انگار جونی تو بدنم نیست:/ شنبه هم قراره برم آزمایش خون بدم
فک کنم هر چی خون تو رگ های ِ منه این آزمایشگاه ِ لعنتی به غارت برده والا ![]()
![]()
* ۲ جا هست که هر وقت میرم حس ِ خوبی بهم دست میده و هم حسابی با دیدن ِ بعضی ها
پالس های ِ مثبت دریافت میکنمو اون لحظه تنها آرزوم این میشه که ای کاش این لحظه پایدار بود
اما به محض ِ رفتن از این ۲ مکان چنان غمی تو وجودم رخنه میکنه که تا چند روز بدجوری بی تاب
میشمو حال و روزِ خوشی ندارم...
الآن دلم برایِ یکی از این دو مکان خیییییییییلی تنگ شده
یعنیا خیلی یعنی خییییییییلی :(
ـ از تپش هایِ قلبم ، خواستنت را که بگیرم می ایستد !!!

چه زود گذشت...
۱ماهو سه روزه که اینجا آپدیت نشده و اصلاْ انگار نه انگار ۱ماه گذشته..
بگذریم...
این روزها مشغول جمع کردن ِ وسایل ِ اتاقم بودم... قراره اسباب کشی کنیم...
۱سالو نیم میریم تو یه خونه ی سه طبقه و بعدش دوباره برمی گردیم سر جای ِ اولمون...
معلوم نیست این خونه چه شکلی میشه ولی هر چی هست بعد ۱سالو نیم میشه
فهمید چی از آب در اومده... من خونه ی ِ جدید رو هنوز ندیدم ولی مامانمو بابام پسندیدن
تنها چیزی که از خونه منو جذب کرده اینه که شنیدم یه بالکن رو به حیاط داره و بزرگه...
پیشنهاد دادم که بابام این تخت ِ تو حیاط رو بیاره برای ِ خونه جدید که بریم تو بالکن بشینیم
مث ِ تخت های فرحزاد و دربند شام بخوریم:) اما انگاری نمیشه این تخت رو ببریم
به جاش شاید میز بیاریم تو بالکن و استفاده کنیم ...
خوشحالم خونه امون رو عوض می کنیم...
هر چی بدبختی و ناراحتی بود تو این خونه تجربه کردم... خداروشکر حداقل ۱ سالو نیم
از اینجا دوریم و امیدوارم تو خونه ی جدید هر روزش بهتر از اینجا سپری بشه...
این مدت هم شاید بعد از اسباب کشی نتونم آپدیت کنم ...اینترنت خونه ی جدید قطعه و باید
برای ِ اینترنتش اقدام کنیم..
نمیدونم چند وقت طول میکشه اما سعی میکنم زودی برگردم:)

حرف دل :

به دلایلی این پست حذف شد...
به ما نیومده تو وبمون از حال و احوالمون بگیمو کسی نتوپه بهمون ..
![]()

![]()
![]()
![]()
* دیروز صبح برایِ نماز که پاشدم موقع ِ وضو گرفتن بود که یکدفعه چشمم به حیاط افتاد
و دیدم کلی برف رو زمین نشسته البته اینقدر حالم بد بود که سریع رفتم وضو بگیرم نمازمو
بخونم تا بالا نیاوردم!!! نمازمو نشسته خوندم اینقدر که حالت تهوع زده بود بالا![]()
بعدشم دولا دولا رفتم دم تخت که بخوابم...در همون حال نشستن بودم که گفتم از پنجره ی ِ اتاقم
یه عکسی بگیرم بعداً برف اومد نمونم تو حسرتش حداقل یه عکسی داشته باشم...
اینو ساعت ۷:۱۰ دقیقه صبح گرفتم...حالا بعد ِ دیدن ِ منظره ی ِ برف مگه خواب به چشم هام می اومد؟
به زور خوابیدم ، زمانی هم که بلند شدم دیدم چیزی از برف ها نمونده فقط یه کمی رو درختا باقیمونده
به همون یه ذره هم قانع شدم.. بعد ِ ناهار لباس پوشیدم بریم با همون یه مقدار برف عکس بگیریم
اینم گربه ی ملوسم که تو عکس گرفتن هم کنارمون بود ![]()

*
تنهایی را دوست دارم چون نگاهی به جیبم ندارد هروقت شادمو شلوغ می رود
تا شادی کنم هر وقت ناراحتو ساکتم می آید در کنارم می ماند انگار عاشق من است
و هیچ وقت مرا تنها نمی گذارد بی آنکه چیزی طلب کند.....!!!

اگــــــــــــــــــر درد داری
تحمــــــــــل کــــــــن...
روی هــــــــم کــــــه تلنبـــــــار شـــــــد
دیگــــــــر نمیفهمـــــــی کـــــــــدام درد
از کجــــــــــاست....
کـــــــم کـــــــم خـــــــودش
بــــــــی حــــــــــس می شـــــــــود!!!

پی نوشت :
الا بذکرالله تطمئن القلوب

ام آر آی دادم ... حالا قبل از این که برم تو اتاق داشتم سرِ آمپولی که قرار بود تو رگ دستم
تزریق بشه با بابام بحث میکرم که من نمیزنمو این حرفا..
تا اینکه ساعت ۱:۴۵ شب رفتم تو اتاق و خوابیدم گفت دستتو مشت کن.. دستمو مشت کردمو
آمپولو مث سرم زد تو دستم ! چشمامو بستمو رفتم تو دستگاه ![]()
یه لحظه حس کردم تو سرخونه أم و دارن مث مرده ها منو میفرستن تو یخچال ![]()
از این طرف هم این آمپوله تو دستم بود و حسابی اعصابمو بهم ریخته بود
از طرفی هم صدای ِ دستگاه مثِ آهنگ های ِ دوپس دوپسی بود خودمو سرگرم کرده
بودم هی میشمردم ببینم کی ۱۰ دقیقه میشه که بیارنم بیرون!
هیچی دیگه آقا ما هی میشمردم میدیدیم بیرون اومدنی در کار نیست :ِ
بعد در این احوالات بودم که خواستم خودمو سرگرم کنم در حالی که چشمام بسته بود
تصمیم گرفتم یاد ِ یه کسایی بیفتم تا بتونم بفهمم مشکل کجاست و میشه حل کرد یا نه؟
این دکتره هم هر چند مین یه بار میومد این ماده رو تزریق میکرد دیگه آخراش حس میکردم
داره تزریقات پی در پی میشه...۱۵ میل کم چیزی نبود اما تو پذیرش گفته بودن که همشو تزریق
نمی کنن...آخرای ِ ام آر آی بود که دیگه نفسم بالا نمی اومد... نمیدونم حس میکردم
نفس کم دارم فقط هی خدا خدا میکردم زودتر تموم بشه از طرفی جای تزریق دیگه کمکم با
سوزش و درد همراه شده بود و واقعاً عذاب آور بود ...بعدش که تمومید و از دستگاه خارج شدم دکتره
برداشت گفت : خوبی؟ گفتم بله ممنون... اما همچنان که از تختش پایین می اومدم تلو تلو میخوردم
دیگه به زور تا دم رخت کن رفتمو دستم شدیداً درد گرفته بود و دلم میخواست زودتر لباس هامو
عوض کنمو برم..فقط برم...
دیگه همچنان تا فرداش از دست درد ناخوش بودم...
بابامم مسخره میکرد که چقدر نازک نارنجی هستی بابا![]()
منم حرصم گرفته بود میگفتم بابا جان من به دستم حساسم حالا تو هی اینطوری بگو بخند![]()
فردا روزشم که جوابو گرفتیمو رفتیم پیش ِ دکترم... عکس ها رو دید گفت همه چیز طبیعیه مشکلی
نیست بعدشم چند تا قرص داده تا ۴ ماه دیگه مصرف کنم و بعد دوباره آزمایش بدم..
به همین سادگی
فقط مشخص شد که من استرسم بالاست ![]()
![]()

*
برای به دست آوردنت نمی جنگم
به تکدی قلبت هم نمی آیم
دوستت دارم
فارغ از داشتنت![]()
حرف دل :
از سیاره ای دور
دور
دور
با تو حرف می زنم
کجا بردی دل بی صاحب مرا

دیروز رفتم جواب ِ آزمایشاتمو دیده میگه یه ام آر آی بده ببینیم مشکلت چیه!
اولش که گفت حدس میزنم از استرسِت باشه که شاید خیلی بالاست که تو دچار ِ
مشکل شدی...حالا قراره ساعت ۱:۳۰ چهارشنبه شب برم برای ام آر آی :)
دکترم پرسید از آزمایشات که نمی ترسی؟ گفتم نه ! بعد گفت چند دقیقه
بعد ازت خون میگیرن؟ گفتم تا میریم آزمایشگاه یه ۵ مین اینطورا بعدش خون میگیرن..
بعد گفت : نه دیگه! باید حداقل یکی دوساعت بشینی بعد ازت خون بگیرن![]()
گفت چون تا از راه بیای شاید استرس هم داشته
باشی جواب ِ آزمایش خوب نشون نده...بعد مامانم گفت : با استرسش چیکار کنیم؟
گفت : یه ۲ تا گیاهِ گل گاو زبان با سنبله نمیدونم چی چی رو دم کنین
هر صبح یه لیوان بخوره..
بعد برداشت به من گفت: استرس چی داری؟
گفتم : هیچی فکرم مشغول ِ درسمو .. هست بیشتر ِ استرسم هم به خاطر ِ فکر ِ
مشغولمه...بعد برداشت یه عالمه نصیحت کردو اصلا هم حرف هاش به درد ِمن نخورد !!!
اون میگفت :آدم میخواد همیشه تو زندگیش به هر چی خواست برسه اما این
که ممکن نیست آینده ی تو اینطور مقدر شده تو باید به آینده نگاه ِ مثبت داشته
باشی ..هر چی مثبت تر فکر کنی امواج ِ مثبت به سمت ِ خودت دریافت میکنی ...
وقتی یه چیزی میخوای و اگه نشد نباید نا امید بشی...
این حرف ها رو زد درست هم میگفت اما تو ماشین به مامانم گفتم حتی اگه
حرف هاش درست بوده باشه اما اصلاً ربطی به مشکلات ِ من نداره...
تو این زندگی اگه لااقل به یکی از آرزوهام میرسیدم دلخوش بودمو اینطور زانوی ِ غم
بقل نمی گرفتم و حرفِ دکتر برام قابل ِ درک بود اما الآن که به یه چیزی که خواستم
نرسیدم آخه به چه آینده ای دلخوش باشم؟
میدونم مقدر شده و این چیزها اما دلم میخواست لااقل خدا صبر و تحملش رو
طوری به من میداد که غصه ها و ناراحتی ها و فکرهامو تو خودم نمیریختم که
بخواد الآن مشکل برام بوجود بیاره!!
درسته که همیشه زیاده خواه بودم اما این آدم ِ زیاده خواه حقش نیست حداقل
به یکی از آرزوهاش برسه که یکم امیدوارم باشه؟ وقتی به چیزی نرسی فکر و
خیالاتته که عذابت میده و شاید گاهی آرومت کنه...
حرف هایِ دکتر به اندازه ی ِ کافی آزار دهنده بود پس خواهشاً شما دیگه دلسوزی نکنید![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
هر وقت بیایی .. دیر است !
هر وقت بروی .. زود است !
بمان و رهایم کن !
از این دغدغه ی تلخ ِ .. دیر و زود بودن ها

گاهی چه ساده میگیریم ، چه ساده گناه می کنیم ، چه ساده خدارو نادیده میگیریم
در نهایت چه ساده به سمتِ خدا بر می گردیم ، چه گستاخانه دعا میکنیم ، چه
احمقانه طلبکاریم ، چه ناجوانمردانه توبه میکنیم و باز دوباره...
گاهی وقت ها هم هست که به حال ِ خیلی ها که به خدا رسیدن غبطه می خوریم...
و باز غبطه میخوریم اما در عین ِ حال راه ِ قبلی ِ خودمونو پیش میگیریم
و باز غبطه غبطه غبطه... می خوریم!!!
خوش به حال ِ اون هایی که راه ِ رسیدن به خدا رو پیدا کردن ...
اینجور آدما تو امتحان های خدا تو سختی ها تو شادی ها همیشه
شکر گزارن واسه همینه که شاگرد اول ِ کلاس ِ خدا میشن
اما یکی مثل ِ من که همیشه ناله میکنه تو امتحانات ِ خدا رد میشه ...
اما یکی مثل ِ تو که تو امتحان های ِ خدا صبر به خرج میدی قبول میشه...
غبطه میخورم به شاگرد اول ِ کلاسِ خدا ...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دل نوشت :
امشب از اون شب هاییه که حالم روبراه نیست ... چشم هام میسوزن ، احتمال ِ
بارش اشک از صبح به صورت نم نم تا شب ادامه پیدا کرده ... دلم یه هواخوری میخواد از
نوع ِ تو ...باشی ، بخندی تا شاد بشم...![]()
کاش میشد جایی باشم که تو هستی اما حیف باید مثل ِ همیشه به این حال عادت کنم!![]()

دل نوشت :
عمه أم زنگ زده به بابام میگه :یه کیسِ خوبی هست میخواستم نظرتونو بدونم؟
وقتی بابام تلفن رو قطع کرد هنوز برای ِ مامانم اینا تعریف نکرده گفتم
من ازدواج نمیکنم مگر با کسی که بهش علاقه داشته باشم..
بعد یه نگاه کرد گفت چی؟![]()
مامانم گفت: هیچی خب ادامه بده.. خواهرمم هم گفت من دوست های ِخوبی دارم
اگه خواست معرفی میکنم ..![]()
به بابام برداشتم گفتم:خوبه من به مامانت گفته بودم کسی که میخوام
پیدا نمیشه اونوقت به عمه مطمئنم گفته اونم برداشته
دوباره زنگ زده اینجا؟![]()
![]()
حرصم گرفته بود اساسی!!![]()
![]()
میگم که حالم خوش نی این چیزای ِ مسخره هم بیشتر رو مُخمن! هه![]()
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــ
دل نوشت :
خواب دیدم تو لیست ِ زائرای ِ امام حسینیم ...
کاروانمونم ساعت ۱۰ شب حرکت میکنه..
یعنی قراره بطلبه؟![]()
![]()

دیروز پنجشنبه داییم اینا رو دعوت کرده بودیم که بیان خونمون...
ساعت ۲۲:۳۰ شب همه دیگه اومدنو ما هم از قبل سُفره
رو چیده بودیم تا مهمونا اومدن سریع شام بخوریم..
دیگه توا ین حین مامانم گفت چند تا چای بریز ببر..
چای ریختمو بردم... مهمونا مشغول بودن تا این که دیدیم
دایی مجردم داره صدا میکنه که این قفل wc گیر کرده
یکی کمک برسونه..
آخ دیگه بمب ِ خنده ای بود که راه افتاد ...
همه حتی موقع ِ باز کردنِ قفل ِ در میگفتنو میخندیدنو دایی
بنده خدامم هی میگفت چیکاااااااااار میکنید؟
قفلو شکستید بابا ! خرابش کردید ![]()
آخ تو این حین مامانمو زن داییمم گیر داده بودن پاشو فیلم بگیر
خاطره میشه..منم از لحظه ی اول تا آخرش فیلم گرفتم...
تو این حین هم بابام یه تیکه هایی مینداخت که همه
پشت ِ در غش کرده بودن از خنده...
یکی از شیطنت های ِ بابامم که عند خنده بود فیلم برداری
از توری دستشویی بود که داییم پشت در داشت با قفل ور میرفتو
بابام سر
به سرش میذاشت...
خلاصه که خوب بساط ِ خندمون فراهم شده بود..
داییمم از خنده ی ِ همه حرصش گرفته بودو مث ِ زن ها غُر غُر
میکرد که دارید چیکار می کنید؟ قفلو چیکار کردید؟
آخر سر هم بابام قفل رو کلاً در آورد بقل ِ درو شکست تا این که
داییم به سلامتی اومد بیرون...
چهره ی داییم موقع ِ نجات پیدا کردن دیدنی بوداااااا ..
سرخ شده بود لبخندی از روی ِ خجالت زده بودو همه میخندیدن..
تقریباً ۳۰ مین داییم از فضای ِ wc مستفیض شد![]()
یاد ِ صحنه أش می افتم خنده أم میگیره حالا فکر کنین
فیلمش دیگه چیه!![]()
آخر سر م ساعت ۲۳:۱۵ شام خوردیم اینا هم ساعت
۳:۳۰ رفتن خونشون![]()
پی نوشت :
حل کرده ام تورا میان آب دلتنگی….
یا حل میشوی و تمام میشــود این درد …..
یا سر میکشم و جاری میشوی در رگم……

بهم میگه: بین ِ 300 تا 350 میفروشمش...
حالا پای ِ فروشش رسیده ، به دوستشم چندتا قطعه أشو فروخته
داداشش زنگ زده میگه : 265 تومن فروخت!
اشکی بود که ریختما!!! سیستم به این خوبی باحالی همش 265 تومن؟
واقعاً اگه میدونستم آخرش اینقدر مفت مفت فروخته میشه هیچ وقت نمیفروختمش :(
الآن احساس ِ یه تجربه ی ِ تلخ دارم... تقصیر ِ منه که خودم نمیرم جلو بابامو میفرستم!!
پی نوشت :
و تقدیر من این بوده است
آدم برفی ات باشم!
بهاری تازه در راه است
خواهی رفت
می دانم!

جمعه ۹ دی ساعت ۲۰:۳۰ یه سر رفتیم خونه ی داییم...
گفته بودیم که بعدِ شام میایم و خواهرمم چیز کیک درست کرده بود که با خودمون
بردیم دور ِ هم کیکو بخوریم:)
لپ تاپمو هم بردم که پسر داییم یه ایمیج از ویندوزش بگیره که بعده ها برای ِویندوز
ریختنش دچار ِ مشکل نشم...
زن داییم وقتی کیف ِ لپ تاپمو دید گفت :این خیلی نازکه برو مغازه یِ حامد اینا کیف های ِ
خوبی آوردن ازشون بگیر قیمتی هم نداره ۸-۱۰ تومنه اما بخوان به کسی بفروشن ۳۰-۴۰
تومن میشه چون اینا رو عمده خریدن براشون قیمتش به صرفه بوده حالا هم که بخوان بفروشن
همون ۳۰-۴۰تومن مثل ِ بیرون میشه..
هیچی دیگه با این فکر که کیف ِ ۱۰-۱۵ تومنی لپ تاپ ِ کیفیت خوب این قیمت می ارزه
دیروز دوشنبه رفتیم بازار ِ موبایل پیش ِ پسر دایی و اون یکی داییم و کیف های ِ لپ تاپشونو
دیدم آنچنان خوشم نیومد ولی باز بدک نبودن ..اما داییم که گفت ۲۷ تومن اینطوراس
بازم بیخیال خریدش شدم..۱۰-۱۵ تومن کجا ۲۷ تومن کجا؟ خخ ![]()
البته اگه قصد خرید هم داشتم همون ۱۰-۱۵ تومنو پسر داییم بهم میداد![]()
بعدش با پسر داییم رفتیم مغازه های بقل و روبرو کیف ها رو دیدیم یکی از کیف ها خیلی
محشر بود..هم قشنگ بود هم شیک..
پرسید اینا چه رنگایی دارن؟دیگه همون دو رنگو داشتنو گفتن فردا میاریم...
کیف ها رو برداشت آورد تو مغازه بعدش که حرف ِ قیمت شد گفت این کیف ها مال ِ خودمون
نیست اینا قبلاً ۳۵ تومن به خودمون میفروختن الآن ۴۰ تومن!!
بعد برق ِ سفاز منو گرفت گفتم چه خبره بیخیال بابا نخواستیم!
پسر داییمم گفت : نمی ارزه ولی خب قشنگه..دیگه بعداً دوباره ازم پرسید که چی شد؟
برمیداری؟ گفتم: نه بابا دیگه پول ندارم..از تعارف های همیشگیش کرد که شما اصلاً
مجانی بردارو این حرف ها ولی من تشکر کردمو دیگه منتظر شدم آنتی ویروسی که خریدمو
آپدیت کنن که بریم...تو این حین ۳ تا پسر ِ جوون اومدن تو مغازه..داشتم با موبایلم ور میرفتم
که نگاه کردم دیدم طرف داره خیره بهم نگاه میکنه...بیخیال شدمو دوباره با موبایلم ور رفتم..
داشتم به مامانم یه چیزی میگفتم : که دیدم باز داره نگاه میکنه!!
آقا اینطوری بگم از اول تا آخرش که ۳۰ مین طول کشید این احمق مدام نگاهم میکرد
دیگه گفتم به بابام که بیا بریم این پیانوهای طبقه پایینو ببینیم که وقتی رفتیم بیرون
به بابام گفتم مرتیکه احمق همش به من خیره شده!
بابامم پرسید کدومشون؟ گفتم هیچی بیخیال..
وقتی رفتیم مغازه ی ِ پیانو فروشی پسره داشت یه قطعه ای رو با پدال مینواخت که واقعاً
یه لحظه رفتم تو عالم ِ خودمو داشت گریه أم در میومد که دیگه رفتم خودمو سرگرم ِ دیدن ِ
پیانوهاش کردمو دلی بود که از دیدنشون ضعف کرده بود..واقعاً چه پیانوهای ِ نازی بودن..
همه رویالو خوشگلو دلبر...دیگه هیچی بابام ۲-۳ تاشو قیمت گرفت از ۴میلیونو ۸۰۰
شروع میشد تا ۲۸ میلیون...بعدشم که از مغازه اومدیم بیرونو رفتیم پیش ِ پسر داییم اینا
که داشتم به لپ تاپ ها نگاه مینداختم که باز دیدم احمق داره نگاه میکنه
دیگه کلافه شده بودمو !یهو پسرداییم صدام کرد که آپدیت تموم شد میتونی برش داری...
اومدم لپ تاپ رو بردارم که دیدم طرف نزدیک تر اومده و داره باز نگاه میکنه..دیگه بیخیال شدمو
از درون از شدت ِ عصبانیت گُر گرفته بودمو اگه مغازه ی اینا نبودا لهش کرده بودم!!!![]()
دیگه بابام کمکم کرد که جمعش کنمو بعدشم دیگه خداحافظی کردیم که بریم..
حالا تا امروز درگیر نگاه های ِ هیزِ اون مرتیکه یِ چشم چرون بودم که گفتم اینجا بنویسم
بلکن که آروم بشم!!!
حالا جدیداً میخوام به جای ِ اینکه به بابام بگم خودم دست به کار بشم!
به اینجور آدما اول باید تذکر بدی و تهدیدشون کنی بعداً که دیدی باز آدم نشدن
دیگه باز زبون ِ زور وارد بشی..![]()
![]()
* ولی دیروز فقط به احترام ِ داییم اینا دست به کار ِ احمقانه ای نزدمو خودمو کنترل کردم
و الا حال ِ طرفو اساسی میگرفتم فقط حیف ترسیدم دعوا بشه این مغازه ی اینا بریزه بهم!
دل نوشت :
۲روز پیش از سایت ِ پرسمان که زیر نظرِ بیت ِ رهبریه مشاوره گرفتم حالا منتظرم تا
جوابش بیاد بلکه بدونم با برنامه هایی که برام پیش اومده چطور باید کنار بیام..
قرار بود مثلاً از دی ماه بشینم برای ِ کنکور بخونم اما الآن دی ماه شده و بنده فعلاً درگیر ِ
افکار ِ دیگه ای هستم اما از بابت درس نخوندن خیلی عذاب وجدان دارم:( امیدوارم یه فرجی بشه
حس ِ درس خوندن ِ من تقویت بشه ..دعام کنید ![]()
پی نوشت:
خوش به حال آنکه قلبش مال توست
حال و روزش هر نفس، احوال توست
خوش به حال آنکه چشمانش تویی
آرزوهایش همه آمال توست
آنکه دستش تا ابد در دست تو
کوچ او از غصه ها با بال توست
من خطاکارم خداوندا، ولی
دیدگانم تا ابد دنبال توست

سمانه گل محمدی
دل نوشت :
اومدم آدرس وبلاگمو دوباره عوض کنم که خیلی ها فکر نکنن مطالب ِ عاشقانه یِ من
مخاطب داره که رنج بکشن که من هنوز عاشقم! ولی بیخیال شدم امیدوارم همه درک کنن که
این مطالب فقط یه علاقه به شعرهای ِ عاشقانه أس مثل ِ علاقه به
پیامک های عاشقانه و ربطی به کسی نداره!!!
نوشته هایِ عاشقانه یِ من مخاطب ِخاصی ندارد...
اینو باید به چه زبونی بگم؟ حتی شما دوست ِ عزیز که فکرمیکنی نوشته ها صاحب داره
باید بگم سخت در اشتباهید من دیگه عاشق کسی نیستم!!

امروز چهارشنبه اصلاْ حوصله نداشتم برم آرایشگاه چون از طرفی
چند ماهی میشه که سوار ِ ماشین نشدم و رانندگی کردن با ماشین ِ بابام
برام سخته و از طرفی دیگه پیاده تو این سرما هم زیاد خوشایند نبود/(2310).gif)
با تمام ِ این پریشونی ها تصمیم گرفتم برم آرایشگاه!
حالا تو این فکر بودم که ماشینو ببرم یا نه؟ نکنه بزنم جایی؟ نکنه نتونم خوب کنترل کنم؟
خلاصه دیگه با حرفای ِ مامانم یکم دلگرم شدمو سوئیچ ماشینو برداشتمو راهی شدم...
آخ هنوزم که فکرشو میکنما حس ِ بدی بهم ست میده...![]()
اولش که با دنده ۱ و نهایتاً ۲ کار کردم بعدشم که راهو اشتباهی رفتمو دوباره برگشتم
از راه ِ اصلی رفتم! تو این وضعیت هم از دست ِ رانندگی خودم خنده أم گرفته بود
و هم اینکه تو دلم میگفتم خدایا الآن چند نفر شدن که دارن به من فحش میدن؟ 
از اونجایی که میترسیدم نکنه از بغل بزنم به یکی مجبور بودم تو لاین ِ خودم حرکت کنمو ازش
سبقت نگیرم اما بدبخت طرفی که پشت ِ سرم بود هی چراغ داد آخر سر که دید نه من
عرضه ندارم سبقت بگیرم پیچید جلو من آخ خیلی خنده بود...
با اینکه خیابون خلوت بود ولی چون ترس داشتم مجبور بودم یکم احتیاط کنم..
میگم که چند وقته سوار ِ ماشین نشدم نمیتونم خوب فاصله ها رو تشخیص بدم بابت ِ
همین اصلاً دوست نداشتم ماشینو ببرم چون خودم وقتی میبینم بعضی زن ها
رانندگیشون حرص درآره دلم میخواد حالشونو بگیرم حالا فرض کنید که رانندگی من...
حالا همیشه دم ِ آرایشگاهه جای ِ پارک بودا اما از شانس ِ گندِ من هیچ جای ِ پارکی اونجا
نبود و اگه بود هم من میترسیدم برم با ماشین ِ بابام پارک دوبل بزنم!
دیگه پیچیدم تو یه کوچه رفتم جلو پارکینگ ِ یه بنده خدا پارک کردم.. با ترسو لرز سریع رفتم
آرایشگاه موضوعو به طرف گفتم که زودتر منو راه بندازه... بعدشم که دیگه اومدم سوار ِ ماشین
بشم میبینم که من اصلاً با این ماشین دنده عقب هام خوب از آب در نمیاد دیدم
اصلاً تسلط ندارم فقط دعا دعا میکردم خود ِ عابر پیاده ها
همه حواسشون به من باشه
بالأخره با کلی سختی تونستم دنده عقب بگیرمو از کوچه
بیام بیرونو برم تو خیابون.. از رانندگی تنها چیزی که خیلی خوب یاد گرفتم فلاشر زدنه خخ
دیگه فلاشر سمت راستو زدمو از کوچه دنده عقب گرفتم اومدم بیرون ..![]()
نزدیکای کوچه ی خودمون بودم که یه پرایدی پارک کرده بود کوچه تنگ تر شده بود
اومدم زنگ بزنم بابام بیاد سر کوچه که خودش اینجا رو رد کنه که دیدم بابام زنگید..
آخ از خدا خواسته بودم و میترسیدم الآن یه ماشین بخواد بیاد بره تو کوچه منم که
بلد نیستم اینجا رو رد کنم دیگه هیچی تند تند به بابام گفتم پاشو بیا روبرو پایگاه فلان..
آخ بابامم کلاً تو این لحظه ها یکم حرص در آره ۳ بار پرسید کجا تا بالأخره تنها جوابی که
بهم داد این بود که پاشو خودت بیار نترس نمیزنی..
آقا من دیگه داشت گریه أم در میومد گفتم بابا میزنم به این پرایدیه هااااااااااااا
ولوم ِ صدا یهو رفت بالا بابامم دید نه انگاری جدیه گفت الآن میام.. دیگه بنده خدا پاشد اومد
سر کوچه تا بابامو دیدم دست تکون دادم که بدو ماشین اومده متظره..
دیگه از سر کوچه بابام علامت داد که بیا رد میکنی منم شیر شده بودمو راحت رد کردم..
خخ..دم ِ پارکینگ بودیم که بابام گفت راحت رد میکردی فاصله خوب بود فقط میخواستی منو
بکشونی بیرون؟ در حالی که نیشم تا بنا گوش باز بود گفتم نه به جان ِ خودم فاصله کم بود
* تقریباً دو ساله که من خیر ِ سرم گواهینامه گرفتمو کلی ذوق که
بار ِ اول از بین ۱۰ نفر منو یه پسره قبول شدیم اما تا حالا نتونستم
با ماشینه کنار بیام! پراید ِ استادمون خیلی خوب بود حتی تا جاده
لواسان من ماشینو بردم بدون ِ هیچ دخالتی!!![]()
اما نمیدونم چرا میونه ی خوبی با ماشین ِ بابام ندارم یه جورایی
زیادی بزرگه اصلاً نمیتونم جمع و جورش کنم... حالا تقریباً ۲ ساله
که در حسرت ِ یه پراید به سر میبرم..پارسال یه پی کی واسم
خرید اونم اینقدر که فرمونش سفت بود بدردِ قویترین مردان آهنین
میخورد..۲-۳ سال دیگه هم گواهینامه ی بنده باطل میشه و
واقعاً حالا که فکرشو میکنم عجب (...)بودم سعی کردم که اول بشم..![]()
به چه دلخوشی بود که از ذوقم شیرینی هم گرفتمو رفتم بیمارستان
خدا میدونه...حیف واقعاً خورده تو ذوقم!!![]()
هیچ کی نیست دل ِ شب پاشه با من بیاد بریم رانندگی دستم راه بیفته!!
هق هق![]()

دل نوشت :
این درخت کریسمسه واسه خودش دردسری شده!! بچه یِ خواهرم ۲-۳ باریه یا دور از چشم ِ
من گوی بر میداره و تا میبینه من دیدمشو دارم صداش میکنم سریع میدوه سمت ِ مامانمو
هی مامان مامان میکنه که من نرم ازش بگیرم یا اینکه بابا نوئل هاشو برمیداره و به
جعبه ها به دید ِ خوراکی نگاه میکنه و هی میگه بَه بَه !!/(2515).gif)
حالا از اونجایی که عاشق ِ توپه و یه عالمه توپ خونشون داره این گوی ها چون گرده فکر
میکنه توپنو هی به زبون ِ خودش میگه " دوب " که مثلاً برداری بدی بهش بره فوتبال بازی کنه!!
اما از اونجایی که من یه خاله ی ِ خوبیم
بچه از ترسش از چند قدمیه درخت می ایسته اما فقط
کافیه مامانم یا مامانش تو اتاق بیان دیگه شیر میشه سریع دست میزنه به وسائل تزئینی و
جیغ ِمنو در میاره..
پی نوشت :
دلتنگم!
برای کسی که مدتهاست،
بی آن که باشد،
هـر لحـظه،
زنـدگی اش کـرده ام !
* نوشته های ِ عاشقانه أم مخاطب خاص نداره گفتم که گفته باشم..![]()
اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
كسی كه حرف دلش را نگفت من بودم
دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم
نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم
چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟
اشاره ای كنم انگار كوهكن بودم

محمد علی بهمنی
دل نوشت :
دیروز آخرین وقت ِ دکتر ِ دندانم بود که رفتمو دندون ِ بالایِ سمت ِ چپ رو
پُر کردو انصافاْ هم این سری بیشتر درد کشیدم...هه دوباره بی حسی رو دقیقاْ زد به همون
جایی که روز ِ اول زده بود...الآن میفهمم لثه ی سمت ِ چپم چقدر حساسه !!![]()
چون میخواست آخر ِ دندونمو پُر کنه یکم وسایلش به انتهای ِ لثه أم برخورد میکردو
اذیت میکرد.. خلاصه که خدا رو شکر تموم شد فقط ۶ ماه دیگه واسه چکاب باید
برم پیشش...![]()
به مامانم میگم واسه فلان دکتر وقت بگیر بریم.. برداشته میگه: مونا تو رو خدا دکتر رفتن ها
رو یکم کم کن واقعاً دیگه خسته کننده أس هی این دکتر اون دکتر!![]()
راستم میگه خودمم دیگه خسته شدم ولی خُب چه میشه کرد لازمه دیگه![]()
![]()
پی نوشت :
شکر خدایی که فقط سهم مرا غم کرد
یعنی دلم را عاشق و مجنون عالم کرد
چیزی برایم از شما ها کم نداد – آری
تنها دمای دلخوشی ها را کمی کم کرد!
شاید که این هم جزو الطاف خودش باشد
طوری که یک زن را فقط در خاک مریم کرد
با تشنگی غرق نمازش میشوم – آری
در پاسخ الطاف او باید که سر خم کرد
با اینکه تنها و غریب و بی کسم – هرگز
- تنهائی ام را با کسی قسمت نخواهم کرد ...

محمد علی بهمنی
اضافه کرد نوشت :
از اینکه دعوتمون میکنی خونتون و با اشتیاق هم اصرار میکنی آدم خیلی شک میکنه که
تو یا قصدی داری که روت نمیشه بگی یا این که بیکاری دلت تنگ میشه که مارو ببینی
اما اینکه هربار که میایم خونتون یکم میشینی بعد میری پای ِ کامیت حرص ِ منو در میاره
یعنی ها دلم میخواد بزنم لهت کنم! ما رو از خونمون میکشونی اونجا بعد که یکم
از دیدنمون سیر شدی پا میشی میری سر ِ کامیت انگاری ازش حاجت میگیری
یا اینکه یکی دعوتت میکنه پا میشی میری دنبالِ دوستت..
اعصابِ تو رو ، خانواده أتو ، خوبی هاتو ، اعصاب ِ هیچیتو ندارم..
منم میخوام ازت یاد بگیرم وقتی هر کس اومد خونمون بشم شبیه ِ خودِ خودت
فهمیدی یا نه؟ ![]()
* امروز مادربزرگم اومده خونمون تو چند دقیقه ای که نشست چقدر غم رو دلم پیاده کرد!
برداشته میگه تو هم با خواهرت برو دانشگاه! بهش میگم: زهرا دانشگاه نمیره حوزه میره منم
دنبالِ درسمم نه حوزه..بعد زهرا میگه: الآن که حوزه ی ما فوق لیسانسو دکترا رو
فقط قبول میکنه ...من در حال ِ سکوتم.. بعد مادر بزرگه برداشته میگه: الآن که دیپلماش
حکم ِ سوپورن..و من باز سکوت میکنم...
اما میبینم داره بهم فشار میاد هر چند که کلی میگه اما صورت ِ خوشی نداره سریع
عکس العمل نشون دادمو گفتم: نه اینطورا نیست الآن فقط لیسانس معادل ِ دیپلم هایِ
قدیمیه ...واقعاً چقدر خودمو کنترل کردم فقط حس میکنم خیلی بهم فشار اومد..
بعدشم حرف از ازدواج شدو یه چی پروند که گفتم : کسی که میخوام پیدا نمیشه
میگه: بگو چی میخوای من برات پیدا میکنم.. بهش میگم: یکی رو میخوام لال...
(توضیحاتی که قبلاً داده بودم) سریع عکس العمل نشون داده نه اینطوری پیدا نمیشه تو باید
تأثیر گذار باشیو از این حرفای ِ خاله زنکیا! منم در حالی که حرصم در اومده بود گفتم:
من که گفتم فعلاً ازدواج نمیکنم چون این شخصیتی که میخوام کم پیدا میشه
بعد میگه خب این شخصیت رو باید وقتی بیان تشخیص بدی
منم نیشخند زدمو گفتم: خب نبودن که الآن میگم همچین کسی پیدا نمیشه..
مامان بزرگ جان مجردی خونه ی بابا ، راحتی ، استراحتو عشقه شوهر میخوام چیکار؟
* اصولاً بیخودی کاری رو انجام نمیدم همون بهتر که رفتن خونشونو بکنم سالی ۱ بار
اینطوری اعصابم راحت تره..کاش جای ِ بعضی ها پدر ِ مادرم زنده بود که تو این لحظه های ِ
سختی ِ من کمک حالم بود..کاش زنده بود خدا بیامرز![]()
![]()
دلم میس شده براش خیلی![]()
هر زنی ممکنه واسه شوهرش ملکه نباشه ، اما هر دختری واسه پدرش پرنسسه :)
دیروز شنبه خیلی حوصله أم سر رفته بود و چشمام شدیداً میسوخت
کلاً چند روزه چشمام میسوزه و حس میکنم خشک میشه و با قطره ی
اشک ِ مصنوعی هم اصلاً دردم دوا نمیشه![]()
این چند وقته حسابی درگیرم واسه همین اگه یکم گریه کنم تا چند روز چشمام میسوزه
حالا شده ۲ قطره از چشمام اشک بیاد باید بیاد تا چشمام آروم بشه..
اینکه زیاد نشستن های ِ پای ِ پی سی زیاد شده رو
قبول دارم ولی خُب سرگرمی غیر از این همدم ِ تنهاییم ندارم(رمانتیک شد
)
نمیدونم چه دردی دارم فقط میدونم که هر چی هست
مهم نیست باید تحمل کرد به هر حال زندگیه بالا و پایین داره ماااااادر![]()
بیخیال ِ اینا دیروز خیلی کلافه بودم به بابام پیشنهاد دادم بریم میرزای ِ شیرازی من
یه درخت کریسمس بگیرم.. بابای ِ بنده خدامم که این چند روزه سردرد های ِ شدیدی
داره میدونستم که الآن میگه نمیاد .. گفت : نمیتونه حالش خوب نی..
داشتم میرفتم به اتاقم که بابام گفت پاشو بیا بریم منطقه ارامنه اونجا
پر از این چیزاییه که میخوای!
خلاصه از من انکار از بابا اصرار.. دیگه رفتیمو یکی دو تا مغازه دیدیمو بالأخره درخت ِ
کریسمس ِ مورد ِ علاقمو پیدا کردمو وسایل ِ آویزشو هم گرفتمو آوردیم خونه و حدوداً ۴۵ دقیقه
طول کشید تا تزئینش کنم...فقط وقتی کار تموم شد دیدم نمیتونم از درد ِ کمر بلند بشم![]()
بعد ِ شام هم با کمک ِ بابام درختو آوردیم تو اتاق چراغاشو وصل کردیمو حسابی
همه لذت بردیم..هه مامانم اولش که درختِ کاجو دید خیلی دهنش آب افتاده بود بهش گفتم
اگه میخوای مالِ تو ، با این شرط که من ۱۰۰ تومن بهت میفروشم با کل ِ تزئینات![]()
قبول کرد بعد بابام بهش گفت سایز بزرگتر از این هم بود ۱۹۰ -۲۱۰ اونا بزرگ بودن
مامانمم از خدا خواسته وقتی دید که از مال ِ من که ۱۵۰ سانتی بود بزرگترشم هست
دیگه از خرید ِ مال ِ من منصرف شد متأسفانه ![]()
خلاصه که نشد یه چی گیرم بیاد
هه
تزئینو حال کنید..![]()
فقط حیف که برف نداریم خخ
در ضمن لازم به ذکره که انواع ِ سفارشات پذیرفته میشود..![]()
![]()
![]()
دل نوشت :
راسیتش درخت ِ کریسمس رو از این جهت خریدم که چراغ هاشو شب ها روشن کنم
و بهش نگاه کنم بلکه بتونم کمی آروم بگیرم... شب که میشه و وقت ِ خواب هر چی فکر
و غم و غصه هست سراغم میاد واسه همین رفتم این درختو گرفتم تا سرگرمم کنه
که کمتر فکرو خیال کنم...
امیدوارم این درخت مفید واقع بشه![]()
پی نوشت :
هر کس کاری کند هرقدر هم کوچک،
در معرض خشم کسانی است که کاری نمیکنند.
هر کس که چیزی میسازد،
حتی لانه فروریخته یک جفت قمری را،
منفور کسانی است که اهل ساختن نیستند.
و هر کس که چیزی را تغییر میدهد،
فقط به قدر جابه جا کردن یک گلدان
که گیاه درون آن ممکن است در سایه بمیرد و بپوسد،
باید در انتظار سنگباران همه کسانی باشد
که عاشق توقفاند و ایستایی و سکون.

نادر ابراهیمی
پی نوشت :
باور کن رفتنم را ، که میروم تا خاطره أم با ماندنم لگدمال نشود!

دل نوشت :
اینکه گاهی دلت میخواد یکی که دوستش داری کنارت باشه ، همدمت باشه ،
عاشقت باشه ، بهت احترام بزاره ، براش ارزش داشته باشی ،
آدم باشه ، درکت کنه ، قدرتو بدونه ، تو رو برای ِ خودت بخواد ، تو در
درجه ی اول براش مهم باشی ، بهت محبت کنه
آیا خواسته یِ زیادیه؟
* بابا بازم عالم ِ مجردی رو شُکر که نه کسی رو داری بهت گیر بده نه کسی رو داری که
بخوای به خاطر ِ حرفی که بهت زده دلت تا چند وقت بگیره!
اما اینکه حس ِ تنهایی آزارت میده هم یه مسئله ی ِ دیگه أس!
دقت کنین : خداوند زن را از پای ِ مرد نساخت که برده یِ او باشد ، از
سرش نساخت که اربابش شود ، بلکه از پهلوی ِ چپش ساخت تا نزدیکِ قلبش باشد!!

عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاک
عشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاک
عشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهار
عشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دار
عشق گاهی یک تلنگر بر زلال تنگ نور
پیچ و تاب ماهی اندیشه در ژرفای تور
عشق گاهی می رودآهسته تا عمق نگاه
همنشین خلوت غمگین آه
عشق گاهی شور رستن در گیاه
عشق گاهی غرقه ی خورشید در افسون ماه
عشق گاهی سوز هجران است در اندوه نی
رمز هوشیاریست در مستی می
عشق گاهی آبی نیلوفریست
قلک اندیشه ی سبز خیال کودکیست
عشق گاهی معجز قلب مریض
رویش سبزینه ای در برگ ریز
عشق گاهی شرم خورشید است در قاب غروب
روزه ای با قصد قربت ذکر بر لب پایکوب
عشق گاهی هق هق آرام اما بی صدا
اشک ریز ذکر محبوب است در پیش خدا
عشق گاهی طعم وصلت می دهد
مزه ی شیرین وحدت می دهد
عشق گاهی شوری هجران دوست
تلخی هرگز ندیدن های اوست
عشق گاهی یک سفر در شط شب
عشق پاورچین نجوای دو لب
عشق گاهی مشق های کودکیست
حس بودن با خدا در سادگیست
عشق گاهی کیمیای زندگیست
عشق در گل راز ناپژمردگیست
عشق گاهی هجرت از من تا ما شدن
عشق یعنی با تو بودن ما شدن
عشق گاهی بوی رفتن می دهد
صوت شبناک تو را سر می دهد
عشق گاهی نغمه ای در گوش شب
عادتی شیرین به نجوای دو لب
عشق گاهی می نشیند روی بام
گاه با صد میل می افتد به دام
عشق گاهی سر به روی شانه ای
اشک ریز آخر افسانه ای
عشق گاهی یک بغل دلواپسی
عطر مستی ساز شب بو اطلسی
عشق گاهی هم حکایت می کند
از جدایی ها شکایت می کند
عشق گاهی نو بهاری گاه پاییزی سرخ زرد!
گاه لبخندی به لب های تو گاهی کوه درد
عشق گاهی دست لرزان تو می گیرد درون دست خویش
گاه مکتوب تورا ناخوانده می داند زپیش
عشق گاهی راز پروانه است پیرامون شمع
گاه حس اوج تنهاییست در انبوه جمع
عشق گاهی بوی یاس رازقی
ساقدوش خانه ی بن بست یاد مادری
عشق گاهی هم خجالت می کشد
دستمال تر به پیشانی عالم می کشد
عشق گاهی ناقه ی اندیشه ها را پی کند
هفت منزل را تا رسیدن بی صبوری طی کند
عشق گاهی هم نجاتت می دهد
سیب در دستی و صاحبخانه راهت می دهد
عشق گاهی در عصا پنهان شود
گاه بر آتش گلستان می شود
عشق گاه رود را خواهد شکافت
فتنه ی نمرودیان زو رنگ باخت
عشق گاهی خارج از ادراک هاست
طعنه ی لولاک بر افلاک هاست
عشق گاهی استخوانی در گلوست
زخم مسماریست در پهلوی دوست
عشق گاهی ذکر محبوب است بر نی های تیز
گاه در چشمان مشکی اشک ریز
عشق گاهی خاطر فرهاد و شیرین می کند
گاه میل لیلی اش با جام مجنون می کند
عشق گاهی تاری یک آه بر آیینه ای
حسرت نا دیدن معشوق در آدینه ای
عشق گاهی موج دریا می شود
گاه با ساحل هم آوا می شود
عشق گاهی چاه را منزل کند
یوسفین دل را مطاع دل کند
عشق گاهی هم به خون آغشته شد
با شقایق ها نشست و هم نشین لاله شد
عشق گاهی در فنا معنا شود
واژگان دفتر کشف و تمناها شود
عشق را گو هرچه می خواهد شود
با تو اما عشق پیدا می شود
بی تو اما عشق کی معنا شود؟

دل نوشت :
به قول ِ دیالوگ ِ قلب ِ یخی:
* کاش میفهمیدی که "اینجا" چی میگذره
دلم بشکنه حرفی نیست..
حقیقت رو ازت میخوام..
خودت خورشید شدی بی من.. منم دلتنگی ِ بارون
دل نوشت :
شب یلدا بهتون خوش گذشت؟
ما که مثل ِ هر سال نمیگیریم هه
شاید یکم بی بُخاریم ولی من دوست دارم شب ِ یلدا رو جشن بگیریم!
قبلنا که بچه تر بودم می رفتیم خونه مادرِ بابام... یه بارم رفتیم خونه ی شوهر عمه أم..
اونجا من فهمیدم شب ِ یلدا یعنی چی! اما حیف ...
دیشب خیلی حوصله أم سر رفته بود همسایه بالاییمونم قشنگ رفته بودن تو بالکن و حسابی
خوش بودن اما ما که حیاط داریم هیچ کاری نکردیم.. مثلاً شب ِ یلدامون افتاده امشب هر چند
که باز فرقی نمیکنه.. امشب شاید داییام بیان در کنار ِ اونا جشن بگیریم شایدم نیان..
دیشب که بابام زنگ زد به داییم پرسید کجایین؟ که گفت: خونه ی داداش(اون یکی داییم)
به مامانم گفتم: هی بهتون میگم پاشید بعد ِ شام بریم جواب سربالا میدید بیاید حالا اینا رفتن اونجا ما
هم اینجا بیکار داریم تلویزیون نگاه میکنیم انگار نه انگار امشب شب ِ یلداست!خخ
بعد مامانم برداشته میگه: از سال ِ دیگه میریم خونه داداش![]()
ساعت ۱۱ بود گفتم پاشید الآن بریم بعد بابام برداشت گفت: من چشمام خوابه ..گفتم: خب من رانندگی میکنم
فقط میخندید.. حالا هم که فهمیده من جریانم از چه قراره خجالت آوره هی بخوام بگم بریم خونه دایی..![]()
تقریباً ۳ماهه که دایی اینامو ندیدم حالا زهرا امروز میگفت خیلی دلتنگشون شدیم ۲۲بهمن میریزیم
سرشون ![]()
ماجرا از این قراره که این چند سال که برای ِ راهپیمایی میرفتیم ماشینو میذاشتیم جلو در ِ خونه ی داییم اینا..
بعد هم که از راهپیمایی می اومدیم یه زنگ درو میزدیم تا سلام و احوالپرسی کنیمو بریم خونه
بعد داییم از اونجایی که حسابی از پس ِ ما بر میاد ما رو شوت میکرد تو خونه أشون نهارو بهمون میدادو
بعدشم عصری میرفتیم خونمون.. حالا تقریبا ۲ساله که تو راهپیمایی ها بهمون میگن که با اونا هماهنگ
کنیم که بریم.. امسال دیدیم خبری ازشون نشدو زنگ نزدن ما هم بهشون زنگ نزدیم یهو دیدیم وسط ِ
راهپیمایی زنگ زدن که کجایینو چرا ما رو خبر نکردینو از این حرفا..بعد دیگه اومدن تو راهپیمایی دنبال ِ ما
و یه راست رفتیم دم ِ خونشون که ماشینو برداریم که باز به زور و اصرار شوت شدیم خونه أشون..
زن داییم به زور نگهمون داشتو با کمک ِ پسر داییم ماکارونی درست کردنو خوردیم..
هرسال که بعد ِ راهپیمایی میریم خونشون عصرش حسابی دلم میگیره و یه چیزی مث ِ خوره وجودمو
میخوره حالا چی هست مهم نیست فقط دوست ندارم بعد ِ راهپیمایی ها بریم خونه اونا اصلاً
احساس ِ خوبی ندارم نمیدونم چرا..

دل نوشت :
دیروز رفتم پیش ِ دکترم برای دادنِ قرصای جدید.. منو دیده میگه حالت چطوره؟ روبه راهی؟
تصمیمی گرفتی یا هنوز نه؟
لازم به ذکره که این همون خانوم دکتریه که بنده جلوش گریه کردم(شرم آوره وقتی یادش می افتم!)![]()
دیگه لبخند زدمو گفتم نه هنوز..بعد برداشته میگه بابا یه تصمیمی بگیر دیگه!![]()
داشت دارو تجویز میکردو روش ِ خوردنشو گوشزد میکرد که حس میکردم هیچی متوجه نمیشم
نمیدونم گیج میزدم بعد یهو گفتم یعنی باید از فردا قرصو بخورم؟ که دیگه یه نگاه بهم کردو مثِ معلما
که میگن گفتم از کی؟ منم مثِ شاگردا گفتم آهان از شنبه ..بعدشم حرصم در اومدو خداحافظی کردیمو رفتیم!
تو ماشین حسابی اعصابم بهم ریخته بود به مامانم گفتم من از این خوشم نمیاد باهاش حال نمیکنم
میرم تحقیق میکنم کدوم دکتر بهتره اینو ولش میکنم..مامانمم برداشت گفت: من دیگه باهات جایی
غیر از اینجا نمیام.. خلاصه که واقعاْ رو اعصابمه روش تو روم باز شده هم مث ِ بچه ها باهام رفتار میکنه
هم فکر میکنه اجازه داره به آدم گیر بده یا تو مسائل ِ شخصی آدم دخالت کنه! مسخره![]()
* جدیدا ْ هم نمیتونم به پشت بخوابم و حسابی معده أم درد میگیره و انگار همون لحظه یه میله
آهنی تو معده أت فرو کردن و همچین حسی دارم فکر میکنم باید یه سر به دکتر ِ معده أم بزنم..
به بابام میگم بزار این قرصو شروع کنم بریم هم همینو میده میگه نه سرخود خودتو درمان نکن!![]()
والا دیگه نمیدونم چی باید برم به دکتر بگم!!هر سری هم که رفتیم یه آزمایش داده..
آندوسکوپی دادم هیچی نبوده.. آزمایش برای صفرا دادم هیچی نبوده..هر بار هم میگه استرس داری
یه قرص هم تجویز میکنه برای ِ کاهش ِ استرس و باز چند ماه بعد از اتمام ِ قرص حالم میشه مث ِ قبلش!!
بازم شکر ِخدا که لازم نیست مث ِ خیلی ها که بیماری های ِ سختی دارن تو بیمارستان بستری بشم
و تحمل ِ این درد ها برام عادت شده ...

شکر![]()
![]()
پی نوشت :
دردم می آید وقتی که می بینم روشنفکریتان برای دختران غریبه است
به خواهر و مادر خود که میرسید قیصر میشوید..
پی نوشت :

چــه بیـــرحم می شویــــ تقــدیـــرآنـــــــگاه کـــه می گویــــــــی : تقصـــــیر خودتـــــ بـــــــود....!
دیروز سه شنبه ساعت ۱۱ وقت دکتر دندان پزشک داشتیم...
من و مامانم به همراه ِ بابام رفتیم مطب ِ دکتر ...![]()
قبلاً عکس های ِ دندونای منو دیده بودو گفته بود که ۲-۳ تا پوسیدگی داری...
دیگه دیروز یه دندونمو پُر کردو وقت داد برایِ دوشنبه...
آخ دیروز تا اومد آمپول ِ بی حسی رو بزنه خیلی بد زد... از درد چشمامو بستم!
خیلی ناجور تو لثه هام آمپولو فرو کرد ، هر چند که با ۲-۳ تا مسکن تا نصفه شب دردش ساکت شد
حالا غصه أم گرفته واسه دوشنبه ! حتماً دوباره همون آشو همون کاسه أس :(
دکترش دکتر ِ خوبیه اما من ماشاء الله بعد چند ساله دارم میرم دندون پزشکی دیگه عادت ندارم
به روش ِ کار ِ اینا! برای ِ عمل ِ چشمام اینقدر درد نکشیدم که با یه آمپول ِ داغون
ِ این تا عصری از درد ناله میکردم![]()
ولی خداییش خوب پول در میارن !
دندون ِ منو با کامپوزیت پُر کردو یه دندون ِ عقل ی مامانمو کشید ۱۷۰ تومن کاسب شد!
یعنی یه لحظه دلم میخواست منم دندون پزشک میشدمو این همه درآمد داشتم ولی بعد گفتم
بهتر که نشدم واقعاً یه عالمه کثیف کاری داره که کار ِ من نیست
منم حسااااااااااااس ![]()
بعدشم پولی که سلیقه ای گرفته بشه خوردن نداره!!
اگه بهترین دکتر هم باشی باید واسه همه ی مردم وقت بزاری نه یه عده که فقط جیبتو پُر کنن...
اگه دکتر میشدم شاید تو هفته ۲ روزشو رایگان کار میکردم اما خُب حالا که نشدم دوست دارم تو جای ِ دیگه
با عنوان ِ دیگه به مردم ِ کشورم در حد ِ توانم خدمت کنم...حالا کی این آرزو تحقق پیدا کنه با خداست!
ـــــــــــ ــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* به قولی میگن هر کسی رو واسه یه کاری ساختن! ولی من نمیدونم واقعاً
الآن واسه چه کاری ساخته شدم؟
منشی که نشدیم (چه بهتر ، رهبری هم شغلِ منشی گری رو واسه خانوما خوب نمیدونست!)
والا درس هم فعلاً که نخوندم لااقل باید یه کاری یاد بگیرم از این بیکاری بیرون بیام!
کار کردن تو مغازه هایِ فروش ِ لباسو ... رو خیلی دوست دارم![]()
کلاً شغل ِ فروشندگی رو دوست دارم هم یه تنوعه هم روز به روز با آدمای ِ مختلف سرو کله میزنی...
به بابام میگم تا من برم دانشگاهو درس بخونمو یه رشته ی خوب قبول بشم تو میای یه کاری میزنیو
من غصه میخورم که دیگه نمیتونم به آرزوم برسم![]()
پس زودتر اقدام کن که من حسرت نخورم..
والا همه ی کارها وقتی انجام میشه که تو به یه چیزی مشغول بشی ![]()
![]()
![]()
ـــــــــــ ــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* تصمیم دارم یه برنامه ی روزانه داشته باشم برای ِ سرحال اومدن ِ اینجانب!![]()
برنامه أم هم مربوط به بخش ِ ورزشی میشه هم آشپزی...
۱- میخوام ان شا ء الله از این به بعد غذاهایی مصرف کنم که سبزیجات توش بیشتر به کار رفته باشن...
جدیداً رفتم تو نت یه سایت ِ خوب ، غذاهایی از نوع ِ سبزیجات پیدا کردمو اگه بشه قراره یا خودم درست کنم
یا زحمتشو بندازم گردن ِ مادر جان![]()
![]()
۲- میخوام عصرها یا صبح ِ زود برنامه ی پیاده روی یا دویدن رو تردمیل داشته باشم...
این روش هم سرحال ترم میکنه هم با انرژی تر به کارهای ِ روزمره أم رسیدگی میکنم...
راسیتش یه چند وقتیه از سرگیجه رنج میبرم و حالا دلیلش چیه مهم نیست فقط میخوام بدنمو قوی کنم
شاید بتونم بر مریضی ها غلبه کنمو کمتر قرص بخورمو درد بکشم![]()
![]()
۳- شاید برنامه ی مسافرت مجردی هم ترتیب بدم.. من یه عالمه دوست دارم اما یکی از یکی بی بخار تر!![]()
اردیبهشت ماه جون میده برای ِ رفتن به شمال ! حالا کی به آرزوم میرسم خدا میدونه...![]()
ولی اگه بشه گوش ِ شیطون کر قراره با یکی از دوستام بهمن ماه بریم مشهد...البته اگه اینبار
دیپورت نشیم و سعادت زیارت داشته باشیم تصمیم داریم بریم ، هم یه آب و هوایی برای ِ
کنکور ِ وامونده تازه میکنیم هم زیارت میکنیمو سبک بر می گردیم![]()
البته شاید با ۲ تا از دوستام بریم اما حالا فعلاً هیچی معلوم نیست...
فقط امیدوارم امام رضا بطلبه ![]()
ـــــــــــ ــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پی نوشت :
دلم گم کرده راهش را
و چشمانم نگاهش را
شبیه آسمانی که
شبی گم کرده ماهش را
دل نوشت :
چند شبه خواب ِ چند نفر رو میبینم که حسابی کلافه أم کرده... وقتی از خواب بیدار میشم
تعجب میکنم که چرا هر شب راهشونو کج میکننو میان به خواب ِ من؟ مگه کار و زندگی ندارن؟
واقعاً میمونم واسه خواب هایی که پُر از آدم های ِ تکراری شده...
حالا مشکل کجاست و چیه و چرا راه به راه میان تو خوابم خدا میدونه!
پی نوشت :

شب ِ چهارشنبه زن عموم از پای ِ تلفن برای ِ مراسمِ سُفره
دعوتم کرد که برم اما اصلاً حوصله نداشتم با این که قبلاً هم گفته بودم جایی نمیام اما
شخصاً پای ِ تلفن چیزی گفت که مجبور شدم به ناچار پاشم برم!
یعنی یه جورایی گفت اگه نیای حرف ِ منو زمین انداختی دیگه منم ...
پنجشنبه ساعت 15 تا 17 مراسم سُفره بود ..چقدر حوصله سر بر بود بماند اون خانم جلسه ایش
هم که دیگه آخرش بود! از مراسم های سُفره به خاطر ِ بی سواد بودن ِ یه عده خانم جلسه ای
که فقط به فکر ِ پُر کردن ِ جیب ِ مبارکشونن بیزارم..
یه اصطلاحی موقع ِ روضه خوندنش به کار بُرد که واقعاً اومدم پاشم وسط ِ مراسم بگم
شأنِ مجلسو حفظ کنه که دیگه جلوی ِ خودمو گرفتم! ش.من قاطی :دی
تو روضه أش برای ِ امام حسین میخوند من سگ ِ درگاتَم اُستُخوانَم بده! فکر کنید یعنی تا چه حد
جاهل! خوبه این همه علما و مراجع بردن ِ این گونه القابو دور از شأن و پایین آوردن ِ
ارزش ِ انسان میدوننو اونوقت امثال ِ این ها...!!!
چه بگویم که نگویم بهتر است...
اصل ِ ماجرا از این قراره که بعد از تموم شدن ِ مجلس مردم افتادن به خوردنو منو مامانم تو آشپزخونه
نشستیمو یه چای خوردیم تو این حین بود که دوست ِ مامانم که از 13 سالگی من تا الآنم
دورادور پیغام میرسوند که مونا عروس ِ منه و از این چرتو پرت گفتنا ما رو دید!
زن عمومم دستشو انداخت دور گردن منو هی قربون صدقه من رفتو جلوی ِ اون دوست ِ به
ظاهر محترم ِ مادرم مدام میگفت این عروسک ِ منه و از این جور تعابیر که از گفتنش معذوریم!خخ!
خانمه یه نگاه به سر تا پای ِ من انداختو سلامو احوالپرسی کردیمو برداشت گفت با بچگیت مو نمیزنی
عین ِ بچگیاتی... بعدشم روشو کرد به دوستشو گفت: این عروس ِ منه ها! آخ تا شنیدم داره این حرفو
میزنه چنان حرارتی وجودمو گرفت که حس کردم از کله أم داره دود بلند میشه
دیدم داره اعصابم حسابی خراب میشه و نزدیکه که یه چیزی از دهنم بپره و بگمو مامانم شرمنده
بشه که سریع جیم شدم تو اتاق ِ "دختر ِ صاحب خونه که یکی دیگه از دوستای ِ مامانمه!"
یکم تو اتاق با موبایلم ور رفتمو دیدم حالم بهتر شده ولی باز یه حس ِ بدی داشتم
از اتاق اومدم بیرونو دنبال ِ مامانم میگشتم که دیدم رفته پیش ِ همین خانوم ِ به ظاهر محترمو
داره باهاش حرف میزنه... دیگه نشستم رو صندلی و باز با موبایلم ور رفتم...
فقط خدا خدا میکردم سریع مامانم حاضر بشه پاشیم بریم بیرون که من حالم بهتر بشه..
تو این گیرودار بودم که دیدم دختر ِ صاحب خونه نیشخند میزنه و میگه اینقدر با موبایلت ور نرو دختر!
باز دیدم نه انگاری اینجا هم بشینم امنیت ندارم دیگه رفتم رو مبل ِ سمت ِ در ِ خونه نشستمو
موقع ِ اذان بود که مامانم رفت تو اتاق ِ دختر ِ صاحبخونه که نماز بخونه رفتم دنبالش که یه چیزی بهش
بگم که دیدم اون خانوم ِ به ظاهر محترمم هست! تا اومدم مامانمو صدا کنم برداشت
به مامانم گفت: عروس ِ گلمو فعلاً شوهرش نده تا ما بیایم سراغش!
منم دیدم دیگه هیچی نگم منفجر میشم! برداشتم گفتم : من قصد ِ ازدواج با هیچ کسی رو فعلاً
ندارم .. بعد برداشت به مامانم گفت : پس خُمره بگیر چند سالی نگهش دار تا ما بیایم..
مامانمم که بگو مگوی ما دوتا رو میدید غش کرده بود از خنده منم حرص میخوردم که نگو..
بعد بهش یه نیشخند زدمو گفتم اون کسی که من میخوام چون نیست حالا حالا ها هم ازدواج نمیکنم
حالا هر کسی هم بخواد بیاد خواستگاری چون قصد ِ ازدواج ندارم خودش شرمنده میشه!
دیگه از اون طرف زن عموم گفت: این خیلی ناز داره ها باید هر کسی باهاش ازدواج میکنه
حسابی هواشو داشته باشه و نازشو بخره... دیگه پررو پررو برداشت گفت: خُب اون دیگه
به پسرم ربط داره نه من.. بعد مامانم قبلاً بهش گفته بود مونا یه کسی با ویژگی های ِ خاصی
میخواد که الآن تو کمتر کسی همشو با هم میتونی پیدا کنی !
بعد پرسیده بوده که چیه؟ مامانمم گفته بوده یکیش اینه که طرف باید لال باشه :))
یهو گفته یعنی چی که لال باشه؟ مامانمم گفته بوده یعنی اینکه دهنشو بسته نگه داره :دی
آخ وقتی مامانم تو خونه برام تعریف کرد خندیدم گفتم : بهش میگفتی مخصوصاً خانواده شوهرش!
گفتم لااقل میگفتی که دیگه بعداً جرأت نکنه تو دهنا بندازه عروس ِ گلمه عروسِ گلمه ها!
هیچی دیگه اون روز با این که هیچ کاری هم نکرده بودمو ساده بودم همه نگاهم میکردن انگار من
از کره ی مریخ اومده بودم خیلی خنده دار بود! شبش هم که خوابیدم ساعت 4-5 صبح بود که
تالاپی از تختم افتادم پایین یهو از خواب پریدمو با دردِ پا و دست اومدم رو تخت!
بعدشم که از ترس نتونستم خوب بخوابمو ترسیدم باز تالاپی از تخت بیفتم پایین...
دیگه هیچی گلاب به روتون بعد ِ نماز چنان حالت تهوعی داشتم که چندتا صلوات نذر ِ
حضرت عباس کردمو قسمش دادم که حالم بهم نخوره...درد ِ معده و ح تهوع تا 2 ساعت
خوابو از چشمام برداشت... دیگه بعدش یکم آروم شدم... خلاصه که به غلط کردن
افتادم تا من باشم که دیگه تو مجلس ها شرکت نکنم!
مامانم میگه : تقصیر ِ خودته دیر به دیر میبیننت که اینطوری هم کله پا میشی:D
والا من دیگه نمیدونم چی بگم و أصلاً چی باید بگم! :(

دل نوشت :
امشب به خاطر ِ حرف ِ دو تا آدم ِ مضحک تر از مضحک چنان بغضی رو دلم نشست که
حتی گریه هم به چشمام نمیاد... چقدر بده آدم از حرف ِ یه عده دلگیر بشه که مسخره کردن ِ
تو لحظه های ِ خوشیشونو رقم میزنه...چقدر سخته
دل نوشت :
من ، بغض ، عشق
من ، عشق ، تنهایی
من ، غم ،غصه ، فکر ، تنهایی
من ، فکر ، مردن ، شاید ، تنهایی
من ، تو ، او ، ما ، تنها
من ، فکر ، امید ،کتاب ، کنکور ، دلسرد
من ، کتاب ، بابا ، امید ، بخون ، بابا ، تنها
من ، کتاب ، دلسرد ، رویا ، بابا ، تنها
من ، درد ، فکر ، تنها
من....

التماس دعا
پی نوشت :
کـــــــــــــــــــــــا ش ...
مرحـــــــــــــــمي بـــــــودي براي دل خستم...
اما افسوس ....
که دردم بي درمان اســـــــت ...

دل نوشت :
آزرده خاطرم
از تو ، از همه ، از آن زمان که میخواهم نباشم اما هستم...
نفس می کشم ، کم می آورم ، و باز نفس میکشم!
لحظه ها حوصله سر بَر اند!!!
میروم تا تنهایی ، خستگی ، پریشان حالیم درمان شود
افسوس که پریشان حالتر ، خسته تر ، تنها تر بر می گردم با بغضی اضافه بر آن ها...
می گویند : جمع که باشی ، دور ِ هم که باشی شاد میشوی ، خندان می شوی
اما نگفته أند که مجموع و جمعیت پریشان حالی می آورد ، بغض می آورد ، غصه بر دل می نشاند
نگفته أند که بار ِ منفی به همراه دارد دور ِ هم بودن...
می روی به امیدِ شادتر شدن اما غمگین تر برگشت زده می شوی و این میشود حالِ امشب ِ تو
که چنان به سُخره میگیرندت که خودت میخندی تا همرنگ جماعت ِ ابله شوی!
و این است معنای ِ تنهایی ، دور ِ هم بودن هایِ رنج آور ، عذاب ِ از یک رگ و ریشه بودن ،
خویشاوند بودن ، توبه کار میشوی ، غصه میشوی و باز لبخند تلخ بر لب هایت نقش میبندد تا مبادا
دل ِ عزیز ترین کَسَت بگیرد از غم ِ تلخِ ِمسخره شدن ِ تو...
تو باشی ، عشق هست ، تنفس هست ، اما بغض پنهان میشود...
تو که باشی هیچ کس جرأت ندارد دخترت را به سُخره بگیرد اما امان از لحظه ای که
نبوده باشی ، او با دیگران همدست میشود تا دخترت را با حرف هایش پَرپَر کند و تو آن زمان
سر میرسی که دیگر دخترت از شدتِ بغض گلبرگی برایش نمانده و چه زود دیر میشود....



دوران ِ پیش دانشگاهی بود که تازه فهمیدم روز ِ تولدم ۲۷ آبان نیست!
هر سال مادرم اینا روز ِ ۲۷ آبان برام تولد میگرفتن ، یه روز بود که داشتم شناسنامه أمو نگاه میکردم
که یهو چشمم خورد به تاریخ تولدمو تعجب کردم که چرا ۲۹ آبانه اونوقت مامانم اینا ۲۷ آبان...؟
تو این گیرو دار بودم که به بابام گفتم : تولد من مگه ۲۷ آبان نیست؟ گفت : چرا![]()
گفتم پس این چیه تو شناسنامه أم زده؟ گفت چیه؟ نگاه که کرد خندید گفت إإإإ یعنی این مدت
ما واسه تو ۲ روز جلو تر تولد می گرفتیم؟![]()
دیگه هیچی از اون موقع تا حالا ۳ سالی میشه که ۲۹ آبان تولدمو جشن میگیریم!![]()
البته جشن که چه عرض کنم یه کیک میخوریمو هر کی کادوشو میده و این میشه تولدامون!
امسال نمیخوام نه کیک بخرن نه کادو بدن ![]()

مامانم که میگفت : دوستاتو دعوت کن خونه أمون واست جشن تولد میگیرم گفتم : نه بابا نمیخواد حوصله
ندارم همون میرم بیرون به نفع تره!
چهارشنبه به دو -سه نفر اس ام اس زدم که شنبه میان بریم بیرون؟
از این ۲ -۳ نفر فقط مهسا بود که قبول کرد بیاد بریم بیرون!
حالا شنبه قرار شد که بریم یه کافی شاپ ِ درست و حسابی تا کنار هم یه چی بخوریمو برگردیم خونه![]()

روز جمعه از حموم که اومدم تو اتاقم دیدم دریا ۲ تا میسد کال انداخته و یه مسیج که زنگ بزن
آهنگ پیشوازمو گوش بده.. حدس زدم که ممکنه آهنگ تولدی چیزی گذاشته باشه..
بهش اس دادم که چشم الآن میزنگم!![]()
زنگ که خورد دیدم یه موزیک تولد گذاشته و حسابی ذوق کردم که چه دوست ِ با معرفتو دوست داشتنی دارم..
بعدشم که یه اس ام اس بانمک فرستاده بود که کلی خندیدمو حسابی تبریک گفته بود که
خجالت زده أم کرد و سوپرایزیدم... ![]()
![]()
![]()
دریا طبق ِ همون ۲۷ آبان هر سال به من تولدمو تبریک میگه یه جورایی اکثر ِ دوستام همون
تاریخ ِ ۲۷ آبانو به یاد دارن ولی با همه ی اینا کلی ذوق زده أم کرده بود..
از اون طرف کتایون عزیزم تولدمو بهم تبریک گفته بودو خیلی خوشحالم کرد![]()
![]()
![]()
پنجشنبه عصری هم مهسا دوست ِ نتی عزیزم بهم زنگ زدو کلی تبریک گفت خلاصه که خیلی خوشحال
شدم که دوستام به یادم هستنو هیچ وقت تنهام نمیزارن ![]()
![]()
امروز جمعه أس که دارم آپدیت میکنم چون میترسم شنبه که میرم بیرون دیگه حس و حال ِ
آپدیت نداشته باشم بابت همین گفتم از حالا آپدیت کنم و بگم که خوشحالم دوستایی دارم که به یادمن و
منو ، بودنمو ، تولدمو فراموش نمیکنن
باید الآن شکلک اشک بزارم ولی ... ممنونم از همتون ![]()
![]()

* تولدم مبارک ، بفرمایید کیک تخیلی نوش جان بفرمایید لطفاً کادو تخیلی هم فراموش نشه![]()

* این تولد هایی که خارجکی ها تو فیلم هاشون برای ِ همسراشون میگیرن خیلی با نمکه!
آدم وقتی میبینه ذوق مرگ میشه چه برسه به اونی که تولدشه![]()
تولد یعنی این که طرفت سوپرایزت کنه و حسابی ذوق زده بشی و بخوای از خوشحالی بمیری!
این یعنی تولد که من یکی تا حالا تجربه أش نکردم..
تولدی که رویایی باشه میتونه این شکلی باشه :

باغی در صدا
"سهراب سپهری "
در باغی رها شده بودم
نوری بی رنگ و سبک بر من می وزید
آیا من خود بدین باغ آمده بودم
و یا باغ اطراف ِ مرا پر کرده بود؟
هوای باغ از من می گذشت
شاخ و برگش در وجودم می لغزید
آیا این باغ سایه ی روحی نبود
که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟
ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد
صدایی که به هیچ شباهت داشت
گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد
همیشه از روزنه ای ناپیدا
این صدا در تاریکی زندگیم ،رها شده بود
من ناگاه آمده بودم خستگی در من نبود
راهی پیموده نشد
آیا پیش از این زندگیم فضایی دیگر داشت؟
ناگهان رنگی دمید
پیکری روی علفها افتاده بود
انسانی که شباهت دوری با خود داشت
باغ در ته چشمانش بود
و جا پای ِ صدا همراه ِ تپش هایش
زندگی اش آهسته بود
وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود
وزشی برخاست
دریچه ای بر خیرگی ام گشود
روشنی ِ تندی به باغ آمد
باغ می پژمرد
و من به درون دریچه ها رها می شدم

دل نوشت :
اگه قرار به برگزاری ِ جشن ِ تولدی باشه میخوام بگم فکر کنن که انگار نه انگار تولدی در پیشه!
دیگه علاقه ای به جشن ِ تولدم ندارم ، باید با مادرم درمیون بزارم .. حالا اگه بخوام تو جمع بگم شاید بگن
خودشو لوس کرده این اداها چیه! ولی به مامانم که بگم بهشون درست و حسابی میگه اینطوری
راحت تره!
پارسال هم نمیدونم چه مشکلی داشتم که زدم
جشن ِ تولدمو بهم ریختم ! الآنشم که ۱هفته أس با یکی قاطی أم اصلاْ حوصله ندارم با این وضع بخوان برام
جشن ِ تولد بگیرن! همون بهتر که جشن ِ تولدم تو سوت و کور برگزار بشه!![]()
![]()
شاید اینجا یه جشن ِ مختصری گرفتم شایدم نگرفتم!
پی نوشت :
تمام چیزی که باید از زندگی آموخت ،
تنها یــــک کلمه است
"میگذرد"
ولی دق می دهد تـــــا بگــــــــــــذرد...

پی نوشت :
گاهی نیاز داری به یه آغوش بی منت ، كه تو رو فقط و فقط واسه
خودت بخواد...كه وقتی تو اوج تنهایی هستی ، با چشماش بهت بگه : هستم تا ته تهش !
پی نوشت :
خدا جون اگه صلاح ميدوني،اين درحکمتت رو یکم ببند اون در رحمتت رو یکم باز کن مچکرم!!

دل نوشت :
فرزانه پای ِ تلفن چند روز پیش به مامانم گفته بود : مونا هر وقت قرار شد ازدواج کنه من ۱ ماه خونتون میمونم![]()
به مامانم گفتم: حالا کی خواست ازدواج کنه بگو مونا فعلاْ قصد ِ ازدواج نداره ولی هر وقت قصدش شد رو جفت
چشماش جا داری :)![]()
![]()
* دیروز تو مهمونی مادر بزرگم که من نرفته بودم دختر عمه أم از دانشگاه ِ من پرسیده بوده بعد مامانم
گفته بود : نه دیگه دانشگاه نمیره ِچون محیطش خوب نبوده اومده بیرون... بعد دختر عمه أم گفته خب چرا
دوباره شرکت نمیکنه؟ مامانم گفته: چون اگه یه رشته خوب بخواد قبول بشه اطراف تهرانو شهرستان قبوله
که داییت موافقت نمیکنه... مونا خارج میخواد! بعد دختر عمه أم گفته: خب بزارین بره چه اشکالی داره؟
مامانمم برداشته گفته: خب داییت مخالفه! بعد دختر عمه أم برداشته گفته خب ازدواج کنه!
مامانمم گفته: خب خواستگار زیاد داره ولی اونی که میخواد پیدا نمیشه!
بعد دختر عمه أم گفته چی میخواد؟![]()
مامانمم برداشته گفته: خُب مونا میگه من یه شوهر میخوام که ...![]()
ادامه مطلب برای ِ کسایی که رمز دارن! رمز همون قبلیه..![]()
![]()
دیروز یعنی پنجشنبه بالاخره رفتم خونه ی خاله أم...
ساعت ۵ صبح خوابیدمو ساعت ۱۲:۰۷ دقیقه بیدار شدمو رفتم حمام بعدشم اومدم لباسامو پوشیدمو
یکم آرایش کردمو ساعت ۱۳:۳۰ از خونه زدیم بیرون..
مامانمم مدام هی غٌر میزد که مگه من نگفتم ۱۳ آماده باش؟ حالا الآن میریم ۱۴ میرسیم
خاله أت بنده خدا غذاش ته دیگ میشه خب! چرا زود آماده نشدی؟ حالا من چی بگم؟
منم در حالی که کمرمو گرفته بودمو داشتم از درد میمردم گفتم: مگه نمی بینی کمرم درد گرفته؟
أصلاْ نمیخواستم بیام الآن که رفتم حمام یکم بهتر شدم خب بگو مونا کمرش درد میکرد یکم طول کشید!
کاری داره مگه ؟ بنداز تقصیر ِ من خب من طولش دادم دیگه!![]()
هیچی دیگه ساعت ۱۴:۳۰ رسیدیم خونه ی خاله أم دختر ِ اون یکی خاله أم هی مسخره بازی در میاورد که
آی مردیماااااا گشنمونه هاا چرا اینقدر دیر کردین؟![]()
دیگه بعدشم ناهار خوردیمو یکم با تینا(دختر ِ دختر عموی ِ مامانم) حرف زدیمو بعدشم دیگه یه سر رفتم
طبقه ی بالا پیش ِ دایی جونم
از همون اول که درو باز کرد کلی ماچو بوسه أم کردو
هی گفت ماشاءالله ماشاء الله و کلی قربون صدقه أم رفتو کلی دعوام کرد که تو نمیگی
این همه به خودت رسیدی چشم بخوری؟ خخ![]()
![]()
منم فقط میخندیدمو امو حرصش میگرفتو میگفت: نخند جدی گفتما!!!
یکم نشستم پیششو دردو دل کردو بعدشم خواستم برم پایین پیش ِ خاله أم
که هی داییم گفت: ما که تو رو ندیدیم همین چند دقیقه اومدی بمونی؟
بابا همش پایین بودی یکم بمون!
گفتم: نه دیگه فک کنم الآناس که بابامم بیاد دنبالمون برم پایین حاضر بشم بریم..
خداحافظی کردیمو مامانم گفت منم میرم یه سر بهش میزنمو بر میگردم...

ساعت ۱۸:۳۰ بود که بابام اومد دنبالمون بعدشم که اومدیم خونه ، مامانم ماکارونی گذاشتو
شاممونو خوردیمو ساعت۲۲ رفتیم عیادت پسر عموم که چشماشو لازک کرده بود![]()
یکم نشستیمو از عموم هی سوال کردمو گفتم: بازاراشون ارزونه مگه نه؟ گفت آره ارزونه
میشه خرید کرد.. گفتم این پاساژای کره أس چون مارکداره گرونه دیگه گفت آره
جنساشونم عالیه خیلی...![]()
از هتلش پرسیدم گفت ۵ ستاره بوده شبی ۲۰۰ تومن ... یهو شاخم در اومدو
گفتم هتل ۳ ستاره الآن تو مشهدش شبی ۲۰۰ شده اونوقت اینجا؟
ایول چه خوب خوب گرفتنا!!!![]()
بعد بابام پرسید با شامو ناهار یا صبحانه؟ عمومم گفت فقط صبحانه!![]()
منم خوشحال پرسیدم کیم چی هم تو صبحونه هاشون میزارن عموم گفت اون چیه؟
مشخصاتشو دادمو گفت : آهان اونو میگی؟ اوه اوه اینقدر تنده که تا فیها خالدونت میسوزه![]()
![]()
بعدشم به من هی گفت: غذاهاشون آشغاله همش آبپزه حالت بهم میخوره...
من که همش ماهی خوردم! از برنجاش پرسیدم که گفت برنجاشونم مث سنگه شفته به
هم چسبیده ..گفتم خوشمزه نیست؟ گفت نه زیاد!
بعدشم یه فیلم تو لپ تابش نشونم داد از معبدی که مث قصر بودو برای گردش رفته بودن اونجا!
تو همین قصره یه قسمت بود که زیور آلات میفروختن عموم رفت داخل مغازه یه
مجسمه رو برداشت نگاه کرد بعدشم گذاشت سر جاش.. بعدشم رفتن جاهای دیگه ی
قصرو دیدن! مجسمه های بودایی و ...
اینقدر که عموم تعریف کرد قشنگ بود قشنگ بود أصلناش به پای ِ چیزایی که من تو
سریالاشون میبینم نمی رسید! بعدشم عموم گفت ان شاءالله یه سفر منو تو با بابات میریم!
تو دلم گفتم خجسته أس فک کرده بابای ِ من میاد!
بعدشم برداشت از شکلات کره ای هایی که آورده بود تعارف کردو خوشم اومد خوشمزه بودن![]()
![]()
به زن عموم گفت برو اون چیزی که برای ِ مونا آوردمو بیار ..
زن عموم رفتو اومد دیدم یه چاپ استیک یه بار مصرف عموم برداشته برا من آورده!![]()
اولش ذوق کردم بعد که دیدم یه بار مصرفه حدس زدم تو غذاهایی که براش آوردن
اینو هم دادن که با چوب بخوره!
چقد واسه این که فک کردم سوغاتی آورده ذوق مرگ شدمو آخرش...!هه![]()
برداشته بود واسه داداشم یه شلوار آورده بود از این مدل جدیدا که الآن مد شده
حالت شلوار تو خونه و بیرون ماننده! بعد زن عموم به داداشم گفت : دیدی اندازه أت نیست
بده به مونا باشه؟ هیچی دیگه وقتی اومدیم خونه دلم میخواست خودمو خفه کنم برداشتم
به بابام گفتم مثلاْ واسه من سوغاتی آورده؟
چوب ِ غذا یه بار مصرف واسه من آورده؟ اون همه گردن بند های قشنگ و ارزون
که تو اون قصره بود رو دیدو برای ِ من زورش اومد یه چی بیاره که به یادم باشه؟![]()
خوبه حالا میدونست چقدر کره رو دوست دارم این همه پول داره زورش اومد ...!!!
هه وای که چقد دلم پٌر بود! به بابام گفتم: این همه میگی عموت خیلی دوستون داره دوستون داره
اینجوریاس؟ حتی به یاد ِ من نبود یه تیکه جنس پاشه بیاره
برداشته واسه محسن آورده؟
من آدم نبودم؟ تو خونه أشون هم که بودیم دید خیلی ذوق دارم برداشت گفت: پول ِ کره رو میخوای؟
گفتم چنده؟ گفت: تو به قیمتش چیکار داری میخوای؟ گفتم اول بگو چنده؟ گفتم ۱۰۰۰ وون
هست گفتم باشه بده آخر سر هم یادش رفت بیاره بده منم هیچی نگفتم!![]()
خلاصه که اینطوری حالم گرفته شد! هرچند بازم جای ِ شکرش باقیه که
چوب یه بار مصرفشو داد بهم!![]()
* الآن تو کره رستوران های ِ خوبشون چاپ استیک های فلزی دارن که دیگه لازم نیست
یه مدل خاص دستشون بگیرن!خودش یه جا داره که چوب ها قرینه ی هم قرار میگیرنو راحت
میشه غذا خورد!![]()
![]()

* ازش پرسیدم مردمای ِ آرومیَن مگه نه؟ بعد گفت :آره آروم ِ آروم!![]()
بعد بابام گفت : مگه اون سری نگفتی بد دهنن؟![]()
بعد عموم گفت: وقتی با هم صمیمی صمیمی باشن ابراز محبتشون با فحشه!هه![]()
![]()
![]()

* حالا شاید یکم توقعم بالا باشه و زیادی از کسی توقع داشته باشم ولی خب من تا حالا به
این شدت برای ِ سوغاتی دلم پُر نبود که این سری ناراحت شدم! اصلاْ توقعی نداشتم
از کسی حتی مادر بزرگم که بین همه ی نوه هاش فرق میذاره برام مهم نبود که چیزی بیاره
یا نه یا عیدی به یکی از نوه هایِ دختریش ۵۰۰۰۰ تومن بده به یکی ۴۰۰۰ تومن!
شاید فقط ناراحت شدم اما ناراحتیم زودگذر بود اما این سری به خاطر ِ چیزی که دوست داشتم
اینطوری خورد تو برجکم! هه![]()
![]()

* مامانم به شوخی به زن عموم گفت: به شوهرت بگو میره کره یه مسلمون ِ قشنگ ِ کره ای
پیدا کنه اینو رد کنیم بره اینقدر نگه کره کره! بعد زن عموم خندیدو گفت: یعنی اگه پسر ِ کره ای
بیاد خواستگاریت قبول میکنی؟ گفتم : آره اگه مسلمون باشه حتماْ!![]()
![]()
![]()
![]()
( چون مردای ِ کره ای شخصیت های ِ آرومی دارن بر عکس ِ زن هاشون !) هه هه
هه بعد دوباره خندیدو گفت باشه بزار این سری بره کره میگم یکی رو واست بیاره ![]()
![]()
![]()
اصولاْ خانواده ی پدریم تو سر ِ کار گذاشتن خیلی ماهرن !![]()

ساعت ۱۴:۳۰ بود که از خواب بیدار شدمو تمام ِ وسایل ِ مورد ِ نیازمو جمع کردمو رفتم حمام...
بعد از اومدنم از حمام عطرو اسپری و کرمو هر چی که میخواستمو دوباره ریختم تو کیف دستیمو تا لحظه ی آخر
تمام ِ وسایلای ِ مورد نیازمو برداشتمو لباس پوشیدمو آماده شدم که بریم فرودگاه..
پارسال با آژانس رفتیمو رفتو برگشت ۳۰ تومن برامون آب خورد...
امسال دیگه تصمیم بر این شد که با ماشین شخصی بریمو ماشینو واسه دو روز بزاریم تو پارکینگ فرودگاه
که از همه لحاظ به صرفه تر باشه...
ساعت ۱۵:۳۰ حرکت کردیمو ۱۶:۵۰ دقیقه رسیدیم فرودگاه... اول که به اشتباه رفتیم ترمینال ۱
و دوباره برگشتیمو ماشینو از پارکینگ در آوردیمو حرکت کردیم به سمت ِ ترمینال ِ ۴
ماشینو پارک کردیمو راه افتادیمو وارد فرودگاه شدیم...
دیگه ساعت۱۷:۳۰ بود که بابام رفت نمازخونه فرودگاهو منو مامانم تو سالن انتظار نشستیمو منتظر شدیم...
هواپیماها اکثراْ تأخیر داشتنو پرواز ۱۴ بعدازظهرش هنوز بعد ۴ ساعت حرکت نکرده بود!
تا ساعت ۱۸:۳۰ نشستیمو منتظر بودیم که اعلام کنن که هواپیمای ِ ما کی پرواز داره...
هیچی دیگه یهو دیدیم اعلام کردن هواپیمایی کاسپین به مقصد مشهد باطل شد!
اولش یکم جا خوردیمو باورمون نشد که سفر کنسل شده بعد بابام رفت که جویا بشه قضیه از چه قراره
که وقتی برگشت فهمیدیم که بلـــــــــــــــــه سفر کنسل شده اونم به خاطر ِ چی؟ این که
دید کوره و ِ مِه زیاده... دیگه هیچی کل ِ پرواز های مشهد کنسل شد!![]()
حالا موقعی که بابام رفته بود بلیط ها رو نشون بده و سوالشو بپرسه به مامانم خندیدم گفتم: به به
میبینم که امام رضا هم نطلبیدو ضایع شدیم رفت!
بعد مامانم برداشت یه خنده ی از رو حرصی کردو گفت: تقصیر ِ تو شده که هی به بابات اصرار کردی بره واسه
مشهد اونم تو این هوا بلیط بگیره خب معلومه هوا خراب که باشه نمیشه پرواز کرد آخه!![]()
بعد من حرصم گرفتو خندیدم گفتم: نه خانوم به این چیزا نیست خب نطلبیده دیگه چرا حالا خودتو گول میزنی؟
بعد مامانم چشمو ابرو اومد که آره دیگه پارسال جلو زبونتو نگرفتیو با اون گریه أت گفتی دیگه تا وقتی
شوهر نکنم نمیام اینم جواب ِ حرفت! کاش حداقل یه دعای ِ دیگه میکردی بلکه مستجاب میشد ![]()
![]()
تو فرودگاه بابام زنگ زد به آژانس هواپیمایی دوباره خواست واسه شنبه بلیط بگیره که دیگه مامانم
گفت بزار یکم هوا بهتر بشه بعداْ بلیط بگیر الآنم که اعلام کردن شنبه به بعد هوا سردتر میشه اون موقع
هم باز دوباره به خاطر ِ هوا کنسل میشه![]()
خلاصه که هیچی دیپورت شدیمو الآنم منزل تشریف داریم ![]()
![]()
![]()

دل نوشت :
موقعی که میخواستیم آماده بشیم که بریمو سوار ِ ماشین بشیم یهو چشمم به پنجره ی حیاط افتاد که
داشت برفای کوچولو و ریزه میزه از آسمون میریخت پایین آخ که چه ذوقی کردم دیدنی!![]()
تو مسیر فرودگاه هم حسابی خوشحالو خندان که تو این هوای ِ برفی داریم میریم مشهد :)
بعدشم که موقع ِ دیپورت شدن هم برف همه جا رو سفید پوش کرده بود منظره ی درختای ِ خیابون دیدنی بود![]()
حالا قبلِ سفر هم خاله أم میخواست مهمونی زنونه بگیره دعوتمون کرده بود واسه پنجشنبه که قراره مامانم
با خواهرم برن منم میخواستم برم با خاطره خونه ی ستاره اینا واسه دیدن ِ عروس خانوم که اصلناش
حس و حوصله ندارم نیــــــــــــــــدونم حالا یا میرم خونه ی خالم مهمونی ، یا با خاطره میرم خونه ی ستاره ، یا
اصلاْ جایی نمیرمو میمونم تو خونه ورِ دل ِ بابام![]()
![]()
![]()
جمعه هم شاید اگه خدا بخواد یه سر بریم نزدیکای ِ فشم برف بازی! البته شایــــــــــد![]()
![]()

دل نوشت :
وقتی هوا سرد میشه خواب خیلی مزه میده تازه فک کن خوب هم خوابیدی ها ولی
یهو نمی فهمی چرا چشمات گرم ِ خوابن!![]()
بابام میگه وقتی هوا سرد میشه بدن ِ آدم یکم سست میشه واسه همین دوست داری بخوابی ![]()
اکثراْ برف که میاد اینجوریه و الا تو هوای ِ بارونی من یکی زیاد مثِ الآن اینقدر
حس ِ خواب ندارم ![]()
![]()
* تو مسیر ِ برگشت یه ماشین عروس هم دیدیم ، به مامانم گفتم: خوش به حال ِ عروسه که تو شب ِ
برفی عروسیش برگزار میشه بعد مامانم گفت: یعنی اینقدر دوست داری برفو؟
گفتم: من هلاک ِ برف جماعتم خخ
کاش عروسی ِ منم شب ِ برفی بود..![]()
بعد مامانم برداشته جدی گرفته میگه: عروس هایی که شب ِ عروسیشون برفو بارون بیاد
بیچاره ها اکثراْ مریض میشن روز ِ پاتختیشون از پا در میان ![]()
گفتم نه بابا یه لباس گرم رو لباسشون میپوشن حله!![]()

پی نوشت :
میگم دلــــــــم تنگه مامانم میگه واسه کی؟
میگم: واسه همه چی..
مامانم میگه: بابات بهم گفته مونا هنوز دلش اونوره ها نه؟
منم به بابات برداشتم میگم نمیدونم چشه ازش نپرسیدم!
حالا مامانم برداشته میگه چیه؟ دلت اونوره؟
میگم: اگه اونورم باشه با هیچ شرایطی نمیتونم بسازم!
نه اخلاقی نه خانوادگی هیچی!
کلاْ نمیـــــــــــــــدونم چمه!!
بعد یهو بغض تو گلوم حبس شدو یکی دو قطره اشکم اومدو خودمو کنترل کردم که مامانم نفهمه
که گریه میکنم! هههه![]()
![]()

پی نوشت :
سر ِ حرفم تویی دنیا رو گشتم آخه چرا شدی تو ، سرنوشتم
تویی که از منو عشقو دلم دوری ، نمی فهمی منو بس غٌدو مغروری
تویی که تا ابد همیشه لجبازی ، نمی فهمی که داری چی رو میبازی!!!
دوباره بازیچه نکن قلب ِ منو ، که خیلی داغونه دلم
فکری بکن به حالِ من ، همین یه بار! بزار که حل شه مشکلم..
میشه تمومش بکنی ولش کنی حرفای ِ بچه گونه أتو ِ خستم دیگه نمیکشم سنگینی ِ بهونه رو..
دوباره بازیچه نکن قلبِ منو که خیلی داغونه دلم..
.
.
.

دو هفته پیش پنج شنبه روزی بود که بحث ِ مشهد پیش اومد که خواهرم گفت : برای ِ امام رضا اول
باید بطلبتت بعد بری اقدام کنی اما برای ِ امام حسین اول باید همت کنی بعد ببینی طلبیده میشی یا نه...
بحث ِ اذن دخول ِ امام رضا پیش اومد که ...![]()
*خواهرم گفت: آقای بهجت تو یکی از صحبت هاشون گفته بودن اگه دیدی رفتی اذن دخول امام رضا
رو خوندی و یه قطره اشک از چشمات نیومد یعنی آقا اجازه ی ورود به حرمشو بهت نداده...
موقع ِ بحث ، اولش خواهرم نگفت: که اینو کی گفته منم گفتم: یعنی واقعاْ یکی اشکش در نیاد
یعنی باید پاشه بره خونش؟ این همه راه طی میکنی بری پایوس ِ آقا بعد اشکت در نیادو برگردی؟ برو بابا
این حرفا چیه ؟ مگه میشه؟ آدم این همه با عشق امام رضارو میخوادو امام رضا دعوتش میکنه بره مشهد
بعد یهو اشکش نیادو...؟![]()
خواهرم گفت: خب همینه دیگه وقتی بهت اجازه ندن بهتره برگردی...![]()
دیگه هیچی من بحثم شد که یعنی چی؟ مگه میشه؟ اصلاْ کی اینو گفته؟ آدم خودش باید با قلبش امام رضا
رو بخواد حالا چه گریه أش گرفت چه نگرفت این که دلیل نمیشه! من شاید اون موقع
حس ِ گریه نداشته باشم یعنی امام رضا نطلبیده؟
همش مگه چند روز با این خرج ها میشه رفت مشهد که حالا ببینیم طلبیده شدیم یا نه؟![]()
بعد مامانم گفت شاید این مال ِ مردم ِ شهر ِ مشهد باشه که چون دائم اونجا هستند و میتونند برن حرم
امکان ِ چنین حالتی براشون ایجاد بشه هان؟
بعد خواهرم گفت: واسه خودتون چی دارید میگید؟
اینو آیت الله بهجت گفتند که زیارت امام رضا میرید این حال اگه بهتون دست نداد برگردید!
حالا شما هر کاری میخواید بکنید بکنید..![]()
بعد من دوباره گفتم اصل قلب ِ آدمه که پر میکشه واسه حرم ِ امام رضا و وارد شدن تو حرمش...
بعد احسان هم حرف ِ منو تایید کردو دیگه هیچی فقط تو دلم گفتم: یا امام رضا یعنی هر کی
اشکش نیومد شما دست رد به سینه أش میزنی؟ بعد قرنی یکی میاد زیارت شما با شوق
بعد شما ممکنه قبولش نکنی؟ هیچی دیگه تا امشب با این موضوع حسابی کلنجار میرفتم که یعنی
چجوریاسو این حرفا!

رفتم تو نت یه سرچی کردمو دیدم آیت الله زیارت امام حسینو
برای اذن دخول فرمودند که :
اذن دخول حضرت سیدالشهداء علیه السلام گریه است ، اگر اشک آمد امام حسین علیه السلام
اذن دخول دادهاند و وارد شوید.
اگر حال داشتید به حرم وارد شوید. اگر هیچ تغییری در دل شما به وجود نیامد و دیدید حالتان مساعد نیست،
بهتر است به کار مستحبی دیگری بپردازید. سه روز روزه بگیرید و غسل کنید و بعد به حرم بروید و دوباره
از حضرت اجازه ورود بخواهید.
بعد دیدم راجع به زیارت ِ امام رضا هم فرمودند که:
بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه السلام میروند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری
به زیارت حضرت امام رضا علیهالسلام میآیند.
«أأدخل یا حجة الله: ای حجت خدا، آیا وارد شوم؟»
به قلبتان مراجعه کنید و ببینید آیا تحولی در آن به وجود آمده و تغییر یافته است یا نه؟
اگر تغییر حال در شما بود، حضرت علیه السلام به شما اجازه داده است.
* حالا این توصیه به این شکل بود نه اون طوری که خواهرم گفت...
الآن یکم حالم بهتره ...واقعاً اشک ریختن یکم سخته وقتی تو حس و حالِ گریه نباشی
این که یه حس ِ خوبی تو قلبت احساس کنی این به نظرم خیلی راحت تره ...
من که به خودم امید ندارم ، میترسم اینقدر گناهکار بوده باشم که این حس و حال تو قلبم ایجاد نشه
فک کن این همه راه میری و آخرش...![]()
خیلی سخته و آدم حسابی داغون میشه به قول ِ احسان اگه دیدی آقا تحویلت نگرفت دلت میشکنه همین باعث
میشه حس ِ خوبی بهت دست بده بری زیارت![]()
![]()
میدونم اعتراف به گناه کار ِ یه مسلمون نیست در برابر ِ دیگران و فقط در برابر ِ خدا ممکنه اما فقط اینو
میخوام بگم که شاید اینقدر گناهکار باشم که حتی دعایی هم که واسه شماها میکنم بالا نره...
به دعاهایی که برای ِ خودم میکنم نمیخوام بگم امید ندارم چرا دارم ولی امیدوارم تو حرم امید بیشتری
تو قلبم ایجاد بشه هر چند دعا برای ِ دیگران زودتر اجابت میشه و به امید نیاز نیست
اما دعایی که کسی واسه خودش میکنه باید ته قلب امید داشته باشه که با صلاحدید خدا دعاش اجابت بشه
و این امید تو قلبش شعله ور باشه ...
فقط ازتون میخوام دعام کنید که امسال دست ِ خالی از پیش ِ حضرت بر نگردم :)
دلم براتون تنگ میشه هر چند که مدت ِ سفر کمه ولی به یادِ تک تکتون ان شاء الله خواهم بود...![]()
![]()
مطلبی من باب توصیه ی آیت الله بهجت پیرامون زیارت کلیک
پی نوشت :
نظرات این پست غیرفعاله اگه دوست داشتید نظر بزارید
تو پست قبل لطف کنید ...میسی![]()

هر سال تابستون ، شهریور ، من ، بابا ، مامان ، داداشم ، میرفتیم پابوس ِ آقا
هر سال بیشتر از سال ِ قبلش ارادتمند آقا می شدم...
سال های ِ اول سن ِ کمی داشتمو هیچی حالیم نبود ، شاید یه موقع هایی هم دوست نداشتم برم مشهد
اما با این وجود میرفتم ، سال به سال عشق ِ آقا برام تازه تر بود... ![]()
جوری بودم که لحظه شماری میکردم تابستون بشه و برم پیش ِ آقا و از اون آرامشی که تو حرمش پابرجاست
بهره ببرمو آروم ِ آروم بشم انگار هیچی تو زندگیم آرامشمو بهم نمیزنه وقتی پیش ِ آقا هستم ..
امسال تابستون قرار شد بعد ِ سفرِ شمالِ دسته جمعی با داییم اینا برنامه بچینیمو بریم مشهد...
اما مسئله ای پیش اومد که خواستیم اقدام کنیم برای ِ زیارت آقا امام حسین ..
برنامه ی مسافرت ِ مشهد رو که برای مهر انداخته بودیمو کنسل کردیمو پیشنهاد زیارت کربلا رو دادیم..
اما داییم اینا به دلایلی موافقت نکردنو ما (من، بابا ،مامانم) موافق بودیم که بریم کربلا...
تو سایت ِ عتبات ثبت نام کردیمو اسممونم در اومد اما...
به خاطر ِ شناسنامه ی مامانم و کارت ملی أش که فامیلی هاش یکی نبود
و اشتباه نوشته شده بود مسافرت کنسل شد!
بابام افتاد دنبال ِ درست کردن ِ شناسنامه برای ِ این که بتونه پاسپورت بگیره :)
هنوز که هنوزه موفق نشده ، برای ِ درست کردن ِ فامیلی مامانم باید میرفتیم
خونه ی داییم اینا که شناسنامه ی پدر بزرگمو بگیریمو بابام ببره درست کنه! اما این شناسنامه
دست دست بین دایی هام چرخیده بودو مامانم مجبور شد
به تک تکشون زنگ بزنه که ببینه شناسنامه دست ِ کیه! ![]()
آخر سر شناسنامه رو که از یکی از دایی هام گرفتیم برنامه ی عمل ِ منو خواهرمو رفت و آمد به بیمارستان
پیش اومد که دیگه هنوز که هنوزه بابام نتونسته ببره درست کنه... چند روز پیش هم مادرم
رفت عکاسی برای ِ پاسپورت عکس بگیره...عکس هم آماده أس تا بابا بره کارا رو ردیف کنه :)
این وسط من دیگه طاقت نیاوردمو هر روز گفتم کی میریم مشهد؟![]()
هی به بابام گفتمو آخر سر بابامو انداختم دنبال ِ جور کردن ِ برنامه ی مشهد ...
به دلایلی که پیش اومد باز مشهد هی کنسل میشد و من هی غصه دار.. ![]()
اینقدر حال ِ روحی أم خراب بود که هر روز التماس ِ امام رضا میکردم که بطلبه که بریم پابوسش...
به قول ِ مامانم پارسال شکایت کردی به امام رضا که دیگه نمیام پیشت ببین امام رضا
باید بدویی معذرت بخوای تا بطلبتت!هه![]()
*آخه پارسال یکی از خادم های حرم تو حیاط نصفه شب یه گیر ِ الکی به من داد که دلم شکست...
من چادر کمری سرم بود یه شال بلند هم سرم کرده بودم که دور کمرمو بپوشونه و حسابی
حجابم کامل ِ کامل بود.
( اصولاْ کسایی که حجابو زیاد رعایت نمی کنن اصلاْ شال ِ بلند سرشون نمیکنن
که دور ِ کمرشون مسخص نشه اما من چون میدونم دور کمر با این چادرهای کمری مشخصه
شال ِ بلند سرم کرده بودم)
دست بابامو گرفته بودمو داشتم با خنده راه میرفتم که یهو دیدم یکی داره میگه: خانوم حجابتو درست کن!
من به خودم نگرفتم فکر کردم با یکی از زن های پشت سرمونه یهو دیدم دوباره بلندتر
داد زد که با شما هستما!
خانوم.. یهو برگشتم دیدم ای بابا با منه! رفتم جلو گفتم : منظورتون چیه؟
بابام گفت: حجاب دخترم کامله این چه حرفیه که زدید؟
یهو گفت: دست های دخترتون از چادر بیرونه .. ![]()
من حسابی کٌفری شده بودمو نمیفهمیدم که این چی داره میگه! یهو صدامو بردم
بالا گفتم حجاب ِ من کامله این مدل چادر هم تایید شده أس و توصیه شده این مدل چادر به
خاطر ِ پوشش ِ کامل رواج پیدا کنه چادرِ حضرت ِفاطمه هم به این شکل بوده ....
حالا من نمیفهمم منظور ِ شما چیه؟![]()
بعد گفت : نه خواهرم دستاتون که از چادر بیرونه جلب توجه میکنه
وااا![]()
یهو منو میگی؟ چنان آتیش گرفتم که اشکم در اومدو صدامو بلند تر کردمو گفتم:
لطفاْ بفهمید که به کی گیر بدید به کی گیر ندید..![]()
بابامم حسابی ناراحت شده بودو هی گفت آقا لطفاْ مسائل ِ شخصی خودتونو
به حجاب نچسبونیدو مردمو زده نکنید!کارتون خیلی اشتباههه ! بعد یهو طرف گفت آقا اصلاْ ببخشید..
هیچی گریه ی من بند نیومدو همچنان گریه میکردمو چنان بغضی داشت خفه أم میکرد که نگو!![]()
کمی جلوتر دیدم یه خادمه داره به بابام میگه چی شده آقا؟ دخترتون چرا گریه میکنه؟ چی شده دخترم؟
من بابت شدت ِ گریه ام نتونستم حرف بزنمو بابام ماجرا رو گفتو خادمه گفت ای بابا چرا به شما که حجابت
کاملو بدون ِ عیبه اینطوری گفتن؟ پرسید کی بوده؟ بابام گفت مهم نیست کی بوده فقط از این ناراحت شدم که
به جای ِ این که برن به کسی که موهاشو بیرون میزاره و یه عالمه آرایش میکنه و یه چادر
سرش میکنه که انگار نکرده گیر بدن میان به دختر ِ من که پوششی کامل تر از این مدل چادر
وجود نداره گیر داده و دلشو شکسته!
چرا آخه مسائل ِ شخصی رو دخالت میدن آخه؟
دیگه مرده گفت از نظر ِ من پوشش دخترتون واقعاْ کامله و هیچ موردی نداره من از شما معذرت
میخوام ایشون اشتباه کردن شما ببخشید.. دیگه دوباره رو به من کردو گفت دخترم ایشون
اشتباه کردن شما ببخش..منم همچنان گریه میکردمو دیگه از همون لحظه تو دلم به امام رضا
گفتم این رسمش نبود!![]()
پارسال به خاطر ِ خوابی که ازت دیدم چادر سرم کردمو امسال تو حرمت اینطور بهم توپید خادمت!![]()
امام رضا این رسمش نبود دلم بدجوری شکست...خیلی هم شکست این رسمش نبود..
آقا تو راه تا هتل همچنان گریه میکردمو تا وقت خواب هم مدام از امام رضا شکایت
کردمو گفتم : اگه قرار بود چادر سرم کنمو امسال بیام حرمتو اینطوری بزارن تو کاسه أم این
رسمش نبود که بیای تو خوابم!
دیگه من تا وقتی ازدواج نکردم نمیام...![]()
فرداش رفتیم حرمو باز داغ ِ دلم تازه شدو گریه کردم.. اصلاْ آروم نمیشدم فقط یاد ِ امام رضا و
خوابم که میفتادم حسابی بغضم میترکیدو با خودم میگفتم این رسمش نبود!خخ
* اون شب مامانم گفت: تو شاید جلب ِ توجه میکردی شال ِ سفید سرت کردی
لباس آستین بلند سفید هم تنت کردی دستاتو که آوردی بیرون شاید طرف چشمش
گرفته بابت همین اینطوری گفته و این حرفا ! گفتم: حجابم کامل بوده حق نداشته اینطوری بگه!![]()
حالا بابت ِ همین مامانم میگه شاید چون اونطوری گفتی امام رضا فعلاْ نطلبه... منم گفتم :
امام رضا اینطوری نیست که به خاطر ِ این که من اونطوری گفتم نخواد بطلبه.. امام رضا اینقدر معرفت داره
که میدونسته دلم شکسته و اشتباه از خادمش بوده و اینا...![]()
دیگه حالا بعد ِ این همه حرف زدن میخوام بگم قطعی شد...
چی قطعی شد؟ هیچی قراره ۱۷ آبان راهی بارگاه ِ امام ِ عشق بشیم ![]()
![]()
میدونستم امام رضا معرفتش بیش از این چیزاست....![]()
عاشقشم و واقعاْ لحظه شماری میکنم تا ۱۷ آبان بشه و برم حرمش...
امام رضا منتظر ِ آرامشت هستم![]()
![]()
* نائب الزیاره همتون هستم و خواهم بود ، هر چی بدی از من دیدین حلال کنین:)
منتظر ِ پست سفر به مشهد مقدسِ
من که اندکی ویژه أس باشید...
البته اگه شارژ بودمو زنده برگشتم در خدمتتون هستم![]()

پی نوشت :
توضیحی من باب چادر ایرانی کدام چادر است؟
دلم پر است.. پُــر ِ ، پُــر ِ ، پُـــر... آنـــــــ قـــدر ،که .. گاهي اضافه اش از چشمانم مي چکد
کوک کن ساعت خویش
اعتباری به خروس سحری نیست دگر
دیر خوابیده و برخاستنش دشوار است
کوک کن ساعت خویش
که موذن شب پیش دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعت خویش
شاطری نیست در این شهر بزرگ
که سحر برخیزد شاطران با مدد آهن و جوش شیرین دیر برمی خیزند
کوک کن ساعت خویش
که سحرگاه کسی بقچه در زیر بغل راهی حمامی نیست
که تو از لخ لخ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی
کوک کن ساعت خویش...

دل نوشت :
امشب یعنی جمعه ۱۳ آبان خونه ی پسر عمه أم دعوت داشتیم...
با این که علی رغم میلم دوست نداشتم برم خونه أشون و واقعاْ حوصله نداشتم به خاطر ِ دعوت
ویژه ای که زنش ازم کرده بود دیگه دیدم زشته اگه روشو زمین بندازمو نرم...
از همون ابتدای ِ مهمونی شوهر عمه أم هی گفت مونا خانم چقدر ساکتی تا آخر ِ مهمونی که گیر داد مونا خانوم
هنوزم مثل ِ قدیماش کم حرف و ساکته! که دیگه عمه أم برداشت گفت: نه بابا هم زبونی نداره که هم سنو سالش
باشه که بخواد حرف بزنه واسه همین تو فکر میکنی ساکته ![]()
![]()
منم با لبخندی مرموز که خوشم اومده که عمه أم ازم طرفداری کرده به شوهر عمه أم نگاه کردمو باز از رو نرفتو
حرف ِ خودشو تکرار کرد که نه خانووووم به هم زبون نیستو کلاْ ...(دیگه دوباره گفت!)![]()
بعد ، حرف از دانشگاه ِ من شدو همشون پرسیدن که ترم ِ چند هستیو کی درست تموم میشه؟
که دیگه بر خلاف همیشه که ماست مالی میکردمو میپیچوندمشونو بحثو عوض میکردم با نهایتِ بغضی که داشت
خفه أم میکرد قاطع گفتم: انصراف دادمو دیگه نمیرم.. یهو همه جا خوردنو هی سوال کردنو آخ ای وای کردنو بعدشم
دلیلشو پرسیدن که گفتم : هیچی محیطش کثیف بود منم ولش کردم!![]()
بعد شوهر عمه أم باز پرسید یعنی قصد ادامه دادن نداری؟ نمیخوای دیگه بخونی؟ ![]()
منم گفتم: فعلاْ قصد ِ هیچ کاری ندارم.. بعدشم پرسید پس تو خونه چیکار می کنید؟
گفتم: هیچی کار خاصی نمیکنم بیکارم! ![]()
* وای خدا چقدر زورم اومده بود که بعد ۱ سالو خورده ای حقیقتو گفتمو اینطور خونسرد قاطع جواب دادم!
از اونطرف دیگه واسه این که حرفشو پیش نکشن گفتم : دوست دارم درس بخونم اما اینجا نه!
بابام اجازه ی خارجو بهم نمیده و الا میرفتمو ۴ سالی خارج درسمو میخوندمو می اومدم ایران!
که شوهر عمه أمو عمه أم پرسیدن ای بابا چرا بابات نمیزاره؟ گفتم هیچی میگه دخترمو دوست دارم دوریشو نمیتونم
تحمل کنمو از این حرفاْ که یکدفعه شوهر عمه أم گفت : برو پیش عمه ی بابات کانادا اونجا درستو بخون... که خندیدمو
گفتم عمه ی بابام حوصله ی خودشو هم نداره چه برسه به بنده رو!![]()
![]()
هیچی دیگه بعدشم پسر عمه أم بحثو کشید وسط که آره مدیریت هتلداری تو ایران بازار کار نداره و اله و بله!
* در حالی که تمام ِ استادای مدیریت ِ دانشگاه ِ ما و همه ی دانشجوهای ترم ۳-۴ میگفتن که چون ۳-۴ ساله رشته أش
تو ایران دو تا دانشگاه تدریس میکنن رشته ی عالی و با بازار ِ کار ِ فوق العاده خوبیه!![]()
فقط در مقابل ِ حرفایی که پسر عمه أم به بابام میزد خودمو به نشنیدن زدمو واقعاْ دیگه به
چیزی گوش نکردم که بیشتر از این از درون بترکم!![]()
![]()

خونه که رسیدیم رفتم سراغ ِ مامانمو یکم حرف زدمو بعدشم مامانم از حالمو ساعت ِ خواب ِ شب هامو چشمم
پرسید که گفتم درد میکنه دیشبم تا صبح با گریه خوابیدم! بعد برداشته میگه از بس گریه میکنی چشمات درد میگیرن!![]()
* نمیدونم والا با این که کم کم گریه میکنم اما چرا چشم درد میگیرمو اذیت میشم! تازه گلومم خیلی درد داره
بغض ِ بدی تو گلوم گیر کرده که لامصب با یکی دو قطره اشک هم تخلیه نمی شه!![]()
دیگه وقتی داشتم از حالمو زندگیم شکایت میکردم دوباره اشکم دراومدو پاشدم اومدم تو اتاقم!
این چند روزه خیلی بهم ریختم ، حس میکنم اینقدر به اندازه ی ۱ ماه غصه خوردم الآن داره بغض خفه أم میکنه!
دیشب از خدا خواستم اینقدر که دارم گریه میکنم باعث نشه صبح بیارم بالا!
آخه هر وقت گریه میکنم صبحش در جا حالم بد میشه معده درد ِ بدی میگیرمو حالم بهم میخوره!
واسه همینه که دلم برای ِ یه گریه کردن ِ پر سرو صدا تنگ شده ، تقریباْ یه ۴ سالی هست که با صدا خفه کن
(دستم رو دهنم) گریه میکنم ![]()
![]()
* از وقتی هم عمل کردم اشکام خیلی بانمک میان.. انگار آب باز کردی شٌر شٌر میریزن پایینو وقتی
دستمو میگیرم مقابل چشمم یه رودخونه پر از آب میشه
خوشم میاد قبلاْ به این شدت اشکم نمیومد اما الآن
دو سه قطره با هم میانو یهو دستمو مٌتکام خیس ِ اشک میشه![]()
![]()
![]()

دل نوشت :
مامانم میگه یا باید ازدواج کنی که سرگرم زندگی بشی یا باید بری کلاسی جایی!
اما من نه دردم شوهره نه کلاس ، من فقط دلم میخواد زندگیم از بن بست بیاد بیرون همین به خدا
!
دل نوشت :
امروز جمعه عموم بعد از ۱۴ روز سفر به کره برگشت.. تو ماشین احوال ِ سفر ِ عمومو از مادربزرگم جویا شدم...
از آب و هواش پرسیدم که گفت : گفته هوا سرد بوده مث ِ تهران... بعد از غذاش پرسیدم که چیا خورده ؟
که دیگه گفت: همش ماهی خورده ،هی هم میگفته حالم بد میشده ماهی رو درسته با دلو روده ی
خالی نکرده أش می پختنو میدادن به خورد مون! هه![]()
![]()
بعدشم گفته بوده رفته واسه پسر عموهام خرید کنه که یه شلوار تو خونه ای ۳۵ هزار تومن بوده!![]()
به مامان بزرگم خندیدم گفتم: خوب گرفته ، مارکدار گرفته اگه میخواست اینجا بخره واسش گرون تر در میومد!![]()
مامان بزرگمم دید من فهمیدم مارکداره بدون ِ اینکه خودش حرفی از مارک بزنه برداشت گفت: مارک چیه آخه؟
منم گفتم: لازم نبود بره فروشگاه های مارکدار خرید کنه همین بازارهاشم قشنگ ترین لباس ها و کاپشن های
گرمو خوبی داره که اگه میرفت خرید میکرد هم ارزون تر بود هم جنسش بهتر!![]()
* البته فروشگاه متفرقه هم داره خب عموی من رفته تو سئول از فروشگاه مارکدار خرید کرده بعد میگه گرونه!![]()
مث ِ مکه که بری از فروشگاه مادِر کِر و آدی داس خرید کنی و بگی گرون بوده! والا
به هر حال هر چی باشه از
اینجا ارزون تره ![]()

اضافه نوشت :
اینم ۲ تا عکس ضایع از پاپوشم !
قشنگ ترشو گذاشتم تو ادامه مطلب پس پلیز ادامه مطلب![]()
![]()
از خواب بیدار میشم ، معده دردم دوباره اود کرده ، ساعتو نگاه میکنم مثل ِ این چند روز
دوباره سر ساعت ۱۳:۳۰ از خواب بیدار میشم ! احتمال میدم عوارض قرص های ِ مزخرفیه که
استفاده میکنم ، مامانمم میگه خوابت زیاد شده مال ِ کدوم قرصته؟!
میرم آبی به دستو روم میزنم ، بعدش احساس ِ خوشحالی میکنم که لازم نیست برم
دستامو استریل کنمو مثل ِ عادت ِ چند ساله ای که داشتم لنز بزارم تو چشمام!![]()
مامانمو میبینم که روزه أسو گرفته خوابیده ، از اونطرف بابامو میبینم که داره مثل ِ همیشه روزنامه میخونه!
ناشتا میرم رو وزنه که ببینم وزنم چند شده؟ میبینم ۱ کیلو کم شدم! نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت
فقط میامو به بابام میگم : شدم ۵۰ کیلو! بابامم میگه : خوب نیست لاغر بشی! منم حواسم نیست
میگم عوارض ِ غصه هاییه که میخورمودرد دارمو لاغر میشم
یهو یادم میفته چقد احمقم که این ناراحتی هامو
به بابام میگمو دردی رو درد هاش میشم ، با خودم کلنجار میرم که عجب ابلهی هستی که ناراحتش میکنی با این حرفات!
تلویزیونو روشن میکنم ، میبینم که مثل ِ همیشه یا برنامه ی سمت خدا داره یا برنامه ی گلبرگ!
احساس خوبی ندارمو میزنم یه کانال دیگه ، میبینم داره سریال من مستأجرم رو نشون میده...
در حالی که دارم دم پختک میخورم این سریالو هم تماشا میکنمو از خنگ بازی سعید آقا خانی خنده أم میگیره :دی
سریال که تموم شد کل کانالا رو زیرو رو میکنمو انگار نه انگار هیچ چیز ِ سرگرم کننده ای نیست برای ِ تماشا...
پا میشم میرم پای ِ کامپیوتر بلکه ادامه ی سریال کره ایمو ببینم! ساعت۱۵:۳۰ شده پاشدم رفتم هوسمو
درمان کنم، سر یخچال ، دنبال یه چیزیم که عوارض قرص مزخرفمو که ویار ترشی برام ایجاد کرده درمان کنم!
میرم یه پرتقال بر میدارمو یه نمکدون تو دستمو راهی اتاقم میشم :)
چند قسمت که از سریالو میبینم باز حس میکنم که یه چیزی دلم میخواد تو مایه های آلبالو خشکه!
وقت نماز مغربه بابامم سر نماز
به مامانم که داره افطار میکنه میگم : وای طبعم بد شده!
چیکار کنم؟ از اونور این همه ترشی میخورمو معده أم اذیت میشه از اینور هم عوارض ِ قرصا اذیتم میکنه طبعم رفته
به ترشی
آلبالو خشکه میخوام ! مامانم میگه : پاشو برو در فریزر بردار.. میگم از اینا نه که! از این پرس شده ها
که بیرون دارن
به بابام که داره دعا میخونه میگم: بابا بیرون نمیری؟ میگه: چی میخوای؟
میگم: هیچی اگه خواستی بری اینو برام بخر با آلو جنگلی:(![]()
ساعت ۱۸ شده منم همچنان بی قرارمو نمیدونم چه مرگمه! حوصله أم سر رفته از بس بیکار شدمو تنبل!
میبینم زهرا فاطمه زهرا رو آورده گذاشته اینجا که خودش بره آرایشگاه... هیچی دیگه ساعت ۱۸:۳۰
پاشدم رفتم در یخچال که کالباسی چیزی بردارم بلکه مرضم کاهش پیدا کنه میبینم یه چیزی تلپی افتاد رو پامو
آبش پاشید تو چشمام.. حالا همینجور آب خیارشور داره میریزه بیرونو من موندم چشممو بگیرم که سوزشش کم بشه
یا خیار شورو جمع کنم یا برای ِ پام که ضرب دیده گریه کنم! هیچی برداشتم دَبه خیارشورو بلند کردم که آبش بیشتر
از این آشپزخونه رو به گند نکشه! دبه رو برداشتمو تمیزش کردمو گذاشتم تو یخچال!
دستمو گرفتم به چشممو پامو دارم غُر میزنمو گریه میکنم!![]()
چه درد ِ بدی داشت... روی استخون پام افتاده بودو شدیداْ دردم گرفت!![]()
دیگه هیچی چشمام یکم میسوخت با این حال گندکاری هامو تمیز کردمو دادو بیداد سر ِ مامانم که چرا اینقدر
چپوندی تو این یخچال آخه! مامانمم از اونور که تو چرا هی میری سر یخچالی که یه بار کاهو رو هم از توش انداختی بیرون!
هیچی آقا بهش میگم پاشو برو آب خیارشورو جمع کن من دیگه بلد نیستم! سریع رفتم تو دستشویی و یه آبی
به چشمام پاشیدم که فلفلی چیزی اذیتش نکنه!
از دستشویی اومدم بیرون میگم قطره أم کجاس هان هان؟
مامانم اومده ریخته تو چشمام، میبینم بابام داره میره دم ِ در شوهر خواهرم اینا اومدن دنبال ِ فاطمه زهرا!
به بابام میگم داری میری بیرون؟ میگه نه دارم میرم دم ِ در ، مامانم به بابام میگه برو براش اینو بخر کم دردسر درست کنه!
خخ دقیقاْ ساعت ۱۹ قرار بود دوست بابام بیاد بازدید مکه رو پس بده ، هیچی دیگه سه ساعت جرو بحث با
مامانم که من از اتاقم نمیام بیرون حالا میخواد زشت باشه میخواد نباشه! بعدشم بازدید شما رو قراره پس بدن نه منو!
بعدشم اصلاْ حوصله ی کسی رو هم ندارم بیخیال من بشو! مامانمم حسابی لجمو در میاره که پس من میگم
عمل کردی بعدشم اومدن تو اتاقت آبروی ِ خودت میره و اینا! دیگه بابام برداشته از بیرون اومده میگه فقط
آلو جنگلی داشت از اینا میخواستی؟
منم خوشحال در حالی که آب دهنم داره می ریزه میگم آره![]()
آلوها رو گرفتمو به بابام میگم نگی من عمل کردما! مامانم از اونور که این نمیخواد بیاد بیرونا یه چی بهش بگو!![]()
بابامم هیچی نمیگه و من خوشحال میرم تو اتاقم که ادامه ی سریالو ببینم![]()
ساعت میشه ۱۹:۱۰ که میبینم سرو کله ی دوست بابام پیدا شده! سریع چراغ ِ اتاقمو خاموش میکنمو میشینم
سریالو میبینم بعدشم که الآن خسته شدمو حسابی غمم گرفته و چند وقته اعصاب ندارم مهسا اس ام اس داده
جیگرم زنم میشی با احساس ِ من؟![]()
![]()
![]()
بهش اس ام اس دادم میگم اگه مرد بودی بعدشم مغرورو غد نبودی حتماْ زنت میشدم!![]()
بعدشم با محبت همیشگیش اس داده تو تاج سر منی فقط باید دستور بدی من اطاعت کنم ![]()
یهویی دلم براش تنگ میشه هر چند قراره برم دانشگاه تهران یه سر ببینمش![]()
یه خواستگار داره که براش نشون آوردن ، فکر به اینکه قراره ازدواج کنه و شاید از هم دور بشیم قلبمو ناراحت میکنه![]()
دوستای ِ من هر وقت ازدواج کردن خیلی رابطه هاشون کم شدو سایه أشون سنگین !![]()
ساعت ۲۰:۲۵ شده و من دارم اینجا یکم مینویسم شاید حس ِ بدی که دارم از بین بره!![]()

دل نوشت :
سریال ِ از یاد رفته حالمو به هم میزنه ، اگه پسر خوبش اینطوری بد از آب در میادو میشه یه آدم پست و
مزخرف وای به حال ِ بد هاش!![]()
دقیقاْ هر وقت این سریالو دیدم هر شب فشار خونم زده بالا ! دائم در حال ِ بدو بیراه به این مرتضی هستم!
میدونم فیلمه و نباید زیاد جدی بگیرم اما متأسفانه از اینجور مردای ِ... بلا نسبت شما زیاده و آدم مستقل و مجرد
بمونه بهتر از ازدواج با این شخصیت هاست
آدمی که تا به یه جایی میرسه و محیطش عوض میشه یا میره خارج یا ..
و هوسرانو پستو مزخرف میشه همون بهتر که بدبخت بشه! بمیره نابود بشه! خخ![]()
![]()
من جای ِ زن ِ مرتضی(دور از جون ) بودم موقع طلاق یه دو تا سیلی آبدار میخوابوندم تو گوشش هوس از کله أش بپره
بعد هم دور میشدم ازش!![]()
از زن هایی که مظلومانه بیخیال میشنو میرن بدم میاد خیلی ضعیفن!
* اگه غر غر کردن های ِ من اذیتتون میکنه خب نخونید برید جاهای دیگه!![]()
دل نوشت :
چند وقتیه دلم چیزایی میخواد که نباید بخواد!
بابام چند وقت پیش میگه : تو دوست داری چیزهایی رو تجربه کنی که تک باشن فقط مال ِ خودت باشن!
میگه یه مدت به سرت میزنه بری مسابقات ِ رالی حسابی هم ذهنتو درگیرش میکنی !
بعد دوست داری بری موتور سواری ، گیر میدی که از مأمورا بپرس که به زن گواهینامه میدن یا نه؟
بعدشم میخوای بری خارج طب سوزنی بخونی :(![]()
شاید بابام راست میگه نباید چیزایی رو بخوام که ممکن نیست !
اما نمیدونم چرا شدیداْ به چیزهایی علاقه دارم که وابسته به پسرهاست!
گیر میدم به موتورو جرو بحث میکنمو بابام میگه واسه داداشت نمیخرم واسه تو بخرم؟ حتی با پول خودم هم
راضی نمیشه و نمیزاره و حسابی قاطع برخورد میکنه!![]()
دلم سفر خارج میخواد میگه با کی بری؟ میگم خودم ! میگه صد سال دخترمو تو کشور غربت رها کنم؟
بهش میگم ۳۰ سالم بشه چی؟ میگه تا وقتی من زنده أم نمیزارم تنها بری خارج
حالا چی؟
من با تور ِ ۱۰ شب کره میخوام برما اینطوری برخورد میکنه!![]()
بعدشم که بهشون میگم من تفریحی چیزی ندارم میگن خب برو کلاس! آخه کلاس های ِ مزخرف ِ خیاطی و
آشپزی به چه درد ِ من میخوره؟ حالم بهم میخوره از این کلاس ها که هیچ لذتی توش نیست!
واقعاْ نمیدونم چرا دلم چیزهایی میخواد که امکانش نیست؟
چیزهای ِ عجیبو غریب که ول کن! :(
میگم بزار برم خارج درس بخونم! میگه عرضه داری همین جا بشین بخون دندون پزشکی قبول شو! ![]()
خودشم خوب میدونه که ممکن نیست !
به یکی داشت میگفت : سخته قبول شدنش!
واقعاْ موندم چرا من دختر شدم خدا؟![]()
بابای ِ من نذاشت سال ِ اول کنکورمو شهرستان بزنمو مخالفت کرد حالا قراره داداشم که کنکور میده اگه شهرستان
قبول شد بزاره بره! نمیخوام از بابام گله کنم نه ولی واقعاْ بین دختر و پسر چه فرقیه؟![]()
دختر شدم که چی؟ بشم یه موجود گوشه گیر که روز به روز دلسرد تر میشه به زندگی و فقط
دوست داره با تمام ِ درد و مرض هایی که حتی یه زن ۶۰ ساله ممکنه تو زندگیش ۱ بار تجربه أشو داشته باشه
تا ۳۰ سالگی بسازه و عمر کنه؟ واقعاْ تبدیل شدم به شخصیتی افسرده که حوصله ی خودشم نداره :(
الآنم اگه به مهسا قول دادم یه روز برم دانشگاهش فقط به خاطر اصرار ِ مهساست و
الا بهش گفتم که اگه بیام دانشگاهت غم ِ عالم میگیرتم!
من مثل ِ خیلی ها نمیتونم با کلی سختی زندگی کنم
خدا رو شکر میکنم و ناشکر نیستم که اینطوری دارم زندگی میکنمو با درد هایی که دارم میسازم اما واقعاْ
نمیدونم چطور زندگی کنم؟ دیگه نه هدفی دارم نه انگیزه ای نه شوقی !![]()
شوق و شادی ِ من با چیزهایی که دوست دارم زیاد میشه اما... نمیدونم شاید من زیاده خواهم!
اما باور کنید تو زندگیم چیزی رو تا حالا نخواستم که واقعاْ بهش برسم!
میشه برام زیاده خواه رو معنی کنید؟
آدم ِ زیاده خواه مگه کسی نیست که خیلی چیزها داره بازم میخواد؟
من جز پدر و مادرم چیز ِ با ارزشی تو زندگیم ندارم که بگید زیاده خواهم واقعاْ ندارم ...
نه یه تحصیلات ِ درست و حسابی ، نه هنری ، هیچی ندارم که بخوام زیاده خواه باشم...
من واقعاْ به هیچ آرزویی نرسیدم ، دوران ِ دبیرستان خوب درس خوندم که بهترین دانشگاه قبول بشم ،
معدل ِ ۱۹ کمتر نگرفتمو همیشه شاگرد نمونه ی کلاس بودم ِ تمام ِ ناظم ها و مدیرا از اخلاقم تعریف میکردنو
فامیلیمو طوری صدا میزدن که به بچه ها بگن من چه شخصیتی دارم و منو دوست دارن...![]()
۱۲ سال درس خوندمو شاگرد اول دوم ِ کلاسم بودم و تنها آرزوم خوشحالی ِ پدرو مادرم بود ...
همین درس خوندن ِ زیاد ِ من بدون ِ هیچ تفریحی باعث شد چشم هام ضعیف بشه اما فقط هدفم موفقیت تو
کنکور بود... به این امید معدل بالا می گرفتمو همیشه شاد بودمو باعث شادی همه می شدم!
همیشه همه خودشون پیش قدم میشدنو رازهای ِ زندگیشونو بهم میگفتنو منم دلداریشون میدادمو
باعث ِ شادیشون میشدم تا تو اون لحظه که با من هستن غم دنیا رو فراموش کنن!
شخصیت ِ شاد ِ من الآن خیلی تغییر کرده ، غم رو دلمه اما هیچ جوره نمیتونم خالیش کنم نمیدونم واقعاْ
چطور زندگی کنم که نشه روز مرگی!
ببخشید سرتونو درد آوردم مهمونا الآن رفتن!
ساعت ۲۱:۱۱
* لطفاْ چیزهایی که گفتمو با جنبه هاش تو ذهنشون نگه دارنو بعداْ نیان تو دعوا علیه من استفاده کنن!
والا خیلی این تیپ شخصیت ها متأسفانه تو زندگیم بودن و پشیمون میشدم حرف ِ دلمو بزنم پس لطفاْ اگه جنبه دارید...
![]()
![]()

چهارشنبه ۲۰ مهر رفتم دکتر چشم پزشک ، چشم هامو معاینه کردو گفت تو که سالمی چیه؟
گفتم : نمیدونم آخه چند وقتیه لنزها تو چشمام از انعطاف می افتنو شُل میشن!!!
گفت آهان پس مشکل ِ تو اینه؟
بعدشم بهم گفت : دخترم لنزات مارک ِ خوبیه مشکلی از لنز نیست این لنزها بعد مدتی...
( به صورت علمی توضیح داد که بنده هیچی نگرفتم خخ
) بعدشم گفت : بابا جان چرا عمل نمی کنی؟
منم گفتم: آخه شماره چشم مگه نباید ثابت بشه؟
گفت: چرا خب چند بودی قبلاْ؟ منم بهش گفتمو بعدشم گفت خب الآنم که تغییری نکرده پاشو بیا عمل کن راحت شو![]()
منم یکم ترس داشتم تو دلم ولی خب بعدش بهم گفت: ۳ روز عینک بزن بعدشم بیا برای ِ انجام معاینات بعدشم
عملت میکنم..![]()
![]()
بعد از سه روز با کلی دردسر عینکو موج دار بودنشو کلی سردرد گرفتن یکشنبه رفتم برای ِ انجام ِ اعمال ِ قبل از عمل!
دیگه تعیین چشم کردنو دوباره رفتم اُپتومتری و بعد ۲ بار قطره ریختنو یه عالمه زجرهایی که با سرگیجه گرفتنو
اختلال در تعادل بدنیم ایجاد شده بود دوباره رفتم برای ِ تعیین شماره و اندازه ضخامت مردمک...
بعد از همه ی اینا رفتم پیش ِ دکترمو با دیدن جواب آزمایش ها گفت که میتونی عمل لازک کنی :)
دیگه برای فرداش یعنی دوشنبه ازش وقت گرفتمو..
دوشنبه قبل از رفتن یه قطره بهم داده بود برای ِ تنگ شدن ِ مردمک ِ چشم هام.. آقا چشمتون روز ِ بد نبینه اینقدر
اذیتم کرد که نگو.. خیلی حالم بد شد چشمام تار ِ تار شده بودو به نور حساس!![]()
![]()
بعدشم که سردردو بینی دردو چشم دردی منو گرفته بود که فقط دلم میخواست زودتر عملم کنه برم خونه!!![]()
بعدشم که دیگه یه ۲۰ دقیقه تو بیمارستان معطل شدیمو صدام کردن که برم اتاق عمل![]()
دم ِ در بهم لباس و کلاه و پاپوش ِ مخصوص دادنو یه کم از اقدامات ِ بعد ِ عمل پرستارها صحبت کردنو بعدشم یه قطره
بی حسی ریختن تو چشمامو صدام کردن که برم رو تخت دراز بکشم.. رو تخت دراز کشیدمو
چشمامو با یه دستگاهی باز کردنو نصف صورتمو با یه پارچه پوشوندنو بعدشم دکتر یه چیزی هی میکشید رو قرنیه
چشممو بعدشم میگفت به یه نور نگاه کن! به نور ِ لیزر که نگاه میکردم بوی ِ موی ِ سوخته بلند میشد..
البته میدونستم این بو از چیه چون خواهرم قبلاً برام توضیح داده بود که مال ِ سوختن ِ مویرگ های قرنیه و این چیزاس![]()
خلاصه که تا ۳ روز بعد عمل چشمامو با یه پارچه بسته بودمو یه طرف خوابیده بودم که نور به چشمام نخوره..
قبل ِ عمل هم رفته بودم یه عینک واسه همچین روزی خریده بودم که فقط ۱۶۹ تومن گذاشتم رو دست ِ بابامو آخرشم
فقط واسه رفتن به دکترو بیمارستان زدم به چشمام
موقع ِ بعد ِ عمل اصلاً نمیتونستم از عینک استفاده کنم
حسابی قبلاً عینک طبی که زده بودم رو بینی أم فشار آورده بود!
تو این ۳ روز بعد عمل فقط هر ۳ و ۶ ساعت مامانم برام قطره میریختو قرص ِ دیکلوفناک میداد بهم که
دردو کمتر احساس کنم.. روز پنجشنبه ۲۸ مهر هم رفتم کلینیکِ دکترمو لنز ِ پانسمانو از چشمام با پنس خارج کرد!![]()
* چون عجله داشتم با یه دکتر ِ دیگه گرفتم با این که دکتر ِ خوبی بود ولی خب دکتر ِ خواهرم محتاط تر بود تو این
مسائل ولی در کل خدا رو شکر راضی بودم و هستم..*
فقط صبح ها که از خواب بلند میشم حسابی چشمام خشکه و باید سریع اشک ِ مصنوعی بریزم که
چشمام اذیت نشه![]()
حالا بعد ِ ۱ ماه باید دوباره یه سر بزنم به دکتر چون تا اون موقع دیدم ان شاءالله واضح میشه و میرم برای ِ تعیین
شماره چشم که ببینیم ده دهم شده یا نه ![]()
![]()
ولی الآن که دیدم خدا رو شکر روز به روز از تاری در میاد حسابی خوشحالم چون واقعاً لذت میبرم که دارم با چشمای ِ
خودم و بدون ِ وجود ِ یه مزاحم مث ِ عینکو لنز همه جا رو خوب میبینم و خدا رو شاکرم![]()
![]()
خداییش عینکو لنز خیلی چرته و حسابی آدمو اذیت میکنه!![]()
![]()
با همه ی سختی هایی که داشت می ارزید و خوشحالم ![]()
* اولین نفر که عمل کرد خواهرم بود بعدشم نوبت ِ من شد حالا هم پسر عمومو
دختر خاله أم تصمیم دارن عمل کنن*
دل نوشت :
ممنونم بابت محبت های ِ تک تک شما مهربونا و این که نسبت به بنده ی حقیر لطف داشتید :)![]()
ان شاء الله همیشه سالم و سلامت باشید..![]()

دل نوشت :
خنده أم گرفته خیلی از دوستام فِک کردن با این طرز نوشتنم یا من رفتم کره یا رفتم حج!![]()
واضح نگفته بودم قراره کجا برم بابت این که نتونستم قبل ِ عمل در جریان بذارمتون عذر میخوام
دوستون دارم ![]()

جمعه ۲۲ مهر ۹۰
تالار پذیرایی ... ساعت ۱۸ تا ۲۱
دعوت شدم برای ِ جشن ِ عقد ِ ستاره دوست مهربونم :)![]()
به دلایلی نمیشه برم ولی خیلی دوست داشتم برم اما... نشد خودش ببخشه ![]()
چقدر دلم میخواست بعد ِ ۳ سال ستاره رو ببینم الآنم چه بهتر تو این لباس ، اما هنوزم مشخص نیست که
برم یا نه و خیلی مطمئن نیستم ![]()
* شاید ۱ هفته نتونم بعد ِ (...) بیام نت واسه همین خواستم بگم که نگرانم نشین
هر بدی خوبی هم
دیدین از من حلال کنید که دارم میرم یه جایی که طول میکشه و نمیتونم بیام نت...
بعد از انجام ِ کارم حتماْ وقتی همه چیز درست شد میامو براتون توضیح میدم که موضوع از چه قرار بوده و من..![]()
![]()


دل نوشت :
دو ، سه روز پیش بود که بابام بهم گفت : عموت قراره بره کره جنوبی !
منو میگی: برای ِ اولین بار به حال ِ یکی غبطه خوردم :)
عموم برای ِ مأموریت کاریش قراره بره ، اون سری زن عموم جلوی ِ عموم بهش گفت سری ِ بعد
خواستی بری کره مونا رو هم با خودت ببر دوست داره ببینه
عمومم مثلِ همیشه که دوست داره
فقط لحظه ای امیدوارت کنه با کلی مسخره کردن کره ای ها بهم گفت سری دیگه میبرمت ببینیشون![]()
تو سفر قبلیش وقتی اومده بود قول ِ فیلمایی که گرفته بودو بهم داد ولی خب مثل ِ همیشه قولش یادش رفت..
وقتی اولین بار بهم گفت فیلمشو گرفته بهم میده بعداْ که یادش رفت یادش انداختمو بهم گفت : میترسم خرابش کنی
بزار کپی شده أشو بهت بدم که بابامو دیدم که بهم اشاره میکنه که نمیخواد اصرار کنی..
بعداْ تو خونه بابام بهم گفت: وقتی مایل نیست بهت بده اینقدر یادش ننداز بخواد بهت میده پس ولش کن ![]()
این سری هم که قول ِ سفر کره رو بهم داد یه پوزخندی بهش زدمو فهمید که میدونم داره الکی میگه
حالا اون شب که بابام بهم گفت واسه این غبطه خوردم که چرا یکی که خیلی دوست داره بره نمیتونه بره
اما یکی که زیاد علاقه ای به این کشور نداره مدام میره.. الآن ۲-۳ باره که عموم داره میره کره و من مثل ِ این
احمق ها آرزو میکردم کاش جای ِ اون بودم ![]()
![]()
![]()
* اینقدر به این کشور علاقمندم که سعی کردم خیلی از اصطلاحاتشونو یاد بگیرم ... جدیداْ هم شروع کرده بودم
برای یاد گرفتن ِ الفبای ِ کره ای که دیدم چقدر سخته ۱ روز گذاشتم کنارو حسابی از زیر یاد گرفتنش در رفتم![]()
![]()
ولی هر طور شده میخوام زبونشونو یاد بگیرم با این که یکم سخته ولی برای ِ من از انگلیسی لذت بخش تره
و حاضرم کلی لغت سخت حفظ کنم ولی ۱ بار نرم سراغ ِ حفظ کردن ِ لغات انگلیسی![]()
شایدم برم آموزشگاه بیرون ثبت نام کنمو زبان کره ای رو فول یاد بگیرم :) خدا رو چه دیدید شاید
بابام وقتی این همه علاقه و همت منو دید گذاشت برم کره![]()
![]()
یکی از دوستای ِ بابام دیپلمه أستو ۱۰ سالی کره زندگی میکرده با این که سنی نداره و همش ۳۷ اینطوراست
ولی ۱۰ سال پیش که به کره رفته بوده و تو محیط اونجا مجبور شده زبانشونو یاد بگیره قشنگ یه پا مهندس
ساختمون شده بوده
با این که دانشگاهی جایی هم نرفته ولی در عرض ِ چند ساله تونسته تو یه شرکت کار
کنه و مترجم زبان بین کره ای ها و ایرانی ها بشه سر همین قشنگ تونسته از پس ِ مخارج بر بیادو وضعش خوب
بشه.. بعدشم که میاد ایرانو میره تو کار ِ ساختو ساز ![]()
خلاصه که بنده علاقه ی شدیدی به سفر کره دارم و این تنها کشوریه کهراجع بهش تحقیق کردمو
حسابی منو به خودش جذب کرده
البته سفر به چین رو هم دوست دارم ولی اول کره ![]()
* یادمه سال ِ سوم دبیرستان یه معلم ِ ادبیات مسن داشتیم که به قول ِ خودش کل اروپا و آسیا و آفریقا رو رفته بوده
الا ۲-۳ تا کشوری که قراره تا چند سال ِ آینده بره ببینه.. همه تعجب کرده بودیم که چطوری این تونسته بره ؟؟
خودش که میگفت بعد ِ فوت همسرش سفرهاشو آغاز کرده![]()
خلاصه که به قول ِ خودش از جهانگردی لذت میبره
همه بچه ها این حرف تو گلوشون مونده بود که اگه ما هم موقعیت تو رو داشتیمو یه عالمه پول دوست داشتیم بریم
جهانگردی والا کی بدش میاد؟؟!! خخ![]()
![]()
![]()
دل نوشت :
برام خیلی دعا کنین که همه چیز موفقیت آمیز پیش بره![]()
پی نوشت :
بفهم درونت چه میگذرد تا بفهمی درون دیگران چه میگذرد . . .
پائولو کوئیلو

شنبه خالم اینا یه سر اومدن خونمون.. تازه پنج شنبه از مسافرت برگشته بودن
رفته بودن تنکابن و رامسر چقدرم خالم تعریف کرد که بهشون خوش گذشته..
داشت از یه جای با صفا که تازه دوست شوهر خالم معرفی کرده بود میگفت که من با حرفایی
که میزد میرفتم تو رویا... خیلی راجع به جواهر دهی که رفته بودن رمانتیک گونه حرف میزد...
دلم عجیب ضعف رفت واسه یه شمال درست و حسابی :)
تعریف میکرد که هوا خیلی خوب بوده اینا هم تو این ۲ روزه رفتن یه شبشو هتل موندنو روز بعدشم یه سر رفتن
جواهر ده که ببینن چی هست..
میگفت: اینقدر قشنگ بوده که حد نداشته ، یه عالمه مه ، هوا هم خنکو دلچسب ، باد هم که میومده
این مه ها رو جابه جا میکرده این مه ها میخورده تو صورت آدمو آدم صورتش خیس میشده :)
میگفت: هرچی با ماشین میرفتی بالاتر مه ها بیشتر میشدو خیلی قشنگ تر میشد فضا و طبیعت..
میگفت: اگه میدونستیم یه همچین جای قشنگی هست ۱ شب نمیموندیم تو هتل تو رامسر..
یه راست میومدیم همینجا تو هتل سوئیت میگرفتیم :)
خلاصه که خیلی حال کرده بود از فضای ِ جواهر ده ...
منم که این وقتی حرف میزد مه ها رو مث ِ ندید بدیدا تو ذهنم مجسم میکردمو حسابی دهنم آب افتاده بود :)
دل نوشت:
یه رانندگی توووپ ، یه دوست ِ پایه... پیش به سوی ِ مقصدی نا معلوم![]()
خدایا الطافت رو بر من عطا کن تا یه سفر دلچسب نصیب بشود خدایاااا![]()
دل نوشت:
میگم : حوصله ی این کلاسو ندارم..
میگی : تنبل شدیااااااا
میگم: آدمی که انگیزه نداشته باشه به خواسته هاشم نرسیده باشه
از صبح تا شب تو خونه باشه چی میشه ازش توقع داشت آخه؟ ![]()
میگی: نه تو تنبل شدی بهونه نیار!!!![]()
به قولی:
دل نوشت:
من که تو این عمری که کردم فقط عزاداری اماما رو دیدم ..!!!
پس تولداشون کی هست؟ چرا غم ها بیشتر از شادی هاس؟؟![]()
تولد ها پس چرا اینقدر کمه؟؟
چرا غم ها ملموس تر از شادی ها احساس میشه ؟؟
شاید چون خودم غمم اینطوره نه؟؟
شماها هم اینطوری هستین؟
غم ها رو بدجور حس میکنید؟![]()
دل نوشت:
چقدر جامعه بد شده..
بلا نسبت شماها دختر و پسر سالم خیلی کم پیدا میشه..
آدم یه موقع هایی یه چیزایی میشنوه که...
دین خدا خیلی کمرنگ شده بدجور حس میکنم ...![]()
دل نوشت:
دلم واسه ی محبت هایی که باید باشه و نمیشه باشه تنگ شده...
گاهی فکر میکنم ، حس میکنم روابط سرده...
تحمل ِ این روابط سرد بدون ِ هیچ محبتی خیلی سخته...![]()
این که به خاطر ِ خدا جوری حرف نزنی که مفسده داشته باشه یکم و بلکه بیشتر از یکم سخته!!
این که دلت بخواد بگی جانم ، عزیزم ، عاشقتم ، میخوامت ، نفسم ،
ولی نشه بگی ، نه این که نتونی بگی ، نه این که نخوای بگی ، نه این که غرور نذاره، نه!!! فقط منتظری
به وقتش ، حالا وقتش کی باشه خدا میدونه...
این که فکر میکنی اصلاْ بیخیال ِ ازدواج ، بعد یهو به خودت میای که نه!! یکی رو میخوای
یه همدم ، یکی که دوسِت داشته باشه ، یکی که تو رو فقط واسه خاطر خودت بخواد ، یکی که
به خاطر ِ زیبایی ظاهرت دوست نداره بلکه باطنت علاقمندش کرده ، یکی که چون خدا تو قلبته دوسِت داره...
یکی که میدونه سختی میکشی ، میدونه که چقدر تنهایی ولی فقط میگه صبر و تنها هیچ!!! گاهی آدمو به وجد میاره
که دست از افکار مزاحمش برداره و فکر ازدواجو برای همیشه از ذهنش حذف نکنه..
یکی که گاهی میشه مرحم دل ، گاهی میشه باعث و بانی زخم دل
یکی که بخوای فراموشش کنی از یادت نمیره ، یکی که ...
افلاطون میگه :
اگه نتونستی کسی رو فراموش کنی ، بدون هرگز از یادش نرفتی..![]()
نمیدونم تا چه حد درسته ولی عجیب به دلم نشسته...
نمیدونم عشق چه مرزی داره اما میدونم که اوایل خیلی عاشق تر بودم...
هنوز هم هستم ولی روابط که سرده حس میکنم دوسم نداره ، نمیدونم!!
دلم برای ِ روزای ِ اول تنگ شده ...
الآن فقط حس میکنم تنـــــــــــــهام،
اینقدر تنها که دلم به حال خودش میسوزه :((
شایــــــــــــــدم مشکل از خودمه که نسبت به همه چیز بی تفاوت شدم.. نمیــــــــــــدونم:(
دلسرد بدون ِ هیچ محبت ِ دریافتی ، مسکوت ، ضعیف ، پژمرده و دیگر هیچ!!!

دل نوشت:
۲ دلم... اصلاْ بی دلم..
رُک بگم !! نمیدونم چه غلطی بکنم..
دلم میخواد درس بخونم ولی اصلاْ دیگه حوصله ندارم ، دلم راضی هم نمیشه درس نخونم :(
۱۲-۱۳ سال که الکی نشستم درس بخونم معدل بالا بیارم که بعد بشینم تو خونه که!!!![]()
بلاتکلیفم دردمو نمیدونم ، نمیدونم چمه ، حتی نمیدونم خرو میخوام یا خرما رو :(
یه بلاتکلیفی عجیبی داره وجودمو مث خوره میخوره
یه جورایی از این احساسایی که بر من مسلط شده
داره حالم بهم میخوره .. بی اراده شدم ، سست و عدم ثبات در تصمیم!!!![]()
دوستم میگه: ازدواج کن !!![]()
![]()
وقتی اینجور و به این شکل داغونم چطور میتونم یکی دیگه رو بدبخت کنم خداا رو خوش نمیاد!!![]()
کـــــــــــمک ، پلـــــــــــــــیز ![]()
![]()

پی نوشت:
شده ام سنگ صبور روزگار.....
دارد تمام غم هاي ديرينه اش را يك جا به خوردم ميدهد...
تــ و را هَـ رگز ارزو نخواهَـ م كرد. .هَـ رگز ! چون مَحال ميشوي مثلِ همه ي ارزوهايـَم !
![]()

![]()
![]()
![]()

![]()
![]()


به نام او که چون من تنهاست
پارت اول :
۱۰-۱۲ سالم که بود چند روزی خونه ی پدر مامانم(خدا بیامرز) بودیم که هم از تنهایی در بیاد هم
اینکه خونه ی خودمون یه مشکلی براش پیش اومده بود که مجبور بودیم چند روزی رو خونه ی
اونا بگذرونیم... یه شب نزدیکای ۲۰-۲۱ بود که من به مدت ۴۵ دقیقه تو آشپزخونه
که گلیم پهن شده بود خوابیده بودمو بالای ٍ سرم یه پنجره بدون ٍ توری باز بودو
حسابی تو فاز حرف زدن با داییم بودم که یکدفعه حس کردم یه چیزی تو موهامه...
![]()
بعد از جام بلند شدم که به مامانم نشون بدم که این چیه؟
یکدفعه دیدم داییم داره میاد سمتم .. تا اومد سمتم یهو دوزاریم افتاد که سوسکه...
چنان جیغی زدم که ۱۰ فاز خودم پرید دیگه چه برسه به مابقی!!!
دیگه با گریه و جیغ ، داییم سوسکه رو که از موهام پرید پایینو بالدار بود با دست برداشتو منم
چنان بدنم میلرزیدو چندشم شده بود که نگو!!!
هی با گریه و جیغ میگفتم: موهام کثیف شده
خاک بر سرش ، چرا اومده تو موهام؟ از کجا اومده؟
داییم اینا هم هی میخندیدن منم بیشتر حرص میخوردم..دیگه بابا بزرگم اومد آرومم کردو یکم
اشکام بند اومد
![]()
ولی تمام بدنم مور شده بود و اصلاْ دست خودم نبود..دیگه هی نق میزدم که
موهام کثیف شده... بابامم میگفت: خب برو حموم ۱ بار شامپو بزن دیگه موهات تمیز میشه..
آقا منو میگی باز همچنان از حرص گریه میکردم که موهامو ۳ بارم بشورم تمیز نمیشه..
سوسکه تو موهام بوده بدم میاد دیگه ...
![]()
خلاصه اون شب بساط داشتیم من از حموم هم که اومدم
بیرون باز گریه میکردم که موهام کثیفه حالم بده و مث ٍ اینایی که ناخوناشونو میگیرنو
مور مورشون میشه منم اون شکلی شده بودمو با هیچی آروم نمیگرفتم...

با اینکه تو حموم ۵-۶ باری موهامو شستم ولی باز
حس میکردم هنوز به خاطر سوسک احمق!! کثیفه چون تو موهام بوده ..ههه خلاصه که هیچ وقت
یادم نمیره حالا هر بار که میرم خونه بابا بزرگم اون پنجره رو که هنوزم که هنوزه توری نداره میبینم
منو یاد ٍ اون روز میندازه..
![]()
پارت دوم :
امروز که رفتم تو رختکن حموم ، داشتم حوله أمو آویزون میکردم که یهو حس کردم یه چیزی رو پام
داره قلقلکم میده فک کردم فقط حس میکنمو چیزی نیست...
تو این فکر بودم که یهو به روی پام نگاه کردمو دیدم یه سوسکه گنده أس... یهو نفهمیدم چی شد
چنان جیغو پرشی انجام دادم که سوسکه پرت شد اون طرف...
منم همچنان با جیغی که قطع نمیشد از رختکن پریدم بیرونو مامانم دویید که ببینه چی شده؟
یهو که فهمید سر ٍ سوسک اینطوری کردم خنده أش گرفت... 
خواهرمم که از اون طرف غشش کرده بود از خنده ،
مامانم میگفت: خدا نکشتت فک کردم با این جیغی که کشیدی خدایی
نکرده برق گرفتتت!!هه
![]()
.gif)
دل نوشت:
تصمیم ٍ قطعی رو دیگه گرفتم.. نمیخوام برم این دانشگاه ، حداقل اگه الآن درست تصمیم بگیرم
دیگه ۲ روز دیگه پشیمون نمیرم انصراف بدم.. این رشته چون مث حسابداری حسابی حساب کتاب داره
و بیشتر درس ها محاسباتیه بدرد نمیخوره از طریق مجازی بخوام آموزش ببینم...
همون سال ٍ دیگه برای ٍ دانشگاه آزاد واحد تهران مرکز یا جنوب یا شمال شرکت کنم به نفع تره تا اینجا![]()
البته همچنان منتظر کارنامه ای هستم که مهرماه میاد.. ![]()
پی نوشت:

پی نوشت:
دُنیاےِ آشُـفتِه ےِ دَرونـَم را ڪه تَنـها از نـِگاه تو پیِـداست ،
تا وُجـُود داشتـَـن و بـُودن را به زیبـایـے اِحسـاس ڪُنـَم . . .
پی نوشت:
اى معبود و سرور ومولاى ما:
اگر چندان بگرييم كه مژگانمان بيفتد
و چندان زار زنيم كه صداهايمان بريده شود
و چندان به نماز ايستيم كه پاهايمان بخشكد و
چندان ركوع كنيم كه بندهاى بدنمان بگسلد
و چندان سجده كنيم كه تخم چشمهايمان از كاسه بيفتد
و در سراسر عمر خود خاك زمين را بخوريم و چندان نام تو گوييم
كه زبانهايمان از كار بيفتد، با اين همه مستوجب آن نيستيم
كه گناهى از گناهان ما پاك شود.
امام سجاد (ع)
.gif)
دل نوشت:
دعا کنید ختم به خیر بشه...

به نام او که چون من تنهاست
نیدونم چرا چند روزه که به غذاهای مامانم ایراد میگیرم...![]()
چند روز پیش پلو مرغ درست کرده بود از مرغش ایراد گرفتم که چرا این بو میده؟![]()
امروزم مامانم دوباره پلو مرغ درست کرده بود باز ایراد گرفتم..پلوشو هم که خوردم گفتم چرا بو رب میده؟![]()
مامانم میگه ضعیف شدی که این طوری حس میکنی همه چی بود میده!!!![]()
چند روز پیش هم که عطر زدم مث همیشه ۲ تا فیس زدم ولی نمیدونم چرا یهو تا
دراز کشیدم حس کردم بوی ِ عطرم حسابی رفته تو حلقمو احساس خوبی نداشتم!!![]()
دیدم اینطوری نمیشه یه روسری بستم دور دماغم
که بوی عطر رو حس نکنم بعد دیدم نه انگار فرقی نداره باز بوی ِ عطر میزد تو دماغمو حالم
بد شده بود.. اینقدر نچ نچ کردمو نفس عمیق کشیدم که حالم سرجاش بیاد دیدم
فایده نداره...رفتم گردنمو آب گرفتم که بوی عطر بره اما اصلاْ فایده .... دیگه
حرصم گرفته بود..بابام خندید گفتم : اعصابمو بهم ریخته!![]()
گفت چی؟ گفتم : هیچی بابا عطر زدم مثِ همیشه شایدم کمتر از همیشه حالا حالم بد شده..
بابام گفت : این دستمال مرطوبه رو بردار گردنتو باهاش تمیز کن..آقا ما دستمالو برداشتیمو
گردنمونو تمیز کردیم بهتر شد یکم..هر چند رفتم یه ملحفه آوردم دور تا دور ِ گردنم پیچیدم
که بوی ِ عطر اذیتم نکنه..خخخ![]()
![]()

امروزم مامانم داشت لواشکا رو از سینی در میاورد گفتم من این طعمشو دوست ندارم اگه میخوای
به من بدی از اون یکیا بده که تٌرشه...
بعد به محسن گفت محسن تو از اینا دوست داری آره؟
محسنم گفت: آره آره از اینا برام بزار .. مامانم بهش گفت پس از سهم لواشک تٌرشا میدم
به مونا به جاش اینا مال ِ تو.. بعد رفت از تو یخچال آورد بیرونو داد
دست ِ من گفت :اینم همون طعمی که میخوای... ![]()
دیگه من یکم خوردم گفتم :هوووق این چرا بوی ِ یخچال میده؟![]()
مامانم: ![]()

پی نوشت:



